دایره تابنده
سه شنبه ؛ ۲۹/اردیبهشت/۸۸

گردش را و چرخش را

همواره افسونم می‌کند آن دایره‌ی تابنده‌ی دور از دست. وسوسه‌ی ماه، عمق شب را بیشتر می‌کند انگار. مثل جیرجیرک که سکوت را صریحتر می‌کند. آن پایین هنوز مراسم پای بادگاه ادامه دارد. می‌زنند و می‌رقصند. تو می‌خوابی و من می‌مانم و افسون مهتاب.

ظهر آفتابی بود و حالا شب شده و می‌دانم غیب نمی‌گویم. این را همه می‌دانیم و اما نمی‌دانیم و نمی‌فهمیم گردش را و چرخش را. قانون را و تصادف را. ظهر آفتابی بود و صدای برش سنگتراش می‌آمد. و من غیب نمی‌گویم.
حالا شب شده و ساکت‌تر شده و تاریک‌تر و دیگر نور لعنتی چشمانم را اذیت نمی‌کند. روز توهم ِ واقعیت است گرچه روشن است. شب اما واقعیتِ توهم است.
هر دو در عرض همند. بعد از هر شب هم طبیعی است که روز بیاید. حالا چه خوشمان بیاید یا نیاید. دقیقا از نیمه‌شب به بعد صبح حساب می‌شود. دقیقا از قله به آن‌سو به سمت دره می‌رویم. سالهاست این را می‌گویم و هیچکس جدی نمی‌گیرد و می‌دانم غیب نمی گویم. من از گردش حرف می‌زنم و از سکوت شب که متضاد صدای سنگتراش روز است و این‌که همه چیز طبیعی است و سر جای خود.
هر چه از مرکز ثقل این دایره چرخان دور شوی زندگی‌ات متغییرتر می شود و شب می‌شوی و روز می‌شوی و درگیر می‌شوی و شبانه روز شریک جدال شب و روز می‌شوی. اما وقتی در مرکز دایره نشسته‌ای...
وقتی در مرکز دایره نشسته‌ای همه چیز دور تو می‌چرخد و تغییر می‌کند. و تو در وضعیتی خنثی، فقط نگاه می‌کنی. شبانه‌روز کنار شب و روز نشسته‌ای و از جدالشان در خنثای تو غمی عمیق می نشیند...


حاشیه1 وسوسه می‌کند بدمصب. وگرنه می‌دانم دست‌درازی به آن دور از دست بیهوده است. گرچه یک دستم سر به هواست اما دست دیگرم موهای تو را نوازش می‌کند.
 بالاخره ویرایش جدید طراحی وبسایت و وبلاگم کامل شد. وبسایت را حدود سه هفته پیش راه انداختم. بخشهای زیادی به آن اضافه کردم: مقالات، طراحی گرافیک، طراحی وب، ویدیوآرت، چندرسانه‌ای، عکاسی، ویرایش جدید قالبساز آنلاین، قفسه، دیوار یادگاری و... وبلاگ. وبلاگ هم همان‌طور که می‌بینید با حفظ هویت قبلی تغییر کرده. اینبار هم افقی است البته به لطف کدهای jQuery و جاوا اسکریپت نوشته‌ها به شکل افقی اسلاید می شوند و فکر می‌کنم معلوم است کلیدهای اسلاید کدامند! بخش وبگردی هم با لینکهای خوشمزه در ستون سمت چپ قرار گرفت و چیزهای جالبی را که می‌بینم آنجا لینک می‌دهم.
مینیاتوری را که سمت چپ استفاده کرده‌ام نمی‌دانم از چه کسی است. مدتها پیش در اینترنت پیدایش کرده بودم و به خوبی مفهوم «ماورا: فراتر از این حرف‌ها» را می‌رساند! اگر از دوستان کسی نگارگر این مینیاتور را می‌داند لطفا به من خبر دهد تا نامش را کنار اثرش بنویسم.
 نیمه اردیبهشت‌ماه «همایش هفته جهانی گرافیک» را در سبزوار برگزار کردیم. دبیر همایش خودم بودم و با کمک بچه‌های خانه طراحان، سخنرانی، نشستهای تخصصی، نمایشگاه آثار اساتید و... را برپا کردیم. خبرهایش را اینجا بخوانید.
هفته پیش، بعد از برگزاری همایش به مسافرتی هشت روزه رفتیم: تهران (آزمون آزاد ارشد و نمایشگاه کتاب)، کاشان، مشهد اردهال، اصفهان و شمال. اولین بار بود مشهد اردهال به آرامگاه سهراب می‌رفتم. دوست دارم فرصتی بیابم و سفرنامه‌ای بنویسم از گفتنی‌های بسیار.
 این فیس بوک هم بدچیزی است لامصب!


