ما نژادپرست‌ها
دوشنبه ؛ ۳۱/مرداد/۹۰

Vitruvian Man - Da Vinci

پرده اول:
کنار دیواری که به تازگی روی آن در و پنجره چوبی یک خانه قدیمی را نقاشی کرده‌اند، دخترکی نشسته بود و فال می‌فروخت. من با سرعت رد می‌شدم که نمی‌دانم چرا تصمیم گرفتم برگردم و یک فال بخرم. با خودم فکر کردم زمان گاهی حرفهایش را در قالب شانس و اقبال می‌زند. دسته برگه‌ها را بالا آورد تا یکی را بردارم. گفتم خودت یکی را بده. گرفتم و گفتم «چقدر میشه؟». گفت: «هر چی دوس دارین». داشتم با خودم فکر می‌کردم برای بیشتر گرفتن چه فنونی یاد گرفته‌اند که ناگهان قطره اشک دخترک را دیدم که روی گونه‌هایش می‌غلطید... و همین کافی بود.

پرده دوم:
قبلا در برنامه مستندی شنیده بودم که ما انسانها در یک سوم ژن‌هایمان با گل نرگس مشترکیم. این عدد در مورد سگها 75 درصد و در مورد شامپانزده نود و پنج درصد بود. اما چند وقت پیش خبری عجیبتر خواندم: شرکت Bio-Genica عروسکهای زنده‌ای به نام GenPet تولید کرده است. این عروسکها، پستانداران زنده‌ای هستند که نفس می‌کشند، تپش قلب دارند، غذا می‌خورند و رشد می‌کنند. ژن‌پت‌ها درد را حس می‌کنند و قادر به بازشناسی صاحبانشان نیز هستند. این عروسکهای زنده با ترکیب ژن‌های انسان و شامپانزده و چند حیوان دیگر تولید شده اند و تا سه سال عمر می‌کنند. اما خبر ساختگی بودن آن توسط یک نوجوان 24 ساله مشکلی را در ذهنم حل نکرد!... همان کافی بود.

پرده سوم:
کنار در را جارو برقی می‌کشیدم. موکت را که کنار کشیدم مارمولکی را دیدم که خیلی فرز رفت گوشه دیوار. با هزار زحمت زیر موکت گیرش آوردم و چند ضربه زدم و با دمپایی جلوی در انداختمش بیرون. تقریبا له شده بود و زیر آفتاب سوزان، آرام از درد به خود می‌پیچید... و همین کافی بود.


حاشیه1 ببخش که هنر زیبای غریزی و وحشی‌ات را به چهارچوب کشیده‌ام...
 خوشبختانه پس از سالها، ماه گذشته کمی سرم خلوت‌تر شد. دستی به سر و روی سایت خودم کشیدم، و کمی از استرسی که کم‌کم بهش عادت کرده بودم دورتر شدم. اما چشم بر هم زدن بود انگار! کارها از راه رسیدند و هر جور شده باید پایان‌نامه‌ام را در عرض همین یکی دو هفته بنویسم! این سازمان سنجش هم ما را به همان شکل آویزان نگه داشته. بنابراین فعلا زندگی‌ام در حالت تعلیق قرار دارد.
 بیشتر روزها فیس بوکم را چک می‌کنم. گرچه از این وبلاگ خلوت، پر رفت و آمدتر است، اما حس می‌کنم آنجا حرفهای عمیق نمی‌شود زد. معدود کامنتهای همین خوانندگان اندک اینجا را ترجیح می‌دهم.

+ دسته بندی: ظهر نوشت

+ حامد | ساعت 02:58 | لینک مطلب | 0 ترک‌بک
نظر شما (19 نظر)
ته جوی خیابان
پنجشنبه ؛ ۲۸/بهمن/۸۹

ماه ته جوی

از جوی کنار خیابان می‌پریم و من می‌افتد ته جوی. سریعتر می‌دویم که به ماشین‌ها برسیم و من ته جوی جا می‌ماند. ماه می‌تابد و ما ماشین گیر نمی‌آوریم برویم خانه. دست بلند می‌کنیم و هیچ کس نمی‌ایستد و ماه می‌تابد. تا یکی می‌ایستد چهار نفر می‌ریزند تویش و ما جا نمی‌شویم و ماه جار می‌زند از انعکاس شیشه ماشینی که حرکت می‌کند. اتوبوسی آن سوتر می ایستد و می‌دویم تا حرکت نکند و ماه می‌رود پشت ساختمانها. خودمان را کنار تن‌های فشرده جا می‌دهیم و در اتوبوس بسته می‌شود و ماه از پشت ساختمان در می‌آید و بر فراز شهر به دنبال ما می‌دود. سر هر ایستگاه می‌ایستد و گاه می‌رود پشت یک دیوار. پیاده می‌شویم سر کوچه و ماه از لابه‌لای شاخه‌ها جلو می‌رود. به خانه می‌رسیم و ماه بیرون می‌ماند، تا کنار من ته جوی کنار خیابان شب دیگری را صبح کند.

حاشیه1 آرامش و تشویشم هر دو کنار توست. هر کدام را  که می خواهی به من می دهی.
 مثل همیشه خسته از شلوغی و کار همیشگی. مثل همیشه منتظر که کی «بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشوده خواهد شد».
 جهت اطلاع: حدود سیزده آیتم در لیست کارهایم هست و همه مشتریانم منتظرند. پروژه هایی را هم که انجام می دهم مشتری پولش را نمی دهد! چهار تحقیق مربوط به ترم پیش را هنوز ننوشته ام. مدتی است ترم جدید شروع شده و من هنوز پروپوزال پایان نامه ام را نداده ام و استاد راهنمایم معلوم نیست. آزمون دکترا هم 25 فروردین تعیین شده. ماشینم هم دو روز است روشن نمی شود. از محل کارم هم به علت کارهای زیاد آنجا نمی توانم مرخصی بگیرم. شمال خونم هم کم شده و از مسافرت هم خبری نیست.
 هنوز هم معتقدم هیچ چیز خاصی در این دنیا مهم نیست، و همه چیز برای تعادل «یین و یانگ» می چرخد.
 ظاهرا دیگر کسی هم به وبلاگم سر نمی زند!

+ دسته بندی: شب نوشت

+ حامد | ساعت 20:56 | لینک مطلب | 0 ترک‌بک
نظر شما (23 نظر)
پادشاه هفتم
یکشنبه ؛ ۲۸/آذر/۸۹

دنیای منعکس

دیروز هم روز خوبی بود. با محمد رفتیم کاریز نو. انتهای یک جاده خاکی نه چندان طولانی که از جاده اصلی روبروی ده جدا می‌شد. باید حواست را جمع کنی تا ماشین‌هایی که با سرعت می‌آیند و می‌گذرند، از درونت رد نشوند. خلاصه رفتیم کنار چشمه‌ای که آب کم رمقش می‌رفت سمت دریاچه کاریز. آبش مثل گذشته سرد نبود، اما طعم نوستالژیک چشمه را هنوز داشت. بچه میگوها ته جوب می‌جنبیدند. محمد گفت زالو ندارد؟ گفتم ندارد. رفتیم کنار دریاچه. نی‌های عجیبی از کنار دریاچه در آمده بود. گفتم چقدر جالبند. محمد گفت مثل خنجرهای از زمین برآمده‌اند. من گفتم چه خشن فکر می‌کنی! گفت فضای گوتیک مرا گرفته. یا چیزی شبیه این. خلاصه رفتیم و روی سطح آب کلی قدم زدیم و از دنیای وارونه انعکاس‌ها گفتیم. از اینکه سایه‌هاشان همانقدر واقعی هستند که خودشان. گفتم از کجا معلوم ما انعکاس اینها نباشیم. گفت مثل خواب. ماجرای پروانه چوآنگ تزو را تعریف کردم. و اینکه ربطی به اثر پروانه‌ای ندارد. حرکت ما روی آب موجی ایجاد نمی‌کرد اما یک حشره روی سطح آن وول می‌خورد و سایه موج‌هایش کف آب را نورافشانی می‌کرد. می‌گفت هیچ‌وقت اولِ خوابمان یادمان نمی‌آید. همیشه از وقتی یادمان می‌آید که وسط خواب بوده‌ایم. می‌گفت شبیه زندگی است. هیچ‌وقت اولش را یادمان نمی‌آید. از توی نی‌زار رد شدیم و رفتیم کنار ماشین. دوربین شکاری را برداشتم تا دورها را ببینم. هر کار کردم چیزی واضح نبود. با عینک خودم همه چیز شفاف‌تر بود!
شب که شد هر چه زنگ می‌زدم نتوانستم با سامان صحبت کنم. می‌خواستم پس از چند ماه ببینمش. از این پیغامهایی می‌داد که خودش هم نمی‌فهمد چه می‌گوید. ظاهرا مشترک مورد نظر من هنوز مشترک مورد نظری نبود که باید در این ساعت می‌بود. آخرهای شب بود و می‌خواستیم برویم جایی. برای آخرین بار امتحان کردم و گرفت. قرار گذاشتیم. اما وقت زیادی نداشتم. مثل همیشه نیم ساعت. باز هم مثل همیشه با ماشین دوری زدیم و صحبت کردیم. آنقدر حرف داشتیم که واقعا نیم ساعت بی‌انصافی بود. سامان از حفره ای می‌گفت در دیوار اتاق سفید چهار در چهارش. می‌گفت هر کسی از آن اتاق در بیاید از آن حفره سیاه می‌گوید. از سیاهیش. از ابهامش. از اینکه باید مبهم باشد. و گرنه آن اتاق حرفی برای گفتن ندارد. من هم موافق بودم. گفتم من هم از آفتاب اصلا خوشم نمی‌آید.
امشب از سر شب بی‌کار بودم. نرفتم پیش سامان. چون بیشتر از نیم ساعت وقت داشتم و اصلا حسش نبود.
فردا دارم برمی‌گردم از مسافرت. در راه حسابی خوابم گرفته. یکی دو بار می‌زنم کنار تا چرتی دو سه دقیقه‌ای بزنم. جاده طولانی است. گاهی خسته هم می‌شوم. اما هوای خنک بیرون بیدارتر نگهم می دارد. گرچه می دانم تا خانه برسم هفت تا پادشاه در خواب دیده‌ام.

حاشیه1 خانومی، یه کار از لیست کارهام کم کن. وبلاگم رو به روز کردم! هوف!
 گرچه وقتی می بینم وبلاگ دوستی ماه‌هاست به روز نمی‌شود، گرچه وقتی می‌بینم وقتی هم به روز می کند چیز خاصی نمی نویسد، گرچه مثل سروش حسرت نوشته‌های قدیم را می خورم، اما ظاهرا همین است که هست! خودم هم دوست داشتم بیشتر بنویسم. خودم هم از دست خودم کمی دلگیرم. اما زوری که نمی‌شود! می‌شود؟ البته شاید بتوانم روز در میان بنویسم اما نوشتنم در حد حرف زدن باشد. هوم؟!
 کلا اوضاعم عالی نیست. اما همه چیز خوب است.
 باید عزمم را جزم کنم و این وضعیت کار تمام وقت و مشغله‌های بی خود را تمام کنم. به آرامشی برگردم که ظاهرا دیگر به آن عادت ندارم! اما خواهم کرد. باشد تا مطالعاتم بیشتر گردد و کم کم آماده شوم برای پایان نامه.
 برگردیم به موضوع اصلی. تفاوت «دیروز» و «فردا» و «خواب» در چیست؟! (هر سه دور از درک مستقیم ما هستند)

+ دسته بندی: ظهر نوشت

+ حامد | ساعت 18:14 | لینک مطلب | 0 ترک‌بک
نظر شما (8 نظر)
جیغ شب جمعه
شنبه ؛ ۱۶/مرداد/۸۹

پوستر: مرگ فرزند

بلیط می‌خریم و وارد می‌شویم. صندلی‌مان را انتخاب می‌کنیم و می‌نشینیم. مردم هم یکی یکی می‌نشینند و صندلی‌ها را پر می‌کنند. شروع می‌شود. اولش همه می‌خندند و شوخی می‌گیرند. اولش هنوز خبری نیست. کم کم دیدنی‌تر می‌شود. کم کم نوسان لنگروار به جای حساس داستان می‌رسد. این‌بار بالاتر می‌رویم و آنها تصادف می‌کنند و دلمان هرّی می‌ریزد. جلوی پایمان را نگاه می‌کنم تا جایی برای فشار دادن پیدا کنم. باید محکم‌تر بچسبم. دوباره رفت بالا. بالاتر از قبل. پدر با تردید یکی از دو بچه را نجات می‌دهد از لای آهن‌پاره‌های ماشین. بوی بنزین می‌آید. زن‌ها جیغ می‌کشند. این‌بار خیلی بالا رفت و من پاهایم را می‌چسبانم به پایه‌ی صندلی جلوی. رفتیم پایین. ماشین منفجر می‌شود و بچه‌شان داخل آن بود هنوز. مردها هم جیغ می‌کشند. من این‌بار واقعا می‌ترسم. یک نفر غش می‌کند. ناگهان جیغ تو مرا به خود می‌آورد. حسابی ترسیده‌ای. چون معلوم است که بچه به بیمارستان نرسیده می‌میرد. یک دستم را محکم جلوت می‌گیرم که نیفتی. دست دیگرم اما به میله جلومان است که از روی صندلی سُر نخورم. اینبار بالاتر می‌رود. پدر هم می‌فهمد بچه مرده است. شیون می‌کشند. می‌گویند نگه دار! داد می‌زنند بس است. یک بار دیگر آنقدر بالا می رود که نزدیک است من هم بیفتم. داد می‌زنم تو را گرفته‌ام، نترس. خودم می‌ترسم اما. ظاهرا از این به بعد باید داستان رو به پایان برود. گرچه هنوز به نیمه رسیده‌ایم و هر چه گذرانده‌ایم در پیش داریم. اما در دور معکوس. همه چیز از ترس و وحشت و آشفتگی به سوی آسودگی. تو تقریبا از حال رفته‌ای. من تقریبا نیمه جان شده‌ام. تیتراژ پایانی فیلم شروع می‌شود و کشتی شهربازی می‌ایستد. پاهایم هنوز می‌لرزند.
فقط هفت دقیقه مانده بود تا پاییز...

حاشیه1 خدا زندگی آرام ما را از جیغ‌ها دور بدارد.
 وبلاگم هفت ساله شد. و گرچه با کمال تعجب در یک سال گذشته تنها سه بار به روز شد، اما بعید می‌دانم خوانندگان همیشگی‌ام احساس کرده باشند این وبلاگ تعطیل است و فراموشش کنند. خیلی دوست داشتم بیشتر بنویسم اما ظاهرا نشد که نشد! البته در این یکسال تغییرات زیادی در زندگی ام اتفاق افتاد: انتقال خانه به تهران و زندگی در تنهایی و کار در ساعت اداری و دانشجوی ارشد دانشگاه هنر شدن و برگزاری مراسم عروسی و بنابراین فشار کاری بیشتر برای خرج و خروج از بحران مالی! پس باز هم خیلی خوب است که هنوز می‌نویسم!
 دوست داشتم به مناسبت هفت سالگی، طراحی جدید سایتم را راه‌اندازی کنم اما هنوز در حد چند پیش طرح مانده. وبلاگم البته به همین شکل خواهد ماند.
 بخشهای طراحی گرافیک و طراحی وب و مقالات را به روز کرده‌ام.
 سروش هم برگشت.

نکته - یکی از معیارهای من برای زمان به روز رسانی این وبلاگ تعداد کامنت‌هایی است که ثبت شده است!

+ دسته بندی: غروب نوشت

+ حامد | ساعت 20:29 | لینک مطلب | 0 ترک‌بک
نظر شما (27 نظر)
معنایی بی‌واژه
جمعه ؛ ۲۴/اردیبهشت/۸۹

جریان

می‌کِشاند مرا. نه به دنبال خود؛ که او همیشه اینجاست. می‌غلطاند مرا. نه به روی خود؛ که او چون هواست. می‌خیساند مرا. می‌کُشاند مرا. می‌سوزاند مرا... می‌روبد مرا.
می‎لغزاند مرا روی این زمین. و جوهرم جاری می‌شود از ردّ پایم. جاری می‌شوم لای زندگی. می‌ریزم به چاله‌ها: پُر می‌شوم و سَر می‌روم از سر چاره‌ها. با سر می‌دوم و آنچنان می‌کشاندم که می‌پیچم در هوا. می‌چرخم در فضا. در ریتمی دایره‌وار. یک لحظه هم یک-جا نمانده‌ام. جریانم. سیّالم. مثل یک ذهنم. که هر آن پر می‌‎زند به جایی. و تاثیر بالش شاید طوفانی به پا کند آن سوی زمان. پیوسته‌ام. پلاسمایی لغزنده‌ام. مثل محتوایی بی‎فرم. مثل معنایی بی‌واژه. که هر از گاهی کمی از آن در واژگانی می‌ریزد. و سَر می‌رود از سر ناچاری. و سُر می‌خورد روی جملات. و جاری می‌شود روی متن. و می‌‍ریزد توی آخرین نقطه‌ی متن.

حاشیه1 خوبِ من! هرچه دغدغه‌ها بیشتر می‌شود آرامش پرمعناتر و ژرفتر می‌شود. و ما کانتراست زندگیمان آنقدر بالا رفته که گمان نکنم حالاحالاها زیر آفتاب بی‌رنگ‌وبار شود.

 هفت ماه نشد بنویسم. دلیلش را نمی‌دانم. بهانه‌هایش هم که زیاد است و تکراری. شاید نوعی دورخیز بود برای پریدن به مرحله بعدی زندگی. مراسم عروسی آذرماه بهانه‌ای بود برای رسمیت بخشیدن به زندگی شخصی با کسی که دوستش دارم. قبل و بعدش هم پر از چاله‌هایی بود که خوشبختانه هیچکدام چاه نبودند. و اکنون خوشحالم. و هنوز مثل قبل برنامه‌ها دارم: نمرده‌ام.

 و اما در مورد مطلب «نتایج هولناک یک نشخوار فلسفی»، باید از تمام دوستان خوبی که همت گمارده بودند و کامنت‌های با حوصله نوشته بودند کمال تشکر را داشته باشم. و در مقابل دوستان نزدیکی هم که احیانا سکوت اختیار کرده بودند من هم فحاشی اختیار می کنم! آن موضوع هر از گاهی هنوز دغدغه‌ام می‌شود. اما نظرات ارزشمند بسیاری از دوستان دریچه‌های تازه‌ای باز کرد که تنفس را راحتتر می‌کند. حتی در هوای نیچه‌آلود! می‌خواستم پست جدیدم را اختصاص دهم به این کامنتهای دوستان. اما گفتم بعد از مدتها به روز نبودن شاید اینکار زیاد جالب نباشد! پیشنهاد می‌کنم هر وقت حوصله کردید آنرا بخوانید.

 موضوع جالب دیگر ترس و تردید بیشتر دوستان از نوشتن نظرشان بود. نمی‌دانم چرا اینقدر بی‌اعتماد به نفس و بی‌جسارت بار آمده‌ایم که تقریبا خودمان هم به تحلیل‌های خودمان اعتقادی نداریم! قاعدتا هر حرفی می تواند بزرگ و تکان دهنده باشد. حتی اگر به نظر خودمان چرت بیاید!... من تقریبا هر روز بخش نظرات را چک می‌کنم.

 سروش را در لابیرنتش دوست داشتم. با آن خاطره ها داشتم و بسیاری از متنهای زیبایش موازی ذهنم بود. پاک‌شدن وبلاگی که عادت دارم به خواندنش، مثل مرگ یک دوست برایم غم انگیز است.

+ دسته بندی: شب نوشت

+ حامد | ساعت 01:06 | لینک مطلب | 0 ترک‌بک
نظر شما (18 نظر)
آرشيو و امکانات
• نوشته های گذشته:


• دسته بندی موضوعی:

• ايميل: Hamed_Bidi @ yahoo.com
• براي اطلاع از به روزرساني سايت و وبلاگ عضو خبرنامه شويد!



• شمارنده: