شبگیجه ها
دوشنبه ؛ ۲/اردیبهشت/۸۷

شبگیجه

گمان کردم خورشید قصد طلوع دارد و سحر است. اما خواب مانده بودم. روشنایی افق، از غروب بوده. و شب دوباره آغاز شد. بی آنکه روزی پایان یافته باشد. و بعد هوا ابر شد. ابرها بیشتر شد. و باران گرفت. خیس شدم از شب. گفتم تمام می‌شود. گفتم سحر باز می‌گردد. سحر جان؛ دل-تنگی می‌دانی یعنی چه؟

1.
در تاریکی می‌توان جریان داشت. می‌توان ریخت به زمین. می‌توان شرشر کرد. در تاریکی می‌توان به حرف تو رسید و رفت و گم شد. در فضای شب می‌شود معلق ماند. در تاریکی می‌توان بی‌جهت رفت. بی‌خود بود. چرت بود. یا اصلا نبود.
شب است. باران گرفته است از من تاب را. بی تو تاریک است. و من چقدر با این تاریکی یگانه‌ام. بدون آنکه با ماه-تاب تو بیگانه باشم.
اینجا که تاریک است نه من هستم نه تو. ذهن من است و یاد تو. نیستی آنقدر صریح می‌شود که آدم فکر می‌کند همه جا تو هستی. هراس می‌گیرد آدم از تاریکی. و دل هی آنقدر می‌ریزد و می‌ریزد که جویی شود و در سراشیب تاریکی جریان یابد. و بعد دل آدم تنگ می‌شود. خالی می‌شود. و تو کم می‌شوی. و شرشرشر. تو زیاد می‌شوی. و باز باران می‌گیرد از من تاب را.

2.
گفتم تمام زندگیمان تکرار همان شبانه روز اول بود: تناوب گریه و خنده.
و تو خندیدی.
گفتم برو؛ برو سعی کن آب ریخته را جمع کنی. بی من برو ببین چقدر می‌روی. گفتم برو و اگر خواستی برگرد! من هم می‌روم و برمی‌گردم. و تو ترسیدی.
گفتم بمان؛ بمان و فراموش کن عادت غمناک فکر به محال را. بمان شاید بشود طور دیگری ماند. و تو گریستی.
گفتی زندگیمان چقدر متفاوت است و به دور از تکرار دیگران. و من خندیدم.
گفتی برو؛ و من ترسیدم.
گفتی بمان؛ و من گریستم...

3.
تو آسفالت می‌شوی،
وقتی که باران می‌زند.
و زمین،
و شب،
خیس می‌شوند.

می‌شوی تو
آسفالت می‌شوی تو وقتی
من ماشین می‌شوم
و بوق می‌زنم
به زمین،
به شب.

خیس می‌شوند وقتی می‌زند؛
می میری‌وقتی می‌زنم...

 

حاشیه1تو که می‌دانی دل-تنگی چه اتفاق سنگینی است... فکرش را بکن با آهنگهای Blue و شب و تنهایی و باران و دوم اردیبهشت هم قاطی شود!

  یکسال از نامزدی من و سحر گذشت. در سالگردش پیتزا گوشت و قارچ را با آیس‌پک خوردیم! حالمان یک جوری شد!... یک سال متفاوتی بود.


+ حامد | ساعت 01:15 | لینک مطلب | 0 ترک‌بک
+ برای اطلاع از به روز رسانی وبلاگ ایمیل خود را در خبرنامه ثبت کنید. (در قسمت آرشیو و امکانات)
پیامهای شما (32 نظر)
تغییرات
دوشنبه ؛ ۱۵/بهمن/۸۶

جیغ مانک در گردش ون گوگ

جهان تغییر می کند. اطراف ما، انسانها و ذهن ها تغییر می کنند. «من» هم تغییر می‌کند. برای آرامش، باید هم-آهنگ باشیم. بیرون تغییر می‌کند، درون تغییر کند. و درون تغییر می کند، جهان تغییر کند.
جهان بزرگ است. بیرون قوی است. وقتی تغییر می‌کند، چقدر مجازیم تغییر کنیم تا هم آهنگ شویم؟ «من» سرکش است و خود خواه. «من» وجود دارد و برای همین مجزا از بیرون است. وقتی من با بیرون آهنگ مخالفت می زند، چقدر مجازیم تغییر دهیم؟
تغییر کنیم، یا تغییر دهیم؟ کدام یک؟!
تا چه حد می توانیم، و تا چه اندازه می تواند، تغییر کنیم، یا تغییر کند؟ کدام یک؟ بپذیریم، یا بپذیرانیم؟ تا هم آهنگ شود این چرخش تغییرات؟
شرقیان تغییر می کردند: «فرزانه همیشه در حال تواضع است، و اجازه می‌دهد جریان تائو او را شکل دهد» (تائو تِ چینگ، لائو تزو).  غربیان تغییر می دادند: «زمین را پر سازید، بر آن تسلط یابید، و بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و همه حیوانات فرمانروایی کنید» (تورات، باب پیدایش). کدامیک به آرامش و هم آهنگی بزرگ رسیده‌اند؟
یا نباشیم. یا یکی شویم. عدم. یا وحدت.
وقتی آنقدر تغییر کنیم که  کسی دیگر شویم، این آرامش را چه حاصل؟! که دیگر «منی» نیست که آرام بگیرد. که دیگر این من آن من نیست که بود؛ و می خواست بماند.
وقتی در تقلای تغییر دادن، زیر پای بی رحم دنیا له شویم، از این هماهنگی چه حاصل؟...
وقتی آدمها بخواهند یکدیگر را تغییر دهند، جدال می شود. تغییر کردن یعنی دگرگونه شدن، یعنی عادتها را کنار گذاشتن، یعنی جابه‌جا شدن. آدمها علاوه بر خودخواهی و تنبلی ترسویند و ترجیح می‌دهند دیگران جابه‌جا شوند! کم حاضر می شوند تغییر کنند. با این توجیه که تسلیم ننگ است!

اما، اما چیزی گاه بر سر زبان همین آدمها می‌آید که گوشه چشمشان را خیس می‌کند: عشق! این حس موهوم دوست داشتن و از خود گذشتن! و بدین ترتیب معادله ای که پیچیده بود و حساب و کتابی که به اندازه کافی به هم ریخته بود، دیگر از دست ذهن خارج می شود: تا چه حد مجازیم تغییر کنیم تا با او هم آهنگ شویم؟ و تا چه حد مجازیم تغییر دهیم، تا او با ما هماهنگ شود؟ : تسلیم یا تجاوز؟!

چه جدال سختی است میان آنچه که پشت این واژه ها کمین کرده اند...


حاشیه1نفرین به کسی که پنیر مرا جا به جا کرد!...
 در مسابقه پوستر گوتنبرگ 555 فقط نامزد دریافت جایزه شدم! پوستر را اینجا ببینید.

 در اینجا هم، خودم و وبلاگهام معرفی شده اند.
 چقدر خواندنی خوب هست اینجاها: دیگران (ادبیات ایران و جهان) و تازه های ادبی. عناصر سه گانه سروش را هم بخوانید!

  کسی اگر درباره ارشد رشته پژوهش هنر اطلاعاتی دارد بی خبرم نگذارد!
ویژه

ثبت ایمیلتان در خبرنامه وبلاگ مفید است! به قسمت آرشیو و امکانات مراجعه شود...


+ حامد | ساعت 00:50 | لینک مطلب | 0 ترک‌بک
+ برای اطلاع از به روز رسانی وبلاگ ایمیل خود را در خبرنامه ثبت کنید. (در قسمت آرشیو و امکانات)
پیامهای شما (30 نظر)
گردش در میدان دی اِن اِی
یکشنبه ؛ ۹/دی/۸۶

می چرخیم و می خندیم و می گرییم

می‌چرخیم و می‌گرییم. می‌چرخیم و می‌خندیم. دور میدان DNA. و آدمها تعجب می‌کنند از اینکه بیش از یک دور، می‌چرخیم دور میدان کوچک شهر. تو گفتی بچرخیم؛ و من فرمان را چرخاندم. و همه چیز شروع شد. و چرخیدیم و گریستیم. و چرخیدیم و خندیدیم. مثل دیوانه‌ها. دور میدانی که مهتابی‌های نورانی در آن به هم پیچیده‌اند. میدانی که انتهای یک راه بود و ابتدای یک بزرگراه. و من هنوز نمی‌دانم کی قرار است به سمت یکی از خیابان‌های دور میدان بپیچم. تو هم نمی‌دانی. اما می‌چرخیم همچنان دور میدان DNA. دی ان ای یعنی قرار بوده این‌طور باشد. و ما آلوچه ترش می‌خوریم. پیتزای هات می‌خوریم. بستنی یخ می‌خوریم. غصه‌ی داغ می‌خوریم. هوای خنک می‌خوریم. و حتی گاه حسرت می‌خوریم. مثل دیوانه‌ها. دور میدانی که ما را جادو کرده. فرمان دست من است اما تو فرمان می‌دهی. و نقش مارپیچ مهتابی‌ها در چشمانمان، هیپنوتیزم شده‌ایم. من در آینه فقط تو را می‌بینم. و تو سرگیجه می‌روی. دست در دست. چشم در چشم. می‌چرخیم دور میدانی که قرار بوده این طور باشد...

حاشیه1بالاخره نهم دیماه هم رسید. اینجا نهم دیماه، تو به دنیا آمدی، دختر عجیب! و من از آغاز پاییز که به دنیا آمدم منتظرت بودم! تا بیایی و به جان هم بیافتیم! یادت هست وقتی آمدی هیچ برگی برای خودم نگذاشته بودم. و تو آرام آرام آمدی و نشستی. و من سفید شدم. سحر جان، تولدت مبارک... ممنون به خاطر همه چیز و همه چیز و حتی هیچ چیز.

 بخش نمونه طراحی های گرافیک به روز شد.

لطفا برای اطلاع از به روز رسانی سایت و وبلاگ ایمیل خود را در خبرنامه ثبت کنید. روی لینک آرشیو و امکانات کلیک کنید تا فرم ظاهر شود!


+ حامد | ساعت 18:56 | لینک مطلب | 0 ترک‌بک
+ برای اطلاع از به روز رسانی وبلاگ ایمیل خود را در خبرنامه ثبت کنید. (در قسمت آرشیو و امکانات)
پیامهای شما (15 نظر)
بعد از صدا
شنبه ؛ ۲۶/آبان/۸۶

dream of ur sound

تا وقتی سکوت هست، آرامش هست. اما تا دم زدی و صدایی به بیرون پراکندی، آشفتگی را شروع کرده ای. از مرزهای خودت پا را بیرون گذاشته ای. شروع کرده ای به خواستن، به اعتراض، به جنگیدن، به دفاع، به وعده... و یا به ابراز عشق! و این ها همه بی نظمی است. اینها همه آشفتگی و سرگردانی است. اختلالی رخ می دهد در سکوتِ بی خلل قبل از تکلم. قبل از صدا، فقط برای خودت بوده ای. بعد از صدا، تو شنیده شده ای، و محیط تاثیر می پذیرد: اعتراض می کند، دفاع می کند، قانع می کند، متوقع می شود، و گاه فرار می کند یا حتی بغض می کند و می گرید. سکوت یا صدا؟...
ولی انسان نمی تواند ساکت باشد. نیاز دارد. می خواهد. حداقلش این است که باید ابراز وجود کند! و اما به محض صدا، در امور تداخل می شود. وحدت از میان می رود. تکثّر تکثیر می شود.  و یک «من» تازه متولد می شود. و این یعنی فاصله. یعنی دور شدن. یعنی غم. یعنی رنج. و حتی یعنی حسرت...
مرا یاد عشق می اندازد این تلاقی نیاز و بی چاره گی. این مترادف شدن رسیدن و دور شدن: اگر بخواهی نزدیک شوی، دور می شوی! گرچه نخواهی هم!... عشق صدای فاصله ها بود نه؟!
بزغاله ی سبز می پرد. این هم جمله ی عجیبی که تو گفتی میان نوشته ام بگنجانم. بدون آنکه بدانی موضوع نوشته چیست. فکر می کردی من حاضر نمی شوم جمله ای عجیب و بی ربط را به خاطر تو وسط متن وبلاگم بنویسم؟!...
گاه با خودم فکر می کنم پریشانی قبل از اتفاق بهتر بود یا آشفتگی بعد از آن؟! بعد اینکه چاره ای نداشتم کمی آرامترم می کند. حالا با حالات مختلف مثلثات عشق و دوست داشتن سر و کله می زنم...

حاشیه1هنوز برایم مهمترینی. نه. به کلمه ی «هنوز» نیازی نیست! چون قرار نبوده و نیست تمام شود. چیزی نیست که ادعا کنم یا تصمیمی که گرفته باشم. در وجودم چنین چیزی هست. دوست داشتن تو نه ادعاست، نه تصمیم است، نه دلسوزی است، نه خودخواهی است، نه ایثار است، نه عشق است، و نه نیاز! دوست داشتن تو فقط هست. در من هست و واقعیت دارد. مثل ماه و خورشید. مثل چرخش زمین و جاذبه. مثل تو.

بزغاله سبز پرید! امشب شب قشنگ و عجیبی بود برایم. زیر لب می گویم خدا را شکر. امشب حرفهایت از گوشی تلفن سر رفت و ریخت کف اتاق. مثل قدیمها. از قدیمها خیلی بهتر. انگار بناست یین و یانگ متوازن گردد وگرنه بعید بود!...

به روز کردم که به روز کرده باشم!


+ حامد | ساعت 00:35 | لینک مطلب | 0 ترک‌بک
+ برای اطلاع از به روز رسانی وبلاگ ایمیل خود را در خبرنامه ثبت کنید. (در قسمت آرشیو و امکانات)
پیامهای شما (22 نظر)
پیچیده گیج
دوشنبه ؛ ۲۲/مرداد/۸۶

چرخش

1- تائويي كه به زبان آيد، تائوي حقيقي نيست. پس شروع مي‌كنم به گفتن. پيچيده‌ي گيج. مثل موهاي تو. مي‌بيني؟ باز هم تو! بي تو چه معنايي دارد، درمان و دارو. بي درد تو، نوشدارو بي‌مزه است! حتي قبل از مرگ سهراب! مي‌بيني؟ پس از جنگ جهاني روز اول، دادائيسم موهايت به سورئاليسم زندگي‌ام منجر شده... آخ! از بالاي ابرها افتادم؛ روي پيچيده‌ي گيج!

2- صداي شب‌ناك شرشر ناودان‌ها، نسيم شرجي شمال كه از پنجره مي‌وزد، و موسيقي Treason. و من همچنان متلاطم در التهاب فاصله، به پتو پيچيده‌ام. عصري خيس شدم كنار ساحل، با باران و موج دريا و تائو در ني‌زار. هنوز كمي نم دارم. خدا با تائو كمي مرهم روي دردم گذاشت. گرچه، طراوت هم به رطوبت تبديل خواهد شد.

3- از اوهام چشمهاي من، تا واقعيت چشمهاي تو. از واقعيات خيالي من، تا خيالات واقعي تو. از شهر من، تا شهر تو. از رودخانه‌ي سمت راست، تا آپارتمان‌هاي سمت چپ. فاصله دچار التهاب كم و زياد شدن است. و سياهي من هنوز پيداست، بر متن سفيد تو. و سفيدي تو پيداست، در دنياي تاريك من. به قول خودت «اين چرخ خواهد گشت؛ چرخانتر از حالا!...». تبديل. تغيير. اين‌همه راه آيا ممكن است؟ از واقعيت چشم‌هاي شب، تا تخيل چشم‌هاي سحر...

4- غروب دلتنگ يك روز مردادي. نور كمرنگ آبي آسمان ريخته روي دفتر. خستگي يك تن از سفر برگشته، خستگي يك ذهن از آشوب برگشته. برگشته به همين غروب دلتنگ مردادي با سكوت مشكوكش. عاشق‌ها بچه مي‌شوند. من هم ترانه‌هاي عاشقانه گوش مي‌دهم! چه به روزم آمد و مي‌آيد، نمي‌دانم؛ هرچه بود عجيب بود و هست؛ غريب بود و هست. اما تو، بودي و نبودي. هستي و نيستي! بود و نبودِ عجيب من! هستي و نيستي غريب من! بگذار كلماتم هم سبك باشند و عاشق...
غروب دلتنگ يك روز از مردادي كه از نيمه هم گذشته. در سراشيبي تند تابستان، دلتنگي‌ام از جنس فصل آينده است. پاييز. يادش بخير!... دلم تنگِ دلتنگي است. دلم لنگِ تنهايي است. نشسته‌ايم روي اين سراشيبي به جاي آنكه بدويم. كنار مفهوم واژه‌ي «عجيب» كه روي اين روزهايمان نشسته. «فردا» در چارخانه‌هاي تقويم ما، غرق در مه است. «امروز» هم معلوم نيست كجاست!
نور كمرنگ آبي آسمان كه روي دفترم ريخته بود كم كم دارد بخار مي‌شود و واژه‌هايم هم‌جنس شب مي‌شوند. پس تمام مي‌كنم حكايت غروب و دلتنگ و يك روز مردادي را...

حاشیه1 ...
وبلاگم در تاريخ نيمه‌ي مرداد، چهار ساله شد...

در صفحه سيزدهم نشريه‌ي پيك كانون فرهنگي ايرانيان سن ديگو، درباره من و كارهام نوشته شده. يه جور مصاحبه درباره من و فعاليتهاي فرهنگيم در اينترنت. از مسئولين اين كانون فرهنگي در سن ديگو و جناب آقاي آريا فاني بابت اين كارشان و تمام فعاليتهاي فرهنگيشان در آن سوي دنيا تشكر مي كنم. فايل PDF شماره 110 نشريه پيك را از اين لينك دانلود كنيد.
قالبساز آنلاين تكميل شد، تست شد و نسخه‌ي نهايي آن درخدمت دوستان است! امتحانش كنيد و نظرتان را در اين قسمت بگوييد.


+ حامد | ساعت 11:05 | لینک مطلب | 0 ترک‌بک
+ برای اطلاع از به روز رسانی وبلاگ ایمیل خود را در خبرنامه ثبت کنید. (در قسمت آرشیو و امکانات)
پیامهای شما (34 نظر)