+ حامد | ساعت 15:36 | لینک مطلب | 0 ترک‌بک
نظر شما (7 نظر)
دقایق تکه پاره
پنجشنبه ؛ ۶/فروردین/۸۸

Embodied Time

زمان تجسد یافته در ماشین. در کامپیوتر. در غذا. مثلا همین ماشین، فکر می‌کنی چند دقیقه است؟
کافی است کشوها یا زیر تخت خواب را بیرون بریزی تا دقایق تکه‌پاره را ببینی: جزوه‌های دانشگاهی، بروشور فلان جشنواره، داستان "After 20 years" اُ.هنری، سی‌دی کلیپ فلان همایش، متن سخنرانی ابراهام لینکلن، پیش طرح‌های فلان پوستر، داستان The Bet چخوف، دفترچه تمرین خطاطی دوران نوجوانی، جزوه‌های کلاس‌های کنکور،... هرکدام چند دقیقه‌اند؟ اصلا همین موبایل، چند دقیقه است؟ یا هارد دیسک این کامپیوتر چند دقیقه می‌خواهد برای شدن. چقدر کار کرده‌ام تا دقیقه ها به اشیاء بدل شوند؟ و چقدرشان گم شدند؟ و چقدرشان مانده‌اند؟ اکنون که هنوز زمان را حجاری می‌کنم تا چیزی خلق شود.
کار و پول و خرج و زندگی. شاید خنده دار باشد اما فلسفه این‌ها برایم خیلی سنگین است. زمانی را می‌دهی تا مکانی را بستانی. و آخر کار ممکن است یک شبه تمام این دقایق تجسد یافته بپرد در پی خسارتی و حادثه ای. و بعید است که یک شبه عکسش اتفاق بیافتد. قمارخانه را که یادتان هست؟
اما عصاره این دقایق در چیزی به اسم «من» همچنان مانده است. دقایق تکه پاره زیر تخت خواب ذهن حالا شده است کسی که من است! منی که مثل خیلی‌ها فکر می کرد که مثل بقیه نیست!
منی که دارد غرق می‌شود. منی که مثل خیلی‌ها اشک می‌ریزد و دست و پا می‌زند و نمی‌خواهد مثل همان خیلی‌ها شود. منی که مثل همه درس خواند و دانشگاه رفت، بزرگ شد، عاشق شد، کار کرد، ازدواج کرد، و هنوز با اعتماد به نفس امیدوار است که «مثل همه» ادامه ندهد. منی که مثل خیلی‌ها در ذهنش به انحصار به فردی‌اش می‌بالد.
و البته برای من همین کافی است. قرار هم نبود بیرون تغییری کند. وسوسه‌ی شهرت و قدرتِ تاثیر، گاهی افسون می کند فقط. لذت تاثیر بر محیط و جاودانگی این تاثیر با هنر، خیال را خام می‌کند و گرنه در پی جادوگردی نبوده ام! درونم مثل «خیلی‌ها» نیست و پس دنیا هم برایش مثل همان خیلی‌ها نیست... آری. دارم خودم را دلداری می‌دهم. بد است مگر؟

حاشیه1 راستی می‌دانی تو چند دقیقه‌ای؟ چند ساعتی؟ چند سالی؟ چند قرنی؟!
نوروز قشنگ‌ترین بهانه جمعی است برای احساس «تغییر». هزاران سال است که این «احساس مقدس تغییر» را جشن می‌گیریم و اما هنوز از تغییر می‌ترسیم و در مقابلش ترش می‌کنیم!... نوروز بر شما متغییر باد!
در اسفندماه سالی که گذشت دومین نمایشگاه گروهی پوسترمان را هم برگزار کردیم! این نمایشگاه به مدت یک هفته با عنوان «نمایشگاه پوسترهای فرهنگی» در گالری خانه فرهنگ دانشجوی سبزوار برپا شد. تجربه خوبی بود برای حس کردن اینکه «کار من» فقط کار نیست و هنر هم هست! و خاصیت گرافیک این است!
کنکور ارشد را دادیم. فرهنگ و هنر و ادب ساده بود اما نقد ادبی امسال سخت. وقت کم آوردیم. در نهایت خوشحالم از اینکه یکی دو ماهی کمتر کار کردم و بیشتر خواندم.
هنوز هر وقت فرصتی می‌یابم کار طراحی جدید سایتم را ادامه می‌دهم. امیدوار بودم تا نوروز کار تمام شود و قالبساز هم نو شود. اما هنوز کار می‌برد. سعی می‌کنم زودتر تمامش کنم. بنابراین لطفا در مورد قالبساز در کامنتها سوال نفرمایید و اگر مشکلی بود ایمیل بزنید.


+ حامد | ساعت 11:14 | لینک مطلب | 0 ترک‌بک
نظر شما (26 نظر)
انتزاع خيس
دوشنبه ؛ ۱۴/بهمن/۸۷

انعكاس در باران

خطوط باران مي‌بارد بر سطوح. بر مستطيل پنجره‌ي روبرو. بر مربّع موزاييك‌هاي ايوان. بر پرسپكتيو كوچه. و نفوذ مي‌كند به حجم باغچه. انتزاع شب آن سوي ِ پنجره، با انعكاس ِ سطوح ِ خيس عميق شده.
چهره‌ي من از پنجره مي‌افتد بر موزاييك‌هاي ايوان، كنار نور مرتعشي همرنگ چراغ تيربرق كوچه. وقتي به بيرون نگاه مي‌كنم چهره به من نگاه مي‌كند. پنجره را باز مي‌كنم و چهره از پنجره به نيستي مي‌جهد. خنكاي باراني مي‌وزد. و حالا بي شيشه به منظره نگاه مي‌كنم. بي چهره. يك انعكاس كم شد. سردم شد. خنكاي هوا كجاي منظره‌ي چندبعدي بود كه نديدمش؟
سطوح خيس افقي، عمودي‌ها را باز مي‌نمايند. و عمودي‌ها به همان اندازه بازنمودي هستند از انعكاس‌ها. كدام‌يك واقعي‌ترند؟! به خودم مي‌لرزم. خنكا در من نفوذ كرده. پنجره را مي‌بندم. چهره به منظره بازمي‌گردد.
من ِ شفاف از ميان سطوح خيس به چهره‌اي نگاه مي‌كند كه پشت پنجره در اتاق نشسته. من ِ شفاف سردش نيست. و همراه خطوط مي‌بارد بر سطوح. بر مستطيل پنجره روبرو. بر مربع موزاييك‌هاي ايوان. بر پرسپكتيو كوچه.

حاشیه1 بودِ تو را با نمودت بيشتر احساس مي‌كنم. نمودي از استعدادي غريزي و گيج كه داشت خوابش مي‌برد. خدا را شكر كه هنوز خوابمان نبرده!
 همسر گرامي وبلاگش "كرساكف" را همچنان با نوشته ها و نقاشي هايش به روز مي كند.
 در ميان پيامهاي نوشته قبلي، از ا.ح.ح. تشكر مي‌كنم بابت يادآوري به جايش. خودم هم از اين بابت خشنود نبودم. نوشته هاي اين مدت در واقع ميان پرده هايي بودند براي استراحت ذهن. باز هم ممنون!
 دوستاني كه در مورد قالبساز آنلاين به مشكل برمي‌خورند لطف كنند مجددا سوال نفرمايند: قالبساز آنلاين با امكانات جديد سرويس دهندگان به روز نشده. اميدوارم تا نوروز بتوانم نسخه بهينه شده اش را در اختيارتان بگذارم.
 به بهانه كنكور ارشد كتاب‌هاي خوبي دارم مي‌خوانم. تا همين جايش هم كلي بُرد كرده‌ام! اصلا فكرش را نمي‌كردم در ميان اين همه كار بتوانم اين‌ها را مطالعه كنم.


+ حامد | ساعت 02:14 | لینک مطلب | 0 ترک‌بک
نظر شما (19 نظر)
ولادت منزلنا و ناموسنا
دوشنبه ؛ ۹/دی/۸۷

تذكره السحر الرفيع، منزلنا و ناموسنا

آن انگيزه‌ي قتل هابيل، آن پيشواي نساءالفاميل، آن شاعر دور از قال و قيل، آن دوست دارنده ازگيل و منزجر من السيبيل، فك انداز اطباءالعالم في الشفاء المريضان و  المنتظِم الشدّت الخون، آن شوماخر في الرانندگي و يك دندگي و ليوناردو داوينجي في العلوم طرح و مرح و اختراع، لسان الغيب، منزلنا و ناموسنا السَّحَر الرفيع المرتبه رحمةالله عليهما. كه حكايات او عجايب غرايب بود و لسانش يكي از عجايب هشتگانه جهان. چنانكه گفته اند چون شبي رسيد كه از پي روزي آمد، ساعات شب آنچنان طولاني شد كه گويي خورشيد مرده است. مغان و راهبان ندا در دادند كه اي مردمان آخرالزمان رسيده است و گويي كائنات ديگر از چرخيدن دور زمين ايستاده اند. (آنزمان هنوز نساءالعالمين سحر الرفيع نبود كه به كپرنيك و گاليله بگويد ماييم كه دور خورشيد گردانيم!) مسيحيان گفتند چون به كريسمس نزديك شده ايم همانا كه هنگام ظهور عيساي ناصريه است كه دنياي سرد و تاريك را نجات دهد. جدل بالا گرفت و اينجا بود كه ناگهان نوري در فلق ديده شد. مغان عربده برآوردند كه اين همان سَحَر است كه زردشت بشارتش داده بود. مسيحيان و كرمليان و ارمنيان و جهوديان و جمله مسلمانان به تاييد برخاستند كه آن بشارت رسيد. و بدين گونه بود كه سحر پاي به دنياي سرد و تاريك نهاد و دل همگان از نور وجودش گرم و روشن شد. و چون هنوز به قنداق بود زبان باز كرد و حرفهايي بزد كه همه در جا از حال برفتند. هنوز عالمان علوم حديث درنيافته اند كه آن چه متلكي بوده كه اينچنين موثر واقع شد. و اين غير از سخن گفتن كيسين در سريال يوزارسيف بود كه آن دوبله بود و اين واقعيتي انكارناپذير.
نقل است كه در كودكي سرگرمي وي كشيدن تابلوي موناليزا بود، چنانكه يكي از تاجران دغلباز يكي از آنها را به لوور برد و پنهاني جايگزين تابلوي اصلي كرد و تابلوي اصلي را ربود. بيست سال است كه از آن واقعه مي گذرد و هنوز احدي از اين اتفاق بويي نبرده است.
آورده اند روزي استاد ادبياتش ازو خواست شعري از حافظ بخواند. نگار من كه به مكتب نرفته بود و خط ننبشته بود هنوز، درجا شعري از خود سرود و خواند. همه در شگفت ماندند كه اين غزل ناب كجاي ديوان حافظ بوده. بعدها معلوم آمد كه سيده‌العالمين شاعر ماهري بوده اما از فروتني هويدا نكرده. و البته اول كس كه اين نكته كشف كرد بنده حقير سراپاتقصير بود.
در دانشگاه آزاد جاسبي علوم طب و شفاء و پرستاري را فراگرفت و استعدادش چون هر زمينه و زمانه‌ي ديگري چنان شكفت كه "بنت سينا" ناميدندش. روزي در ميان مريدان بانو بودم و محو سيرت و صورتش شده بودم (دور از چشم برادرانش بالاخص سيدنا و مولانا و رفيقنا مُصي الرفيع المرتبه) واقعه اي ديدم عجايب غرايب. پيرزني را به محضرش آوردند و گفتند: از شدت بيماري نمي تواند از جاي برخيزد. طبيبان و ملايان همه جوابش كرده اند و چاره از تو جسته اند. اول كه ناز كرد كه چرا از ابتدا پيش من نياورده ايدش. نازش به پنجاه هزار دينار خريدند و قبول كرد. فشار خونش بگرفت و بعد جامي از يك مايع بي رنگ آورد و به بيمار داد و بيمار درجا برخاست و شنگيد و چرخان و رقصان و عربده زنان به بيرون شتافت. همه انگشت حيرت در دهان گزيدند و شيونها زدند و گريستند. كسي پرسيد: اين چه بود؟ گفت: آب. گفتند چون شد؟ گفت: بيماريها دو قسم است: تمارض و تلقين. راز درمان اما يك گونه است: چنان اعتماد به نفسي داشته باشي كه تلقين و تمارض بيمار را نقش بر آب كند!
روايت ديگري از كرامات لسان العالمين بياريم و ختم کنيم. خواستگاران زيادي سالها سلوک کردند تا به خانه وي شوند. چون به خانه‌اش شدند وي را نيافتند، گفتند: آه! چه حادثه است، مگر چشم ما را خللی رسيده است؟ هاتفی آواز داد: چشم شما را هيچ خلل نيست، اما بانو به استقبال درويشي شده است که روی بدينجا دارد. خواستگاران را غيرت بشوريد. گفتند: آيا اين کيست؟ جملگي بدويدند. بنده حقير سراپاتقصير را ديدند که می آمدم و اجمل النساءالعالمين را كه پاي در ايستاده است. چون خواستگاران مرا بديدند گفتند: ای دوريش! اين چه شور است که در جهان افگنده ای؟ گفتم: من شور در جهان نيفگنده ام. شما نورسيدگان شور در جهان افکنده اید که در پي صورت و بي اذن سيرت وارد شده ايد. گفتند: تو در پي چيستي. گفتم: حامد عمر بكاست، هيچ نخواست. و آواز در دادم: گفت كه با بال و پري من پر و بالت ندهم/در هوس بال و پرش بي پر و پركنده شدم/ گفت كه سرمست نِه‌اي رو كه از اين دست نِه‌اي/ رفتم و سرمست شدم و از مجامع و كانون و دانشگاه و اينها گريزان شدم. چنان شد كه جمله مريدان عربده كشان و مويه كنان و آشفته حال برفتند و به بيابان زدند. و چنين شد كه بنده حقير سراپاتقصير به نكاح بانو درآمديم و تا به گفته سقراط يا فيلسوف شويم و يا خوشبخت!

حاشیه1 سحر جان تولدش مباركه! به همين مناسبت و در ادامه اهداي هداياي متعدد! يك وبلاگ با نام "كورساكف" نيز طراحي و ساخته شده و آماده است كه سحر خانوم در آن دوباره وبلاگ نويسي را شروع كنند. اينكه كورساكف چيست دقيقا نمي دانم، اما يك بار كه بحث اسم براي وبلاگ شد خودش از دهانش پريد! به من چه!

 فعلا من در حالت آفلاين قرار دارم. چندماهي است ننوشته ام و احتمالا باز هم بروم مرخصي. مثلا دارم براي ارشد درس مي خوانم اما بهانه است! به هر حال نمي خواهم زوركي چيزي بنويسم. ضمن اينكه دوست دارم كمي ته نشين شوم. مطالعاتم هرچند كمند اما خيلي كمكم كرده اند. اين پست هم صرفا يك اعلام موجوديت بود و يك هديه به منزلنا و سرورنا!


+ حامد | ساعت 18:57 | لینک مطلب | 0 ترک‌بک
نظر شما (23 نظر)
نوستالژیا
چهارشنبه ؛ ۸/آبان/۸۷

نوستالژيا

هميشه چيزي كم است. و ما دل‌تنگ مي‌شويم، و با حسرت و اي كاش منگ مي‌شويم. انگار چيزي، زماني، جايي، بوده. و حالا كه اينجا نيست، دلتنگ مي‌شويم.
انگار كه زماني بوده. و مي‌شد كه حالا هم باشد. بدون اينكه دنيا به هم بريزد. اما نيست و ما هم جنبه تغيير نداريم. نيست و اشك مي‌ريزيم. نيست و در دنيا دقيقا فقط همان چيز كم است! چيزي كه هنوز دقيقا نمي‌دانيم چيست.
آخر مي‌داني، ما يك چيزمان مي‌شود! وقتي دلتنگيم دلتنگي‌مان را بهتر از شادي دوست داريم. اصلا خوش نداريم كسي با شادي‌ها و سروصدا مزاحممان شود. دوست داريم در تنهايي دلتنگيمان را به آغوش بكشيم و فشارش بدهيم. يا اگر كسي هم آمد، او را هم منگِ حسرت و اي كاش كنيم. حسرت چيزي كه هنوز دقيقا نمي‌دانيم چيست.
دلتنگ عصر طلايي مي‌شويم. دلتنگ گذشته‌اي كه انگار بهتر بوده. دلتنگ كودكي يا آرمانشهر. دلتنگ سيبي كه خورديم. يا حسرت سيبي كه نخورديم. هميشه بهانه‌اي براي شروع هست. يك غروب. يك موسيقي و يا يك بوي مبهم. دلمان مي‌ريزد. هيچ فعل ديگري بهتر توصيفش نمي‌كند: دلمان مي‌ريزد. آن چيز مبهم متجسم مي‌شود برايمان و وقتي مي‌بينيم كه ديگر نيست، اشك مي‌ريزيم و خرده‌هاي دلمان را جمع مي‌كنيم.
مي‌داني، هميشه يك جاي كار بايد بلنگد. بايد زماني چرخ دنيا با اشك و بغض بچرخد تا آن سوتر گاهي از حس خوشبختي بال در بياوريم. بال در بياوريم و بپريم و برويم بالا و بالا و بالاي ابرهاي دست نيافتني و، انگار كه سوزني در دلمان فرو كنند، از آن بالا رهايمان كنند و سقوط كنيم و سقوط كنيم و سقوط كنيم. و نتيجه بگيريم كه Something is wrong ، چيزي انگار اشتباه است!
آري، چيزي از ابتدا اشتباه بود. اشتباه ما آنجا بود كه خيال مي‌كرديم آن چيزي كه كم است، آن سيب دور از دست است. راستي، تا به حال كسي درباره مزه آن سيب چيزي شنيده؟ همه ما وقتي گاز زده‌ايم مزه‌ي بي‌مزه‌اش را چشيده‌ايم! به محض اينكه به آن چيز كه خيال مي‌كرديم كم است رسيده‌ايم، فهميديم جاي ديگري دارد شروع مي‌كند به لنگيدن! اينجاست كه طبق روايات آگاه مي‌شويم به شرمگاهمان. و در همين رابطه فحش‌هايي به دنيا و خويشاوندانش مي‌دهيم! و بعد، با حسرت و اي كاش منگ مي‌شويم.
چاره‌اي نيست جز اينكه وقتي چيزي كم است، دلتنگ شويم. نه ببخشيد. برعكس گفتم. چاره‌اي نيست جز اينكه وقتي دلتنگ مي‌شويم، ترجيح دهيم كه چيزي كم باشد! دلتنگي ما هست. چون انسانيم. چون دلتنگي را دوست داريم. و اگر همه چيز هم همانطور شود كه ما مي‌خواهيم، باز هم دلتنگيم. آن وقت است كه شايد «كم بودن چيزي» كم باشد.

* Nostalgia: a mixed feeling of happiness, sadness, and longing when recalling a person, place, or event from the past, or the past in general

حاشیه1چيزي... زماني... جايي... مگر نه؟

در باب حس نوستالژيك زياد نوشته‌اند. از ميان همه، صداي حسين پناهي در «سلام، خداحافظ»، سهرابي كه «ما هيچ، ما نگاه» را نوشته، و بعضي داستانهاي مصطفي مستور بيشتر در ذهنم مانده. و موسيقي فيلم آبي از مجموعه سه رنگ كيشلوفسكي از همه بيشتر حس نوستالژي مبهم بي مصداق مرا ارضا مي كند. خب ديگر بعضي آهنگ‌هاي قديمي و و تك آهنگهايي مثل Tango to Evora لورنا مك‌نيت و بوهايي مثل ادكلن Single يا خاك خيس خورده و دود اگزوز موتور ياماها و مزه گوجه‌سبزهاي درشت و هووووف! بي خيال!

 مهدي جراحي موجود عجيبي است. فرض كنيد يك نفر در كنج يك مغازه پيچ و مهره‌فروشي يكي از ميدان‌هاي پايين شهر يك شهرستان نشسته، و روي ميز مغازه‌اش مثل هميشه انواع و اقسام كتاب‌هاي چپندرقيچي گذاشته شده و شايد در حال ترجمه كردن است و تنها چيزي كه به افكار درون مغزش شبيه است، كله‌ي كچلش است! و هيكل چاقش اصلا ربطي به خوش‌گذراني ندارد، و احتمالا از يك نوع بيماري يا مشكل رواني رنج مي برد و هي چاق مي شود بنده خدا! كلي چيز به ما داد بخوانيم و ببينيم و آدم شويم، ما آدم شديم و او هنوز حتي مشابه بدلي اش هم از آب در نيامده! حكايت آن حرفش بود كه گفت: «حامد، از فلان شامپو بزن، جلوي ريزش مو رو كامل مي‌گيره، من خودم از اين مصرف مي‌كردم!...» مهدي جان، تولدت قرين رحمت باد!


+ حامد | ساعت 23:30 | لینک مطلب | 0 ترک‌بک
نظر شما (45 نظر)
آرشيو و امکانات
• نوشته های گذشته:


• دسته بندی موضوعی:

• ايميل: Hamed_Bidi @ yahoo.com
• براي اطلاع از به روزرساني سايت و وبلاگ عضو خبرنامه شويد!



• شمارنده: