Main

یکشنبه،13 اوت 2007

پیچیده گیج

چرخش

1- تائويي كه به زبان آيد، تائوي حقيقي نيست. پس شروع مي‌كنم به گفتن. پيچيده‌ي گيج. مثل موهاي تو. مي‌بيني؟ باز هم تو! بي تو چه معنايي دارد، درمان و دارو. بي درد تو، نوشدارو بي‌مزه است! حتي قبل از مرگ سهراب! مي‌بيني؟ پس از جنگ جهاني روز اول، دادائيسم موهايت به سورئاليسم زندگي‌ام منجر شده... آخ! از بالاي ابرها افتادم؛ روي پيچيده‌ي گيج!

2- صداي شب‌ناك شرشر ناودان‌ها، نسيم شرجي شمال كه از پنجره مي‌وزد، و موسيقي Treason. و من همچنان متلاطم در التهاب فاصله، به پتو پيچيده‌ام. عصري خيس شدم كنار ساحل، با باران و موج دريا و تائو در ني‌زار. هنوز كمي نم دارم. خدا با تائو كمي مرهم روي دردم گذاشت. گرچه، طراوت هم به رطوبت تبديل خواهد شد.

3- از اوهام چشمهاي من، تا واقعيت چشمهاي تو. از واقعيات خيالي من، تا خيالات واقعي تو. از شهر من، تا شهر تو. از رودخانه‌ي سمت راست، تا آپارتمان‌هاي سمت چپ. فاصله دچار التهاب كم و زياد شدن است. و سياهي من هنوز پيداست، بر متن سفيد تو. و سفيدي تو پيداست، در دنياي تاريك من. به قول خودت «اين چرخ خواهد گشت؛ چرخانتر از حالا!...». تبديل. تغيير. اين‌همه راه آيا ممكن است؟ از واقعيت چشم‌هاي شب، تا تخيل چشم‌هاي سحر...

4- غروب دلتنگ يك روز مردادي. نور كمرنگ آبي آسمان ريخته روي دفتر. خستگي يك تن از سفر برگشته، خستگي يك ذهن از آشوب برگشته. برگشته به همين غروب دلتنگ مردادي با سكوت مشكوكش. عاشق‌ها بچه مي‌شوند. من هم ترانه‌هاي عاشقانه گوش مي‌دهم! چه به روزم آمد و مي‌آيد، نمي‌دانم؛ هرچه بود عجيب بود و هست؛ غريب بود و هست. اما تو، بودي و نبودي. هستي و نيستي! بود و نبودِ عجيب من! هستي و نيستي غريب من! بگذار كلماتم هم سبك باشند و عاشق...
غروب دلتنگ يك روز از مردادي كه از نيمه هم گذشته. در سراشيبي تند تابستان، دلتنگي‌ام از جنس فصل آينده است. پاييز. يادش بخير!... دلم تنگِ دلتنگي است. دلم لنگِ تنهايي است. نشسته‌ايم روي اين سراشيبي به جاي آنكه بدويم. كنار مفهوم واژه‌ي «عجيب» كه روي اين روزهايمان نشسته. «فردا» در چارخانه‌هاي تقويم ما، غرق در مه است. «امروز» هم معلوم نيست كجاست!
نور كمرنگ آبي آسمان كه روي دفترم ريخته بود كم كم دارد بخار مي‌شود و واژه‌هايم هم‌جنس شب مي‌شوند. پس تمام مي‌كنم حكايت غروب و دلتنگ و يك روز مردادي را...

حاشیه1 ...
وبلاگم در تاريخ نيمه‌ي مرداد، چهار ساله شد...

در صفحه سيزدهم نشريه‌ي پيك كانون فرهنگي ايرانيان سن ديگو، درباره من و كارهام نوشته شده. يه جور مصاحبه درباره من و فعاليتهاي فرهنگيم در اينترنت. از مسئولين اين كانون فرهنگي در سن ديگو و جناب آقاي آريا فاني بابت اين كارشان و تمام فعاليتهاي فرهنگيشان در آن سوي دنيا تشكر مي كنم. فايل PDF شماره 110 نشريه پيك را از اين لينك دانلود كنيد.
قالبساز آنلاين تكميل شد، تست شد و نسخه‌ي نهايي آن درخدمت دوستان است! امتحانش كنيد و نظرتان را در اين قسمت بگوييد.

دوشنبه،25 ژوئیه 2006

روشن و خاموش

کلاس خوبی بود. گرچه یک ساعت و نیم سرپا بودن و حرف زدن خیلی تشنه ام کرده. از پله ها که پایین می آیم دستم به جیبم می رود تا با گوشی ام تماس بگیرم. اما یادم می آید ماشین ندارم و پیاده راه می افتم. در راه گرچه ته ذهنم نشسته ای اما نه به تو فکر می کنم و نه به آن دختری که تصویرش پشت زمینه گوشی همراهم است. ساعت هفت و نیم غروب است و پیاده رو دلچسب. نگاهم خیره به سنگفرشهایی است که با سرعت نسبتا زیاد از جلوم می گذرد. غروب است و ساعت نزدیک هشت و پشت همان سیستمی نشسته ام که کنار کولر است. کافی نت امیرحسین گاهی خیلی می چسبد و آدم فکر می کند اگر Z.net نبود این موقع کجا می رفت. موسیقی‌های کافی نتی و امیرحسین که جلوی من نشسته و چیزهایی درباره دپرسی و عاشقی و مجبوری می گوید و من که روی موکت کافی نت، صندلی را کنار زده ام و نشسته ام. وبلاگم که لود می شود شروع می کنم به خواندن: «... آخرین بار چهار سال پیش بوده ام. جیرجیرک جیغ می کشد؛ ماه بفض می کرد اگر می بود...»  بغض می کنم. مسلما مواظبم چشمانم زیاد پر اشک نشود تا کسی نفهمد. امیرحسین برمی گردد و دوباره روبرویم می نشیند. می بیند که وبلاگم را آورده ام و نمی دانم چه می گویم که او یاد خاطره ای می افتد و لبهایش با اینکه تکان می خورد چیزی جز جملات نمی شنوم. کامنت ا.ب.پ. را می خوانم و سعی می کنم به یاد بیاورم ارغوانی چه جور رنگی است. بلند فکر می کنم چرا نگفت بنفش؟ چشمم که به نقاشی لیلا در وبلاگم خورد یادم آمد چهل چراغ هم این شماره درباره Yin & Yung و همزمانی های معنادار نوشته بود. به امیرحسین می گویم هوس یک اسماعیل دبش کرده ام، و می فهمم که او هم مدتی است ندیده اش. ازش می پرسم می تواند تا چند مغازه پایین تر همراهی ام کند؟ چون عجیب تشنه ام بود و وقتی شنیدم گل یخ نمی رویم گفتم بهنوش. فالوده بستنی را که می خوردم به چراغهای آبمیوه و بهنوش خیره شده بودم که به نوبت روشن و خاموش می شدند...

حاشیه۱- کاش حداقل عاشق بودم! آنوقت تکلیفم روشنتر بود! من می ترسم این ناعاشقی من آخر کار دستت دهد!

حاشیه۲- ا.ب.پ جان، گرچه هنوز چیزی ته نشین نشده بود اما آپ کردم. و می بینی که چه کلاماتی بالا آورده ام! البته خودم هم می خواستم امتحان کنم وقتی هنوز آماده نیستم اگر بخواهم آپ شوم چه خواهد شد! که دیدم چه شد...

حاشیه۳- با تشکر از کافی نت ضد ، چهل چراغ، کنفسیوس، پله‌های خانه فرهنگ دانشجو، مارال فرجاد، آبمیوه بهنوش و سایر همراهان این پست.

حاشیه۴- امروز فکر می کردم به اینکه عنوان «پاییز بارانی» رو تغییر ندم... و به اینکه چرا ۱۵ مرداد نمی تونم خونه باشم؟!...

یکشنبه،20 مارس 2006

از اقوام یک شاخه

فردا شاید روز بهتری ست.

   باز حکایت رویش و جوشش و شورش. باز حکایت نسیم جادویی و شاخه‌های لخت خالی و معجزه. و باز حکایت جریان شیره شوق در رگها.   باز حکایت دل‌تکانی به رسم درختان و کار باران بهار. و باز دارد اتفاقی می‌افتند برای جهان. اتفاقی می‌افتد برای پوست شاخه‌ها. دیگر طاقت خطوط صریح قهوه‌ای می‌شکند و اینجا جشن نقطه‌های سبز است...

   یک دست جام باران و یک دست زلف درختان، رقصی چنین میان آدمها دیوانگی است! و دیوانگی هم مدتهاست که دیگر یافت می نشود میان غرور «انسان بودن». کاش انسان به یاد داشت که از «اقوام یک شاخه» است. و زمانی، «فک او از غرور ترک برداشت»...

   پنجره اتاقم را باز می کنم و باز تصویر کسی در ابهام ذهنم شکل می‌گیرد که در کوه و دشت، دف‌زنان  پای‌کوبان و چرخان و چرخان و چرخان در دوردستهای مه گرفته گم می شود. راستی چندهزار کیلومتر فاصله است میان دست من و شاخه‌های درخت حیاط؟ فاصله ای که خودمان بی‌اختیار ساخته‌ایم و باید باشد. مثل زمستانی که باید باشد. نوسان زیبایی است در طبیعت. و همه چیز همان طور است که باید باشد. باور کنید! پشت این حروف یک زمستان خوابیده است...

 

حاشیه1- این کارت الکترونیکی! تبریک، تقدیم به همه شما دوستان و همراهان وبلاگ... دوستان طبق روال سالهای گذشته منتظرش بودند!

حاشیه2- نمی دونم می دونین یا نه که عید نوروز خیلی خوبه و برای ما نیمه شرقی ها! جهان بدون اون ناقصه! کاش قدرشو بدونیم! گرچه هیچ وقت قرار نیست تو این روزها اتفاق خاصی بیفته، اما همیشه در نهانمون اتفاق بزرگی می افته... عید بهار، مثل پوشیدن لباسای نو، همراه با خودش انرژیهای عجیب و فوق العادتی! رو میاره...

حاشیه3- وقتی آدم فکر می کنه در طول سالی که گذشته چه کارایی کرده و کجاها رفته و چقدر تغییر یا حتی متحول شده، سرش گیج می ره! خصوصا اینکه یه دفترچه گاه نوشت! هم تو این مسافرت ذهنی در زمان کمکت کنه!...

حاشیه4- از همه دوستان ممنون. سعی می کنم به وبلاگ تمام دوستانی که از پنج شش ماه پیش کامنت گذاشته اند و من نذاشته ام! سر بزنم...

دوشنبه، 3 ژانویه 2006

ریتم...

Sun or Moon 

   اين روزها خورشيد سرد است. و اين خيلی خوب است. از ضعف خورشيد لذت می برم!... اما پس از چند روز، کم کم احساس دلتنگی عجيبی به سراغم می آيد، و وقتی برای چند لحظه ای آفتاب از پشت ابر روی زمين می ريزد، خوشحال می شوم و دوست دارم مرا گرم کند... و اين نوسانی است که تمام تاريخ انسان را فراگرفته. آفتابی يا ابری؟ روز يا شب؟ «فرقی نمی کند؛ عادت می کنيم...»  در سايه می نشينيم و از آفتاب می گوييم. و در آفتاب پی سايه می گرديم...

   آن روز که نشريه ها را که وزن سنگينی روی دستانم داشت، گرفتم و به داخل دانشکده می بردم، برف می آمد. آنقد عجله داشتم و باد آنقدر سرد می وزيد و آنقدر سنگين بود نشريه ها، که از کنار برف گذشتم... اما حالا نشريه ها را گذاشته ام و فروش تمام شده. ديگر در دستانم چيزی به جز همان چيز هميشگی -ساعت- سنگينی نمی کند. حالا می توانم بنشينم، و در اين نور دلتنگ و عجيب، موسيقی وکال گوش دهم، ساعت مچی‌ام را در بياورم و شايد کمی هم بنويسم. بی دغدغه آنکه کجا می خواهد خوانده شود يا کی می خواهد چگونه بخواند!

   رها شدن را احساس می کنم تا وقتی که باز مجبور شوم از همين رهايی هم رها شوم. و برگردم. ساعت مچی‌ام را به مچم ببندم، لباس گرم بپوشم و باز بروم «بيرون»، «کارهايم» را انجام دهم. و اين ريتمی است که تمام «زندگی»ام را فراگرفته...

حاشيه۱- تاريخ انگار مثل الاکلنگی بوده که يا خورشيدِ عقل گرايی را بالا می برد و يا ماهِ عرفان را. اگر تعادل پيدا کند انگار، می ايستد!

حاشيه۲- صدای کلاغ خيلی می چسبد! به قول الف ب پ ، شخصيتی است!

حاشيه۳-دنبال عنوان بهتر و کاملتری هستم برای وبسايت آينده ام که مجموعه همين وبلاگهام و فتوبلاگ و طراحیها و اينهاست!... نظر شما چيست؟!

حاشيه۴- آرام خستگي، تولدت مبارک! اميدوارم هميشه اميدوار باشی. اميد دارم آينده‌ات آنگونه باشد که آرزو داري. اميدوارم خطوط نگاههای موازی فراموشت نشود... اميدوارم تا هميشه موازی ما بمانی...

حاشيه۵- در تاريخ ۱۷ نوامبر ۲۰۰۳ ، کسی که دلش پر از شور و اميد بود برای شروع راهی نو و بی سابقه در اينترنت، در وبلاگ ساده خود نوشت:
«با سلام من سعي مي كنم بعد از اين هر كتابي را كه به شكل الكترونيك در اينترنت موجود است براي شما معرفي كرده وآدرس آن را هم ذكر كنم ...»
ماهها و ماهها کار سخت و وقت گير را ادامه داد و وبلاگش را سرشارتر و سرشارتر می کرد. کم کم اهالی جهان مجازی جذبش شدند و به اهميت موضوع پی بردند. آرزو می کرد که :«روزي ما ايرانيان نيز بتوانيم به مانند پروژه گوتنبرگ كه در آن بالغ بر دويست هزار كتاب به زبان انگليسي موجود است ؛سايتي به زبان فارسي داشته باشيم»... و حالا کم کم به آرزويش می رسد. او کار خود را کرد. می گفت جرقه ای! زده برای شروع کاری عظيم! بی خبر از آنکه خود آتشکده ای بود... و حالا انکار احساس کرده که رسالتش به پايان رسيده... شتابی که در الکترونيکی کردن کتب فارسی به وجود آمده، حاصل نتيجه کار چنين دوستان بزرگی ست... دوست عزيز! تبريک! هزاران تبريک! که قدمی برداشته ايد بس بزرگ برای تبديل اسلحه ها به قلم...
هيچگاه وبلاگ کتابهای رايگان فارسی را از ياد نخواهيم برد...

حاشيه۶- وصل، يعنی برخورد و قطع و بلافاصله جدايی... پست بعدی ام شايد در اين باره است...

دوشنبه،29 نوامبر 2005

در پس زمينه ذهن

Perfect Sphere

   اين روزها چيزهايی در پس زمينه ذهنم به بار نشسته است: دايره کامل و خنثای زمين. و اين آن بود که در پی اش بودم: اينکه چرا هرچه در ذهنم رخ می داد و در پی پاسخی بودم، جوابش را ناخودآگاه و به ظاهر اتفاقي، در جايی ميافتم. دنيا کامل بود و همه چيز را در خود داشت. تمام پاسخها و اشاره ها. وقتی به جهان نگاه می کردم ناخودآگاه آن بخش از دنيا که جواب بود يا اشاره يا نشانه، برجسته می شد در آينه ذهنم. مثل دوستی که شبی در آسمانِ پرستاره، سه تا M يافت! و دنبال W (صورت فلکی ذات الکرسی) می گشت!...

   دايره کامل و خنثای زمين. و اين آن بود که بودا درکش کرد: زمين، با تمام «خوبی ها!» و «بدی ها!»، با تمام رنج ها و خوشحالی ها، با تمام سياهی ها و سپيديها و رنگها، با تمام جنگها و گرسنگيها و ظلمها، با تمام نوساناتش بين عقل گرايی و عرفان گرايی، با تمام جزئياتش، «همه با هم» يک دايره کامل را شکل می داد. و سرانجام تمام تضادها خنثی می شد و ناپديد. همه بايد در کنار هم وجود داشتند، و گرنه چيزی کم بود. «و دست ما در پی چيزی می گشت». همه در کنار هم معنی پيدا می کردند: روشنايی، در تاريکی مفهومی ملموس است. اگر از بالا به زمين نگاه کنيم اين گونه است. دايره کامل. پس ديگر رنج چه؟ سختی چه؟ ديگر هيچ چيزی مهم نبود. و در عين حال همه چيز مهم بود. و تنها درک و فتح چنين چيزی بود که لبخندی بر لب شاهزاده فراری انداخت...

حاشيه۰- دوستی در بالای کوهی گفت «از اين بالا خيلی قشنگتر است. آن پايين که هستی متوجه وسعت اين زيبايی ها نمی شوي». با خودم گفتم دنيا دارد با او حرف می زند. نگاهش کردم: او هم لبخندی بر لب داشت...

حاشيه۱- مطمئنا گذشتگان و ديگران هم اينها را گفته اند. اما «رسيدن» ميوه ای در پس زمينه ذهن چيز ديگريست. نمی دانيد چه لذتی دارد!

حاشيه۲- ادامه اين مطلب که موضوعی متفاوت داره رو تو پست بعدی ميارم...

حاشيه۳- حالا برسيم سر اصل مطلب که کم نوشتن منه. خب، يک «اين روزا سرم خيلی شلوغه» توپ بهتون تقديم می کنم که حالتون جا بياد!... راستش از رئيس دانشگاه که پنهون نيست از شما چه پنهون که علاوه بر فعاليتهای گذشته، سردبيری نشريه رو هم بايد به مشغله ها اضافه کرد. بهونه خوبيه برای اين تاخير طولانی!... دوهفته نامه «من فکر می کنم» که لقب «وسيعترين و نخستين نشريه مفهوم گرای دانشگاههای سبزوار» رو به خودش گرفته، از هفته پيش که شماره صفرش منتشر شد، قراره هر دوهفته منتشر بشه. و قرارم نيست که هر مطلبی با هر عمقی چاپ بشه. از تمام اينا نتيجه گرفته می شود که اين کار مساويه با صد در صد گرفته شدن اوقات جناب بنده. ديگه زياد حرف نزنم. از وبلاگ نشريه می تونيد نسخه pdf نشريه رو دانلود کنيد...

حاشيه۴- يادتون نره اينا حاشيه ست و شما بايد برای چيزای مهمتری کامنت بذارين...

حاشيه۵- مشکل کامنتدونيم حل شد! بعد از دو سه هفته تازه فهميدم مشکل از لينک پيامهای ديگران وبلاگم بوده که هيچ کامنتی گذاشته نشده بود! خيلی آخرشم خدايی!...

 

دوشنبه،25 اکتبر 2005

پريشان از بی پريشانی...

اگر می دانستیم...

   راستی! با  تمام ِ وجود  زندگی‌کردن ، می‌دانی يعنی چه؟ چند حس داشتيم؟ پنج تا، فوقش شش تا! «شناخت» ما، زندگی ما، درک ما از آنچه می‌گوييم « واقعيت » ، محدود به همين پنچ شش‌تاست! تا به حال به اين فکر کرده ايد اگر يک حس کم داشتيم و يا زياد، چه می‌شد؟... اصلا فکر کنيد هيچکدام از اين پنج حس را نداريد: هيچ نمی بينيد، نمی شنوید، نمی بوييد، نمی چشيد، لمس نمی کنيد و عصب نداريد، بعد آيا در آن برهوت تاريک، می دانستيد کجا هستيد و که هستيد و چه می کنيد؟... می‌توانستيد بود و نبود چيزی را ثابت کنيد؟! چقدر محدوديم و از آنچه هست دور...

   ثانيه ثانيه نه! لحظه لحظه نگاه! ولخرجی تا چه حد؟ عادت تا چه حد؟ آيا اگر تو هم می دانستی به هرچه می نگري، خدا از پنهانِ آن به تو زل زده است، آرزو نمی کردی: « کاش کور بودم، جواب اين همه لحظه هايی را که به اشک آغشته نيستند، چه بگويم؟...»  مطمئنم «من» سر جای خودش نيست. رفته به گشت و گذار خاطره ها و آينده ها يا... خودش را به چيزی سرگرم کرده. شايد هم جايي، نمی دانم،‌ بعد از کودکی، خوابش برده.

   راستی! می‌دانستی  اگر  لحظه‌ای ! با تمام ِ ! وجود ، « احساس » می‌کرديم، متلاشی می‌شديم، پودر می‌شديم، ناپيدا می‌شديم...

 

حاشيه۱- هميشه ميگم اين مدت، برهه‌ی گذره! بايد بگذره و به زودی باز! می تونم خوب بنويسم و خوب ببينم!... هميشه فراموش می کنم که هيچوقت چنين اتفاقی نيافتاده و نخواهد افتاد که باز!... هر چه هست در خم همين کوچه ای ست که می گذريم... منتظر چيزی نبايد بود! چيزی که می خوايم همينجا، درون ماست، و از همين «حوضچه اکنون» بايد چيزی صيد کنيم... يادم باشه، سفر افقی نيست و مقصد هم افق نيست. سفر عموديست و به عمق بايد رفت. و مقصد همان جاده است... يادم باشه، گلايه نکنم از اين خواب بزرگ زندگي، که اگه اين خواب ِ پريشان‌از بی‌پريشانی نبود، منم اينجا نبودم!...

حاشيه۲- از اونجايی که خيلی از دوستان از مدل قالبی که می ساختم خوششون می اومد و سفارش ساختشو می دادن، و از اونجايی که منم معمولا به علت کمبود وقت! و مشغله فراوان! شرمنده دوستان می شدم و يا خيلی دير واسشون می ساختم و يا کلا يادم می رفت! پی چاره ای شدم تا شرمنده دوستان نشم! برای همين قالبساز آنلاين رو طراحی کردم تا هم تمرينی باشه برای برنامه نويسی PHP و Java Script و CSS و هم چيز بی سابقه ای رو ارائه کرده باشم که به درد همقطارای وبلاگنويس بخوره. ديگه دوستان وبلاگنويسی که می خوان خودشون قالبشونو طراحی کنن اما تا الان نمی تونستن می تونن با کمک اين برنامه و يه خورده سليقه قالب دلخواهشونو بسازن. فعلا يه ساختار کلی داره که همون چيزيه که واسه خيلی از دوستان درست کردم. يعنی در واقع اگر خودم می خواستم برای درخواست دهندگان قالبی بسازم از همين ساختار استفاده می کردم... امکاناتشم کم کم بيشتر می کنم تا انعطاف پذيرتر بشه... پس اين شما و اين هم اولين برنامه قالبسازی آنلاين برای وبلاگها ...

سه‌شنبه،21 سپتامبر 2005

جور دیگر

© دشت جادویی 

   صحبت از جادو بود و ماوراءالطبيعه. و انکار و اصرار بر سر اين موضوع که نه با علم جور در می آيد و نه با عقل. در ميان درختان دشتی سرسبز و وسيع. و هوای خنک دم غروب. وقتش بود و بايد می رفتم. مقدسترين لحظات بود در تمام آيينهای جهان. و مهمتر از آن، زيباترين لحظات در تمام ثانيه های من. آروزی کوچکی بود که پس از مدتها باز به حقيقت می پيوست: قدم زدن در راه‌باريکه‌ای در ميان دشت پر درخت، هنگام غروب، و نسيمی خنک. از ظهر تابستانی داغ می آمدم. و گريزان از سياه و سپيدِ سايه-روشن اشيا در آفتاب ظهر. دلم لک زده بود برای ابهام غروب. اين اتفاق عظيم که طبيعت را ديوانه می کند. براستي، غروب پايان روز است يا آغاز شب؟... خلسه ايست. که تمام اجزای جهان را به هم می پيوندد. وحدت در اوج تکثر. روح بزرگ جهان انگار که آشکار می شود. انگار همه يکی هستيم. درخت و آب و من و تپه. در افق غروب، سياهی و تاريکی يکدست سپيدارها، تنها در کنار آسمانِ هنوز روشنتر، نمود ميابد. زمين کم کم خود را فراموش می کند و تاريک می شود. «يکي» می شود. «وصل» می شود... انرژی عظيمی اطرافم را فراگرفته و مرا در خود غرق می کند. می دوم. می دوم و نفسهای عميق می کشم. احساس می کنم روح سبزه‌زارها، شبدرهای شبنم‌زده و روح تمام جهان به درونم نفوذ می کند. می دوم و از دالانهای سبز می گذرم و جرعه جرعه هوای خنک خلسه را می نوشم. دلم می خواهد بچرخم و فرياد بزنم. کاش دفی چيزی بلد بودم و می زدم! دلم می خواهد بپرم و دستانم را به شيوه درختان به آسمان پرتاب کنم... اما همين «اما» بود که نگذاشت: شايد کسی مرا می ديد! می گفتند ديوانه است يا ادا در می‌آورد. انرژی کم کم فروکش کرد. همه چيز سر جای خود آمد. فهميدم دارم نفس نفس می زنم. پاهايم هنوز سبک‌سر بود اما ديگر آرام گرفته بودند. يادم آمد بايد به همان شيوه که بودم، باشم. اجتماع اينطور به من آموخته. نمی شد «جور ديگر» باشم...

   يادم آمد چند دقيقه قبل راجع به حقيقت داشتن يا نداشتن جادو بحث می کرديم... فهميدم چرا باورش برای انسان اين عصر سخت است! نمی خواهيم «جور ديگر بودن» را بپذيريم... و گرنه نسيم پاييزی هم می تواند جادويت کند...

 

حاشيه۱- تولدم مبارک!: ساعت ۴ بعدازظهر ۳۰ شهريور وارد بيست و دومين سال زندگیم می شم. اين عدد و رقمها برای ارزيابی چيز خوبيه. اينکه تو اين ۲۱ سال از کجا به کجا رسيدم. همين چند شب پيش بود که دوستی می گفت همونطور که الان نسبت به زمانی که نوزاد بوديم اشراف داريم، به جايی می تونيم برسيم که نسبت به موقعيت الانمون همونقدر اشراف داريم. تصورشم سخته. مقياسها به هم می پاشه و الان که بزرگ شديم، تازه می فهميم هنوز در شناخت جهان نوزاديم... بگذريم. کاری ندارم قصه از کجا شروع شد و از درک بی واسطه رفت تا نامها و واژه ها و درک از طريق واژه ها و همينطور بزرگتر و بزرگتر که شديم دورتر و دورتر هم شديم. و حالا در پی شناختی بی واسطه ايم. يعنی همون سرجای اول: با اين تفاوت که چند کهکشان بالاتر رفتيم! مثل حرکت نيلوفران.

حاشيه۲- دفترچه يادداشتمو برمی‌دارم و نوشته های اواخر شهريورماه سال گذشته رو نگاه می کنم. ورق می زنم و پيش می رم... وووووووی!... چه خبره...   فکر که می کنم، تو سالی که گذشت اتفاقات مهم و عميقی افتاده... خوشحالم و خدامو شکر می کنم!...

حاشيه۳- به وبلاگ قسمتی هم با نام «قفسه کتاب» اضافه کردم و تصميم دارم کتابهايی رو به صورت الکترونيکی آماده کنم و اينجا برای دانلود بذارم. از قبل کتاب نرم افزاری گزينه اشعار سپهری بود. و الان کتاب «مرغان آواره» اثر رابيندرانات تاگور، با فرمت PDF برای دانلود گذاشته شد. اشعار کوتاه هايکومانند تاگور می تونه مشتی باشه از خروار ادبيات شرق و هند. نگاه خاص شرقی که با عرفان آميخته شده در اين اشعار جاريه. نمونه هايی از اشعارشو اينجا می نويسم. حتما دانلود کنيد...

* اگر در به روي همه خطاها فرو بندي/ حقيقت پشتِ در خواهد ماند.
* خداي را/ نيروي عظمتش/ نرمه نسيم ها است/ نه در توفان.
* تو را ديده ام./ به گونه کودکي نيم بيدار/ که مادرش را/ در تاريکاي سحر مي بيند/ و آن گاه لبخند مي زند و باز به خواب مي رود.
* جهان هنگامي انسان را دوست مي داشت/ که او لبخند مي زد./ آن گاه که خنديد/ جهان از او بيمناک شد.
* گريه کني اگر/ که آفتاب را از دست داده اي/ ستارگان را نيز/ از دست بخواهي داد.

برای دانلود اينجا کليک راست کنيد و Save Target as را بزنيد.(حجم: 452 کيلوبايت - ۳۲۶ شعر)

پنجشنبه، 9 سپتامبر 2005

آب پری

آبشار آب پری
عکس از اينجا

   به رویان که رسیدیم پیدا کردن «جاده جنگل آب پری» کار مشکلی نبود. و وقتی تابلوی آنرا دیدم، متوجه شدم از نام این منطقه به سادگی گذشته بودم: آب پری ! بلافاصله به یاد الهه آب در اساطیر ایران یعنی آناهیتا افتادم و همزمان تمام مطالبی که درباره تقدس آب در تمام آیینهای جهان و جلوه چهره مادینه خداوند و پریان افسانه ای و.... خوانده بودم به خاطرم هجوم آورد. جلوتر که رفتیم جنگل های تو در تو و دره های عمیق و کوههای پر درختی که پشت سر هم تا دوردست کمرنگ تر و کمرنگ تر می شدند، مرا یاد سرزمین دور افسانه ها و زمان ایمان به اساطیر انداخت. زمانی که ماه از میان سیاهی درختان جنگل برمی آمد و دهان انسان از شگفتی باز می شد و نطفه اسطوره ای در این مسیر نگاه و شگفتی شکل می گرفت...
   در میان شاخ و برگ به هم پیچیده جنگل حالت مرموز و بکر زمانهای دور به ذهنم تداعی می شد تا اینکه به تابلویی رسیدیم که نشان می داد بالاخره به «آبشار آب پری» رسیدیم. چون ما آبشاری نمی دیدیم! جز دره مانندی پر از قلوه سنگهای درشت که انگار کمی آب از زیر آنها جریان داشت. نمی دانم فصلش نبود یا به خاطر سیل خراب شده بود، اما به هر حال «آبشار آب پری» خالی از آبی پرتلاطم و پری‌وار بود. « آب پری » مرده بود. فورا جمله ای به یادم آمد که در یکی از همین فیلمهای اساطیری، از زبان یک پری افسانه ای شنیدم: می گفت مرگ ما زمانی ست که دیگر هیچ کس به ما ایمان نداشته باشد و اکنون، آن زمان فرارسيده. و قطره قطره آب می شد چون ديگر کسی او را باور نداشت.

   « آب پري» پشت زمانها مرده بود. در دوردستهای افسانه های آن منطقه. ديگر «جنگل آب پري» به «پارک جنگلی رويان» تبديل شده بود و انسانهايی که به آنجا می آمدند جز باقيمانده غذا و متخلفات آن چيزی به جا نمی گذاشتند. نه! اينها هيچکدام نقصی نيست. مشکل بزرگ در نگاههايی خالی از ايمان به جهان ماورايی ست که در گذشته های دور مرزی با جهان ماده نداشت. مشکل بزرگ جداسازی جهان طبيعت از جهان بی نام «ماوراءالطبيعه» است. و بعد فراموشی اينکه اسرار اعظم آن جهان بی نام، بس نيرومندترند از هياهوی «علم و دانش» اين جهان پر از نام!... ديگر کسی چيزی را باور ندارد.... مشکل بزرگ چيزی ست که «اگر به اندازه خردلی از آن داشتيم، می توانستيم کوه ها را جابجا کنيم»...

 

حاشيه- اين رو تو همين مسافرتی که يکی دو هفته پيش به شمال و... داشتيم نوشتم. چندوقت پيش که تو گوگل دنبال مطلبی درباره همين آبشار آب پری می گشتم چيزايی فهميدم. اول اينکه منطقه توريستی بوده و دوم اينکه چند نفری که تو وبلاگاشون از اين جنگل اسم بردن به حالت اسرارآميز و خاصش هم اشاره ای کردن. و ديشب از دوستی که همون اطراف زندگی می کرد دربارش پرسيدم فهميدم آب اون آبشار فصليه و فصل بارون خيلی جای بازم مرموزيه!... عکسشم که همين بالا گذاشتم. البته زمانيه که آب داشته!... (خيلی دوست داشتم با پيری از اون اطراف در اين باره پرس و جو کنم. اما افسوس که زمان کم بود و همراهان من زياد! و مقصد جای ديگری بود!!! اگه دوستان چيز بيشتری می دونن دريغ نفرماين!)

جمعه، 6 اوت 2005

پاييز بارانی...

دوسالگی وبلاگ پاییز بارونی

   پاييز بارانی... ممکن است در ذهن خيلی از بازديدکنندگان، همان برداشت رمانتيک از اين عبارت شود! پاييز به خودی خود نشان از غم و اندوه در ذهن خيلی ها هست! چه برسد به اينکه بارانی هم باشد!... اما از اين ميان کسانی هستند که عميقتر نگاه می کنند. و وقتی نوشته های وبلاگ را می خوانند اثری از « افسردگی نوميدانه » و « اندوه عشقهای! شکست خورده » و «تيره ديدن جهان و محتويات آن» و ... نمی بينند!... اين «چيز»هايی که مثل يک بيماری همه گير، خيلی ها را دچار خود کرده...

   پاييز بارانی، نمادی ست از آنچه اين روزها يافت می نشود!: حالتی آميخته با تعمق و عرفان و اشراق و شوق و شور و اعجاب و آشفتگی و بی خويشتنی و... هر آنچه که بر سر درختان می آيد، وقتی که به پاييز می رسند... انسانهای اين روزگار را کاری ندارم که در تابستانِ سرگرم کننده‌ی زندگی به خواب رفته اند و... انسانهايی که يا بی ريشه می رويند، يا فقط ريشه به تاريکی ها می دوانند و هيچگاه نمی رويند، يا جهت نور را گم کرده، افقی رشد می کنند!... نه! پاييز بارانی شرح حال نمادين درختانی‌ست که به ارتفاع می انديشند و بس! نه! اشتباه نشود! خيال به آسمان «رسيدن» را ندارند! می رويند تا برگهايی داشته باشند از «زمين» دورتر... و برای اينکار بايد به عمق زمين ريشه بزنند تا سياهی‌های زمين را درک کنند...

   در پاييز باراني، همه چيز هم «واقعيت» دارد و هم «حقيقت»... : «رؤيا و واقعيت بر تار و پودي يكتا گسترش مي‌يابد» (۱)...: مثل يک نماد است. نمادی از دوست داشتنی که برتر از عشق است(۲) ،بهتر بخواهم بگويم، نماديست از از «خود» گذشتن،... و البته اين يک جانبه نمی ماند: در پاسخ اين گذر از خود، آسمان، نه! جهان می بارد(۳)... حرکتی از برون، و غوغايی در درون...

   يک نمود است. نمودی از درون در دنيای برون. نمودی از برون در دنيای درون(۴). و «من» در پاييز بارانی فقط يک نگاه است. نگاهی خيس و شسته. فقط نگاه می کند، بعد واقعيت را می گويد: شايد کسی حقيقت را دريابد!... شيوه ای که جهان با ما تا می‌کند...

   و اين وبلاگ، شرح سير نگاهی‌ست در اين پاييز بارانی. نگاهی که هی وسيعتر و عميقتر می شود. و گاه مفاهيمی را که درک می کند، به سلاخ خانه واژه ها می برد. و چه بر سر اين مفاهيم پاک و بی کران نمی آيد، وقتی که بايد در کلمات ناپاک و محدود جای گيرند...

   و «اين من» در پاييزی چنين شگفت، چه می تواند بکند؟... جز به آهنگ باران رقصيدن و به هنگام رقص باريدن و تا ناکجا، پای‌کوبان و دف زنان، محو شدن در مهِ باران... و اين...


- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
(۱) سهراب سپهری، مقدمه کتاب آوار آفتاب، چاپ اول - سهراب در اين متن نگاه شرق و نگاه غرب را به جهان هستی مقايسه کرده - و اين جمله قسمتی از توصيف نگاه «شرقي»ست. اين مقدمه به نظر من يکی از بهترين آثار نثر سهراب است.
(۲) دکترعلی شريعتی، هبوط در کوير، فصل «دوست داشتن برتر از عشق است». متن اين فصل در آرشيو همين وبلاگ موجود است.
(۳) نگاهی هم که کوئليو در آثارش دارد همينگونه است: اگر به روياهايت ايمان داشته باشی، تمام جهان هستی دست به دست هم می دهند تا آن به حقيقت بپيوندد.
(۴) «...به نظر آنها (سمبوليستها) اشيا چيزهای ثابتی نيستند، بلکه آن چيزی هستند که به واسطه حواسمان از آنها درک می کنيم. آنها در درون ما هستند. خود ما هستند!... از اين لحاظ عقايد سمبوليستها بيشتر به عرفان شرق نزديک می شود.»: مکتبهای ادبی، رضا سيدحسينی. راستش من هم شباهتهای زيادی بين آنچه فکر می کنم با مکتب سمبوليسم و همچنين عرفان شرق می بينم!...

 

حاشيه۱- يادم هست که سال پيش، وقتی وبلاگم يکساله شد، هر چه فکر کردم چيزی نتوانستم بگويم در مقابل لطف يکساله دوستان. قبلا هم گفته ام. ارزش اين دوستی های مجازی که از دوستی های واقعی حقيقی ترند! برای من بس زياد است... دوستان تازه ای يافته ام که فقط اگر تنها دستاوردم از وبلاگ نويسی دوستی همينان باشد، چندين برابر سود کرده ام. و دوستانی که از همان سال اول همراهم بوده اند. و دوستانی که چهره مجازی را ترک کرده اند... 

   فرزاد عزيز (وبلاگ آواز پر چلچله و سلام بی طمع گرگ) اين دوست بزرگ و بزرگواری که دست مرا با مهربانی فشرد و در وبلاگ کفشهايم کو همراهم بود، و دريچه تازه ای را رو به درک اشعار سهراب برايم باز کرد... شادی (وبلاگ از روی کلمات به سادگی گذر نکنيم) که مدتی پيش وبلاگ نويسی را کنار گذاشت و به عمق زندگی شيرجه زد! کسی که از تاريکيها و رنجهای زيبا می گفت، خدای خود را گم کرد، خدای خود را آفريد!، خدای خود را يافت... و کلماتی به ما هديه داد که بسادگی از رويشان گذر نکنیم... سعيد عزيزم (وبلاگ saeedtz)، اولين کسی که شوق وبلاگ نويسی را در من برانگيخت، اولين دوست وبلاگی! که مدتی بود نمی نوشت و حالا با انرژی تمام می نويسد... سروش عزيز (وبلاگ سروش در لابيرنثش) دوست عزيزی که آرشيوش انگار شرح نگاه اکنون من بود! نوشته هايش برای من هميشه جزو زيباترين نوشته ها بوده. ارتباطی آنچنان با هم نداشته ايم جز چند کامنت و ايميل، اما انگار سالهای سال است می شناسمش! کاش بيشتر هوای مرا داشت!... نيمای عزيز (وبلاگ يونگ و معنويت معاصر) که مدت زيادی از عمر دوستيمان نمی گذرد اما از آن دوستانی ست که وبلاگ نويسی و وبلاگ خوانی ام را توجيه می کند! هنوز حالا حالاها با آنهمه عمق دانشی که دارد کار دارم!... مهر عزيز (وبلاگ سلوک مهر) که هميشه مرا چه اينجا و چه در کفشهايم کو شرمنده لطفش کرده و مهرش را هميشه با تمام وجود احساس کرده ام...  پاييز که کاش بيشتر بنويسد و به حال و هوای قديمش با آن قالب زيبا برگردد!: هنوز قطعه های زيادی از بلاگش در ذهنم ماندگار است: سگی که به راحتی پشت ديوار پارس می کرد و پس دادن بازديد ماه و ... هجومی از نوشته هايش به ذهنم آمد!... ، شيوا (فعلا اينجا می نويسه!) که پيامهای سرشار از لطفش نه تنها مرا که دوستان را هم شگفت زده کرد... کوروش (وبلاگ زمستان است) که اخوان را به يادمان انداخت و هميشه همراهمان بود... ورنوس که هميشه به من لطف داشت، خورشيد که با دعوتش به همايش سهراب، باعث يک سفر زيبا برای من شد، شقايق (وبلاگ تا شقايق هست می مانممنصور عزيز (همسفر با موجمصی (بانوی باران) از قديمی ترين دوستان مجازيم، مريم (خط فاصله باران)، کرجی خيال، پوشال (کسی که خود را «و اما من» معرفی می کند و هميشه به من لطف داشته...) و بقيه دوستان خوبی که خيلی هاشان می دانم از قلم افتادند اما چه کنم ذهن فراموش کار را!...

حاشيه۲- در کدام رسانه می توان بيش از ۵۰۰۰ خواننده برای نوشته های خود جذب کرد؟!!! ( کانتر فلش که در پايين صفحه‌ست طبق آی پی کانتر را اضافه می کند و تعداد افراد و نه تعداد بازديد، را حساب می کند...)

حاشيه۳- قالب چطوره شده؟ اگه ايرادی داره بگين تا رفعش کنم چون هنوز نسخه بتاشه!!!... ضمنا اگه عکسا يا فلش بالا هيچکدوم نيومد ايراد از سرويستونه که شرميشن رو فيلتر کرده!...

حاشيه۴- راستی! دوستتان دارم!...

 

چهارشنبه،26 مه 2005

نقاشی تو

   می دانی! مشکل من نه آن چند خط سکوتی ست که بر سفیدی کاغذ کشیدی، و نه ابهامی که دور قلمت را فراگرفته بود. مشکل من آن نقشی بود که با غیر از قلم بر کاغذ زدی: قطره هایی که از آسمان نگاهت باریده بود... می خواستی کارم را یکسره کنی؟: یا عاقل عاقل شوم، یا دیوانه دیوانه... می دانی تمام مسیری را که آنروز پیاده تا خانه آمدم به چه فکر می کردم؟ با خودم می گفتم کاش... کاش لیاقت ذره ای از آن قطره های مقدس را داشتم... آنقدر از دست خودم عصبانی بودم که می خواستم... اما افسوس! که این «عقل» بود که با «واقعیتها» به راحتی کنار می آمد. بیچاره چند قطره «احساسم» که مانده بود با هجوم «حقیقت» چه کند...

   با خودم می گفتم چقدر سنگ دل شده ام! اما فکر که کردم دیدم سنگ هم حتی گاه از قطره های باران ترک می خورد... دردی که این روزها مثل یک خوره به تن من افتاده همین «طبیعی شدن همه چیز» است. آخر چند قطره احساس من کجا و بیابان پَرسوز عقل کجا؟ پس تعجب نکن چرا خیسی نقاشی ات را خشک کردم... تعجب نکن چرا بی تفاوت به نظر می آمدم! نه! اینطورها هم نیست! می دانی چند بار خیسی صورت من در پی جبران آن چند قطره اقیانوس توست؟... هنوز که شوکه ام و غرق در شلوغی زندگی...

   نمی خواهم بدانم چرا با «من» چنین کاری کردی. می خواهم بدانم با «خودت» چه کرده ای؟...
   راستی! تو نمی دانی کجا می شود دو تا صندلی چوبی پیدا کرد؟...

نگاه خیس

حاشیه1- آخر نفهمیدم جاذبه ای که نیوتون گفت از کدام طرف است تا از روی آن بالا و پایینمان را تعیین کنیم! اتفاقا از اینجا هم که من ایستاده ام، باید سرم را بیش از حد بالا بگیرم تا تو را در میان خودت و سکوتت و راهی که دوستش داری ببینم... چشمهایم هم ضعیف شده اند! چون کنار تو هنوز یک بقچه تردید می بینند...

حاشیه2- می دانی! مشکل من... خودم هستم...

و اما حاشیه3- دوستان خوبم همه منو به خاطر ده ها روز تاخیرم می بخشند. به خاطر ثانیه هایی که صرف اومدن مطالب تکراری وبلاگم شده از همه شما معذرت می خوام...  و همین طور به خاطر اینکه این مدت هیچ پیامی نذاشتم حتی اگه مطالبتون رو خونده باشم...  با اینکه خودم از اونایی که مشغله های زندگی رو بهانه تنبلی شون می کنند خوشم نمیاد، اما باید بگم بعد از عیدی عجیب سرم شلوغ شد و الانم همین طوره و فکر کنم تا یه ماه دیگه همینطور باشه! البته همونطور که می دونید اینا بهانه ست و موضوع همون موضوع همیشگیه: «گاهی آدم بیشتر از نوشتن به سکوت نیاز داره»...

حاشیه4- نمی دونم چرا از صبح این ترانه تو ذهنمه: « ...ما بی تفاوت به تماشا ننشستیم/ ما خود دردیم / این نگاهی گذرا نیست... بشنو! همسفر من! با هم رهسپار راه دردیم./ با هم لحظه ها را گریه کردیم./ ما، در صدای بی صدای گریه سوختیم/ ما از عبور تلخ لحظه قصه ساختیم/ از مخمل درد به تن عشق جامه دوختیم/ تا عجز خود را با هم و بی هم شناختیم»

 

یکشنبه،21 مارس 2005

عيد تحول

 

بهار که شد
به رسم تمام درختان
دل تکانی کنیم:
باران بهاری
کار خود را خواهد کرد...

حاشیه1- این کارت تبریک تقدیم به تمام دوستانم.
حاشیه2- عشق را چگونه می شود نوشت/ در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه/ كه به غفلت آن سوال بی جواب گذشت/ ديگر حتی فرصت دروغ هم برايم باقی نمانده است/ وگرنه چشمانم را می بستم / و به آوازی گوش ميدادم كه در آن دلی می خواند/ من تو را / او را / كسی را دوست می دارم... (حسين پناهی-ستاره)

چهارشنبه،17 مارس 2005

دلخوشی

   نزديک عيد است. همه خانه تکانی می کنند و من هنوز دل تکانی نکرده ام. انگار دچار يک خواب زمستانی شده ام. خوابی که وقتی بيدار شوم، مطمئنا آنقدر بزرگ شده ام که باورم نشود. و دلخوشی من هم همين است. گرچه به صدای گنجشکان لحظه ها گوش نمی دهم، اما باران کار خودش را می کند. خوشبختانه اين روزها هوا ابری ست. امشب هم برای چندمين بار باران بهاری باريد. و من بهار را احساس کردم. گرچه هنوز دچار اين خواب زمستانی هستم.

   رعد و برق... می روم کنار پنجره. شب با بوی باران بدجوری آميخته. دلم خوش است که اگرچه هنوز راه زيادی در پيش دارم، همين حال و هوای بارانی بدجوری تازه ام می کند. تمام فکرهای فلسفی، تمام شناختهای منطقی، تمام چگونه بايد باشم و چگونه بايد ببينم ها را دور می ريزم. و بوی باران را حس می کنم. با نفسی عميق، بوی شبناک باران وجودم را به لرزه می آورد... و اين همان دل تکانی غريزی نيست؟ که رسم تمام درختان به هنگام بهار است...

   صدای رگبار... چه شرشر اعجاب آوری! می روم کنار پنجره. باران برايم پر از معناهای مبهم است. هر چه هست شورش دلم را پرشوق می کند. هنوز با بی معنی شدن اينها فاصله زيادی دارم. و خوشحالم: جايی خوانده بودم اگر ديگر غروب برايمان معنايی نداشت، بايد بدانيم که ديگر عاشق نيستيم. و نبود عشق، يعنی مرگ روح. اما هنوز حسی شبيه اشراق مفهوم های بزرگ مرا فرامی گيرد، وقتی باران می گيرد... گاه می انديشم: زيبايی دوست داشتن هم به همين ابهام است...

   نسيم خنک و بوی باران... می روم کنار پنجره. صدای شرشر ناودان ها می آيد: آخر همه سطح ها ظرفيت آنهمه باران ناگهانی را ندارند. و آنرا به بيرون می ريزند... خوش به حال خاک عميق باغچه...

   خواب زمستانی. و عيد ِتلاطم، نزديک است. وقتی بيدارم شوم، مطمئنا آنقدر بزرگ شده ام که باورم نشود!...

 نگاه پنجره

حاشيه۱- دارم گوش می دم: «دوباره، بهار مياد و، باز همون حرف هميشه / اگه دلخوشی نباشه، هيچ کجا، بهار نميشه. / روزای آخر اسفند، همه جا، صحبت عيده /...»

حاشيه۲- اين متن رو دو سه شب پيش نوشتم. الان حالم کلی تغيير کرده! معلومه اين باد و بارونای بهاری که پوست درختا رو ترکونده، تونسته يه کارايی هم برای ما بکنه...

حاشيه۳- می گما! چه دلگرمی بزرگيه واسه آدم، اگه بدونه کسی داره همراهش مياد، اگه بدونه که می دونه! همه چی رو! و صادقانه خطرناکترين جمله دنيا رو بزنه! خودش که می دونه...

حاشيه۴- يه پيشنهاد!: دکوراسيون اتاقتونو عوض کنيد! عيد می تونه بهانه خيلی خوبی باشه. و فصل بهارم کمکتون می کنه. مطمئن باشيد اوضاعتون خيلی بهتر ميشه! چشامون به همه چی عادت کرده: مطمئن باشيد همين جور چيزا می تونه بهونه يه تحول عميق و زيبا باشه... حول حالنا الی احسن الحال.

حاشيه۵- داستان « شرق بنفشه‌ » شهريار مندنی پور رو اگه نخونديد حتما بخونيد! و اگه خونديد هم لطف کنيد و بگين نظرتون چيه؟! شادي، ممنون که مدتها پيش لينکشو تو وبلاگت گذاشتی!

حاشيه۶- راستی! فعلا جای فتوبلاگ، يه تعدادی ازعکسامو اينجا می ذارم. يه سر بزنيد بد نيست...

حاشيه۷- چه خوبه آدم تنبل نباشه و يه خورده به وبلاگش برسه و چارتا کامنت بذاره!... چشم! به همتون سر می زنم!

 

جمعه،12 فوریه 2005

الهه برف...

   آسمان را ابر پوشانده است، و در تاريکی ِ بالای چراغ کوچه، برفی ديده نمی شود، گرچه برف همچنان می بارد. الهه های سپيدپوش کوچک، اين پيام آوران اوج پاکی، چرخ زنان فرود می آيند. از عمق تاريکی، تنها وقتی ديده می شوند که نزديک نور چراغ کوچه می شوند. و در اين روشنی ست که خلوص و پاکی شان می درخشد. و زيبايی شان بر عمق وجودم می نشيند. و درونم را سپيدپوش می کند!... گاه فکر می کنم آنهايی که دم خانه شان چراغ ندارند چقدر بدبختند! آنوقت اين همه پيام آوران را نمی بينند که از اوج، «خود» را رها کرده اند، هرچه گرمای وجودِ «من» را بيرون داده اند، سپيد شده اند و حالا عصاره سفرشان را در کلماتی از جنس سکوت به ما می گويند و می رقصند و همچنان می بارند...

   نه! مسلما آنهايی که دم خانه شان چراغ ندارند اينها را نمی بينند. و حق دارند! که سرگرم به زندگی تاريک خود بمانند...

   الهه های سپيدپوش همچنان در عمق تاريکی اين جهان می بارند. و تنها وقتی ديده می شوند که از روشنايی چراغ ِ احساس ِ  کوچهء نگاهم می گذرند... گاه فکر می کنم آنهايی که دم خانه شان، چراغ احساس روشن نيست، چقدر بدبخت اند...

الهه پیام آور 

حاشيه- عکس زيرو نگاه کنيد! نه، روش کليک کنيد تا بزرگشو ببينيد!... يه مدت زيادی تحت تاثير جادويی اين عکس بودم. احساس وسعت، نيايش، عظمت، بلندی، عروج،... چه می دونم! يه احساس خيلی خوب! که باعث می شد پوسته لحظه هام بريزه و فراترها نمايان بشه... اين عکس رو تقديم می کنم به آرام خستگی ...

....

پنجشنبه،28 ژانویه 2005

پررنگ کننده زيبايی

   ... داشتم می گفتم! کم کم به اين نتيجه رسيده ام که بايد رنج ها و سختی ها را بيشتر بستاييم! که هر چی خوبی هست، هر چه شاهکار ادبی و هر چه انديشه فراترها در تاريخ هست، بعد از رنجی، سختی يا حتی جنگی بوده. مدتی اين افکار در ذهنم تکرار می شدند و حالا چيزهايی می خوانم يا می بينم که اين را تاييد می کند. شايد اگر رنجی برای انسان نبود هيچ گاه «هنر» يا «ادبيات» پديد نمی آمد، هيچ زيبايی خلق نمی شد. اصلا شايد حکمت هبوط انسان در اين کره خاکی رنج آلود همين بوده. که انسان رنج بکشد و زيبايی آفريده شود. فکرش را کرده ايد اگر در عشق چيزی به نام رنج و سختی (حالا درهر سطحی) نبود، چه می شد؟ و اصلا عشقی باقی می ماند؟ اگر عاشق و معشوق به محض اراده به کمال مطلوب (حالا به هر مضمونی) می رسيدند چی می شد؟ حتی فکرش هم مسخرست! فکر اينکه انسان هيچ رنج وسختی نداشته باشد و هر چه بخواهد دم دست باشد، هرچه بخواهد. بهشت! من شخصا به آدم و حوا حق می دهم که از آن ميوه ممنوعه خوردند. چه کسی می گويد آنها نمی دانستند چه خواهد شد؟... خوب هم می دانستند! اصلا دلشان برای جايی مثل زمين تنگ شده بود. جايی پر از خطا و پر از تجاوز و پر از رنج! و بعد از همه اين سياهی ها، آفرينش زيبايی... نگاه کنيد: مغول حمله کرد و همه جا را ويران کرد و يکی از بزرگترين تجاوزهای تاريخی را انجام داد.خيلی سخت بوده. تصورش را بکنيد. آنهمه خونريزی.(نميدانم ماجرای نوزادی را می دانيد که شمشير مغول را مکيد و سرباز به جرم يک لحظه دلرحمی کشته شد). اما بعد دوره تعمق و عرفان و اشراق آمد، شعر حافظ و عرفان مولانا آمد. چه می دانم. تاريخ پراست از اينها. شکوفايی ادبيات و فلسفه يونان هم قرين بوده با جنگ هخامنشيان و يونانيان. اين هم از خوبی های جنگ!: اين بزرگترين تجاوزی که خود، زشت ترين هاست، و باعث آفرينش رنج و سختی ست، پررنگ کننده زيبايی های وصف ناشدنی هم هست.

   آری، علت زيباييها، وجود رنجها و سختی هاست. وجود همين محدوديتهای خاکی ست که در دل ما شوق پرواز به فراترهای احساس را می آفريند، اگر ترس، خطر، ظلم، فاصله و... نبود، آرامش، امنيت، ناجی، و شوق وصلی هم در کار نبود!...

حاشيه۱- حالا حرف استادم را می فهمم که می گفت سياهی همان قدر به گردن ما حق دارد که سپيدی...

حاشيه۲- امروز کاملا اتفاقی کتاب کيمياگرو باز کردم...:«شايد خداوند صحرا را خلق کرد تا انسان بتواند با ديدن نخل تبسم کند...»

در حاشه دو!

 

جمعه،25 دسامبر 2004

سمت رويش

   و پاييز هم تمام شد. و از مهر او به آذرخش پريشانی رسيد. آری! مگر درختان را نديده ای؟ چند وقت است که نگاه نکرده ای؟ حامد! ببين! درختان در سکوت خود، همچنان پيش رفته اند. جوشش، رويش، نيايش، ريزش، و حالا همان شاخه های لخت عصيانی، خطوط شکسته ای که از سطح زمين به فراترها عروج می کنند. آری دقيقا به همان شکل! اما ارتفاعشان، کمی بيشتر. و نه اينکه به آسمان نزديکتر! که از زمين دورتر!... درختان، تکه های خدای گونه زمين هستند. که نقاب خاک، روی آنها را پوشانده. اما آيا هيچ دانه ای رويش را فراموش می کند؟ درختان را ببين! به انتهای حيرت و پريشانی رسيده اند... به زمستان رسيده اند... اما انسان...

   انسانی كه سمت رويش را فراموش كرده!: گاه فقط به اعماق تاريكی ريشه می زند. گاه بی ريشه می رويد. گاه حتي، افقی در همان زير خاك روزمرگي، پيش می رود. انگار، ارتفاع را فراموش كرده... درختان را ببين! چگونه در سكوت خود پيش می روند...

   و پاييز هم تمام شد. و برگهای درختان هيچگاه نزول نكرد! تمام برگهای درختان تمام زمين، عروج كردند... وای! چه منظره زيبايي! برگها همه صعود كردند...

   می بيني؟! دنيا چقدر پاك است! و طبيعت چقدر برهنه، كه برف ادراك ما به راحتی می تواند روی شاخه های آن بنشيند. می بيني؟! دنيا آنقدر زلال است كه به راحتی می توانی تصوير خود را در آن نگاه كني. به توصيف هر كس از طبيعت بنگر! در حقيقت او خودش را وصف می كند!... كدام «خود»؟ آن خودی که آرزويش را دارد...

   آری! دنيا زيباست اگر زيبا ادراکش کنی. اگر عقل را به همان کنترل کردن زندگی بگماريش، و مابقی را به احساس واگذاری... اگر ناپاکی ای ديدی، اگر سختی تو را رنج داد، نااميد نشو! که همينها باعث می شوند که زيبايی ها خلق شوند...

   انگار هنوز خيلی حرف دارم! خوشحالم! از اينکه می بينم سکوت پاييزی ام، بی ثمر نبوده!...

 

درخت

حاشيه: از تمام دوستان ممنون. مثل كسانی كه تازه وبلاگ زده اند با پيامهايتان پر از شوق می شوم!

 

چهارشنبه، 4 نوامبر 2004

تعمق آرام

   از نقطه ای شروع شدم.   و از نقطه ای شروع کردم.   و  تا اينجا آمده ام . خيلی چيزها خوانده ام، خيلی چيزها ديده ام، و از آنها خيلی چيزها ياد گرفته ام. نوشته هايی هست که می خوانم و مدتهاست آنها را درک کرده ام. نوشته هايی هست که می خوانم و مطمئن تر می شوم و می فهمم. و نوشته هايی هم هست که می خوانم و نمی فهمم. با اين حال تا اينجا چيزهای زيادی بدست آورده ام. بر مقام مقايسه هم برنمی آيم تا بگويم زياد است يا هنوز خيلی كم است. همين اندازه هست كه می بينم. و راضی ام به آنچه تا به حال به ذهنم طراوت بخشيده و باعث شده چيزهايی خارج از فهمم بفهمم. چيزهايی می دانم كه می مانم از كجا آموخته ام!... و اين «نشانه» خوبی ست...

   گفته بودم چيزهايی هست که می خوانم و مطمئن تر می شوم؛ مثلا همين زبان «نشانه ها» که در «کيمياگر» پائلو کوئليو آمده بود، خيلی به نگاه من نزديک است. و خدا با زبان همين نشانه ها با ما سخن می گويد. در قرآن هم اين را خوانده ام. و حالا ايمان آورده ام... و در کتاب «بريدا»ی همين نويسنده از اينکه ايمان مثل «شب تاريک» است، مطمئن شدم! (من هم يادم هست که وقتی در کودکی از زنبورهای کنار چشمه می ترسيدم، پدربزرگم می گفت اگر درحالی که زبانت را گاز گرفته ای ميان زنبورها بروی آنها نيشت نمی زنند! و از آن به بعد هيچ زنبوری مرا نيش نزد: به حرف پدربزرگ ايمان داشتم. الان هم هنوز اگر زنبوری به من نزديک می شود زبان خود را گاز می گيرم!...) کجا بودم؟! آهان مطمئن شدم: و اين ديدم را خيلی بازتر کرد. ديگر از خرافات! هم دلگير نمی شوم...

   بايد اقرار کنم در اين برهه به «پائلو کوئليو» نياز داشتم! و بايد اقرار کنم اين اتفاقی نيست: دادن کتاب بريدا توسط دوستم، می تواند يک نشانه باشد!... اين روزها علاوه بر اينها «هبوط در کوير» شريعتی و «هنوز در سفرم» (که مجموعه نامه ها و خاطرات سهراب است) را هم گاهی مرور می کنم. اين کتابها از کتابهای اساسی زندگی من است!... گزيده های زيبای اين وبلاگ! هم از قرآن مرا تشويق به شروع مفهومی قرآن کرد...

   تصميم دارم روی اساطير بيشتر مطالعه کنم: آرزوهای انسان که در ازليت تصوير شده اند. دنيای آرمانی انسان. و خيلی چيزهای ديگر. اين چند روزه اسطوره «نرگس» را برای خيلی ها تعريف کرده ام! آن هم آنطور که در مقدمه کتاب کيمياگر آمده...

   گرچه شيفته دنيای مدرن هستم، مدرن فکر می کنم، اما از دستان فرسوده «سنت»، ميوه های ناب اساطيری می گيرم... قبول دارم که زياد تحت تاثير قرار گرفته ام. و بايد مدتی بگذرد تا ته نشين شوم...

   با تغييرات آهسته درونی ام احساس می کنم محيطم هم تغيير می کند. قبلا هم گفته بودم. از طبيعت بگيريد تا... پشت زمينه های که برای کامپيوتر انتخاب می کنم! يک نقاشی با فتوشاپ کشيده ام که خيلی از آن لذت می برم! طرحش مدتهاست در ذهنم مانده، نقاشی را دوست دارم حتی از اين نوعش!... زيادی پرت شدم. چيزی می خواستم بگويم اما يادم رفت ...  و اين فراموشی چه ها بر سر انسان نياورد!...  و چه موهبتی ست اين فراموشی!...

   امشب هوا بارانی بود. گاهی احساس، بارانی ست اما محيط، خلاف وضعيت درون است. و گاهی هوا بارانی ست اما احساس هنوز خواب است... وقتی بيدارتر شد می گذارم آزادانه برود ميان شاخ و برگ های بارانی. و طبيعت را برايم ترجمه کند. و دوباره با همان زبان هميشگی، بنويسم. بی هراس... گرچه هميشه قطره ای «شک» ته اين دل باقی می ماند...

   باران دوباره شروع به باريدن کرد. صدای شرشر باران با آهنگ Rachel's Song آميخته...

 


حاشيه۱- می دانم! اينها هذيانهای عاقلانه ای بيش نبودند! می دانم! بايد چيزهای بدرد بخورتری بنويسم! می دانم! بايد بيشتر بنويسم! می دانم! ... از يک طرف نياز به سکوت مرا فرامی گيرد و از طرفی افسوس از کم نوشتن در اينجا... 

حاشيه۲- گاهی هم بايد چند لحظه ايستاد!... تا احساس، از برزخهای پيش رو بگذرد...

حاشيه۳- دوست عزيزی آخر پيامش يادآوری خوبی کرده بود: انسان وقتی دلش گرفت از پی تدبير ميرود... من هم رفتم. (سهراب)...

پنجشنبه، 8 اکتبر 2004

محو در اکنون

   امشب هوا حسابی پاييزی شده. چه بوی بارونی توی اتاق پيچيده. کاش می شد بو رو هم ضبط کرد!... يادم مياد يه شب صدای يه جيرجيرک از باغچه می اومد. آروم دوربين ديجيتال رو ورداشتم و رفتم نزديکتر: دم پنجره. چند ثانيه ای از صداشو ضبط کردم. مثل عکسهايی که از لحظه های ناب می انداختم و ضبط می کردم... يادم مياد بعد از ضبط صدای جيرجيرک، اون رفت...  عادت بدی کرديم. عادت کرديم در «حال» نباشيم. هميشه يا تو آينده ايم يا تو گذشته. اگر «اکنون» رو نگاه می کرديم نه که فقط می ديدیم، گوش می داديم نه که فقط می شنيديم، می بوييديم، حس می کرديم، نيمی از مشکلات حل بود! اينجوری شايد حواس تن کمکی می شد برای احساس کردن لحظه ها،... مگه نه اينکه خدا تو همين لحظه ها، محو تو فضاست؟...

   امشب بعد از مدتها داره نم نم بارون می باره. دلم خيلی تنگ شده. حس می کنم ناخودآگاه من به تغيير فصول وابسته ست. حس می کنم درون من هم دقيقا همراه با درختا تابستون می شه، پاييز ميشه...  چه بوی بارونی مياد. چه حال هوای خوبی. نمی گم حيف که سهمم از اين لحظه های ناب خيلی کمه. می خوام تو همين «حالا» زندگی کنم، بو بکشم، نگاه کنم، گوش بدم...

 

حاشيه۱- پاييزتان... پاييزتان پر از پختگی باد... پاييزتان پر از شوق و شور باد...

اين پوستر هم يه يادگاری از من برای شروع فصل پاييز: يک پشت زمينه به مناسبت آغاز پاييز... برای دريافت فايل با کيفیت روی عکس زير کليک کنيد:

.click here

حاشيه۲- تولد سهراب در كفشهايم كو و در سايت سهراب ...

Sohrab

 

سه‌شنبه،22 سپتامبر 2004

روز ميلاد تن من

  

 

حاشيه۱-  تولدم  مبارک! ...

حاشيه۲- هدفم از طرح سوال قبلی جواب نبود. بلكه می خواستم تلنگری باشد برای گذاشتن يك علامت سوال جلوی اين همه تلاش انسان برای پيشرفت علم. هدفم طرح مسايل حاشيه ای در ذهن بود. كه بسياری از دوستان آنرا گرفته بودند... بسيار ممنون.