کوچ جادوگران
سه شنبه ؛ ۱۵/مرداد/۸۷

ماورا

همیشه این سوال بوده که آنچه ما-ورا یا متا-فیزیک (هر دو به چیزی اشاره دارند فراتر از واقعیت) نامیده ایم تا چه اندازه باور کردنی است؟ اصلا وجود دارد یا نه؟ آیا می توان بین دو دنیای مادی (واقعیت) و روحی (ماورا) ارتباط برقرار کرد و چگونه می توانند به هم تاثیر بگذارند؟ نمونه های فراوانی در تاریخ و ادبیات و فرهنگ تمام ملل داریم از معجزات و اتفاقاتی که ظاهرا دلیلی علّی معلولی و توجیه علمی ندارند. از عصای موسی و آب دهان شفابخش عیسی و پیشگویی مغان بگیر تا خبرهایی که گاه از گوشه و کنار درباره دعانویسان و جادوگران امروزی از منابع موثق می شنویم.
وقتی چنین خرق عادت هایی را باور نمی کنیم چیزی را از یاد برده ایم. اینکه اصلا خود این «واقعیت» چیست که اینقدر به آن اصالت داده ایم و اصل را بر آن گرفته ایم؟! واقعیت، تحلیل حواس ماست از اطلاعاتی که دریافت می کنند. اطلاعات بصری، شنوایی، بویایی، لامسه و چشایی پردازش می شوند و درکی از واقعیت را به ما می دهند. این درک صد در صد وابسته به حواس ماست و مثلا اگر نابینا یا ناشنوا باشیم دنیا برایمان شکل دیگری خواهد داشت! به همین سادگی. به هیچ وجه نمی توان ادعا کرد ما درک کاملی از واقعیت اطراف داریم. پس مطمئنا «چیزهایی» وجود دارند که ما حواس مربوط به درک آنها را نداریم. این چیزها هم جزئی از همین «واقعیت» هستند اما اطلاعات ادراکی مربوط به آنها توسط ما دریافت نمی شود! یعنی گیرنده های مربوطه را نداریم! این می شود که فکر کنیم جهان دو قسمت است: فیزیک و متافیزیک!
انسان گذشته های دور مرزی بین واقعیت و ماورا، یا خودآگاه و ناخودآگاه، و یا حتی بین «خود» و «دیگری» قائل نمی شدند. از زمانی که قادر به حرف زدن شدند کم کم نداهایی هم از درون می شنیدند. و باز با گذشت زمانهای دراز و با تکامل ذهن و شکل گیری خودآگاه، افراد کمی در قبیله می ماندند که این صداها را می شنیدند. آنها پیامبر، یا روحانی یا جادوگر قبیله شناخته می شدند. با گذشت زمان این کمتر و کمتر شد و از معدود پیامبران هم گذشت و در عصر ما دیگر کسی این ندا را نمی شنود. حالا که کاملا جدا شده ایم فهمیده ایم آن ندای خدا بوده است. به قول سهراب «من به خاک آمدم، و بنده شدم، تو بالا رفتی، و خدا شدی». (شعر نیایش، هشت کتاب)
با وجود زندگی سخت و خطر حمله حیوانات و... انسان قدیم راه بهتری برای زندگی داشت و آرامشش آرامتر و مداومتر بود. او در خشکسالی روان آسمان را فرا می خواند و از قضا باران هم می بارید! وقتی آشفته حال می شد با ورد جادوگر قبیله جن ها از بدنش خارج می شدند. و به وقت رقص مذهبی واقعا تبدیل به همان حیوانی می شدند که ماسکش را روی صورت گذاشته اند. حالا انسان خردورز امروز با غرور مخربی که دارد خیال می کند به جهان مسلط است! به قول یونگ «خواستن توانستن است نمایانگر خرافه پرستی انسان امروزی است». انسان امروز به هیچ چیز ایمان ندارد. حتی روحانیان و کشیشان می خواهند دین را لزوما عقلانی جلوه دهند. اشتباهی که ایمان را نابود کرده است. تنها چیزی که از دین و مذهب باقیمانده اداهای خنده داری است از آنچه واقعا انسان را هدایت می کرد. نه به خدایان و الهه ها ایمان داریم، نه به اسطوره ها، نه به گفتار پیامبرانمان. انسان، همانطور که یونگ می گوید، «خدایان و ابلیسهایش مطلقا نابود نشده اند و تنها نام های خود را تغییر داده اند، و همواره او را گرفتار نگرانی و تشویش های مبهم کرده اند تا به قرص های بی اثر، الکل، توتون و غذا پناه برد...» (کتاب انسان و سمبولهایش)
ماورا جزوی از همین دنیای به اصطلاح واقعی است. از زمانی نه چندان دور راه را اشتباه آمده ایم انگار. از زمانی که یانگ/عقل/غرب غالب شد بر یین/دل/شرق. شاید از دوهزار و پانصد سال پیش. شاید از چهارصد سال پیش. و شاید از زمان پایان کودکی. چه فرق دارد. «من هنوز/ موهبت های مجهول شب را/ خواب می بینم/ .../ در علف زار پیش از شیوع تکلم/ آخرین جشن جسمانی ما بپا بود./ من در این جشن موسیقی اختران را/ از درون سفالینه ها می شنیدم/ و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود...» (سهراب سپهری، هشت کتاب، متن قدیم شب).


حاشیه1من کجا خوابم برد؟ / یه چیزی دستم بود / کجا از دستم رفت؟ (حسین پناهی)
وبلاگ نویسی من پنج ساله شد. نیمه مرداد 82 بود که در وبلاگم که آن زمان اسمش «پاییز بارانی» بود شروع کردم به نوشتن در وب. و دو سال پیش اسباب کشی کردم به ماورا. خیلی برایم جالب است اینکه من پنج سال است که وبلاگ می نویسم و کلی دوستان وبلاگی دارم. خیلی هاشان را خیلی دوست دارم و با چند نفریشان هم رفت و آمد داشته ام. هر چند به جز وبلاگهای سروش و لیلا و نیما خیلی کم فرصت می کنم مطالب بقیه دوستان را هم پیگر باشم، اما دوستان همیشه همراه و پیگیر بوده اند و از این بابت خوشحالم و سپاسگذار.
در سال ششم وبلاگ نویسی ام تصمیم دارم سایتم را گسترده تر و به روز ترش کنم. قسمتهای مقالات، طراحی های گرافیک و وب و قالبساز و قفسه و خلاصه همه قسمتها را نو کنم. و اگر خدا بخواهد و زمین و آسمان جور باشد به روز نگهشان دارم. وبلاگ هم تغییراتی خواهد یافت اما از لحاظ محتوایی همین روند را ادامه می دهد. نقد و بررسی کتابها و فیلمها و مقالاتم را در بخشی مجزا در سایت خواهم آورد. امید دارم تا اواخر شهریور تکمیلش کنم.
یکی از بدیهای حاشیه ها این است که حواس خواننده از مطلب اصلی پرت می شود و در کامنتش چیزی درباره موضوع اصلی پست نمی گوید! یادتان هست یک بار گفته بودم چه خوب می شد نظرات شما هم متن اصلی و حاشیه داشت؟! حالا در حاشیه پیامتان، بنویسید چند وقت است ماورا را می خوانید.


+ حامد | ساعت 22:01 | لینک مطلب | 0 ترک‌بک
+ برای اطلاع از به روز رسانی وبلاگ ایمیل خود را در خبرنامه ثبت کنید. (در قسمت آرشیو و امکانات)
پیامهای شما (42 نظر)
قمارخانه
چهارشنبه ؛ ۱۹/تیر/۸۷

موجوداتی که فقط می دوند

می‌چرخانم و رینگ و رینگ و رینگ و نشانه‌ی بازی می‌رود روی عشق و من تو را از همان اولِ تاریخ می‌برم. برای دست اول خوب و خوش یمن است و قمار بعدی را محکمتر می‌چرخانم و رینگ و رینگ و رینگ. دست در دست هم در میان هیاهوی میهمانان و رقص و موسیقی و هنوز همه چیز خوب است و رینگ و رینگ و رینگ! همه خاموش می‌شوند و انگار به کدام قبرستان فرار کرده باشند و فقط من و توییم و فاصله‌ی اعجاب انگیزی که در تاریکی‌ها غرق شده و هیچ انتظارش نمی‌رفت کمتر شود و کش آمده باشد انگار در شبِ باختنِ تو و به امید بُردباز چرخاندن و رینگ و رینگ و بغض و رینگ و مرگ و درد و رینگ و اشک و عشق با تثلیثش و چرخشِ بازی و تکه تکه شدن و مجنون شدن و فرهاد شدن و در تابوتِ رومئو خوابیدن و چرخش و چرخش و چرخش و پول و کار و درآمد و زمان را می‌دهی تا یک دور دیگر بچرخانی این قمار لعنتی را و می چرخد و پول می‌گیری در ازای فرصتهای از دست رفته و عشقِ به باد داده و پول را نگرفته گم می‌کنی در پی خسارتی یافاجعه‌ای و انگار که دنیا پس گرفته باشد تا متضرر نشود این قمارخانه و مقروض می‌شوی و مجبوری دوباره بچرخانی تا خلاص شوی و می‌چرخد و رینگ و رینگ و رینگ و پدر می‌شوی و مادر می‌شوی و مقروض تر به دنیا می‌شوی و حالا دیگر انگار خیال خلاص شدن توهمی است و زنده ماندن بدون این قمار تمسخری، بس که شلوغی در شلوغی در میان انبوه بردگان در خیابان می دوی تا بگردد چرخ ماشینت و هوا داغ است و عرق می‌ریزی و باز هم می‌چرخانی بدون عشق، بدون پول، بدون زمانی برای پشیمانی یا برای آغاز و گدایی شده‌ای در خیابانی پر از زرق و برق‌هایی که حسرت به دلت می آویزد و مایعی که از زیر دُمت می‌ریزد و داروین که نه، تجسمِ تئوری‌اش می‌شوی و یکی می‌شوی با همه‌ی موجوداتی که فقط می‌دوند و می‌خورند و می‌خوابند و از زیر دُمشان مایعاتی بر آسفالتِ ذهنِ بشریت می‌ریزند و وامانده از آسمان و زمین هاروت می‌شوی و ماروت می‌شوی و هر سه گناه را مرتکب می‌شوی و زهره‌ات می پرد به آسمان و تا ابد در چاه بابل آویزان می‌شوی...

و دیگر صدای رینگ رینگی شنیده نمی شود...


حاشیه1من و تو نمی‌خواهیم بازیچه این قمارخانه باشیم. نچرخیدن با چرخش عُرف و زمانه هزینه زیادی خواهد داشت. اما اگر چرخیده شویم بیشتر همه چیز را از دست خواهیم داد. شاید بهتر آنکه خودمان پرتابشان کنیم!

کاش زودتر. چقدر این آرزویم عمیق است. کاش زودتر خلاص کنم خودم را از  اینگونه چرخیده شدن. از مرداد قرار بود کارهایم را کمتر کنم و مطالعه‌ام را نظم دهم، تا کم کم برای آزمون کارشناسی ارشد به قصد پژوهش هنر آماده شوم. همه می گویند خدا را شکر کن اما من از این همه سفارشات کاری و کارهای سفارشی هراسانم. کاش زودتر!...


+ حامد | ساعت 03:45 | لینک مطلب | 0 ترک‌بک
+ برای اطلاع از به روز رسانی وبلاگ ایمیل خود را در خبرنامه ثبت کنید. (در قسمت آرشیو و امکانات)
پیامهای شما (21 نظر)
شبگیجه ها
دوشنبه ؛ ۲/اردیبهشت/۸۷

شبگیجه

گمان کردم خورشید قصد طلوع دارد و سحر است. اما خواب مانده بودم. روشنایی افق، از غروب بوده. و شب دوباره آغاز شد. بی آنکه روزی پایان یافته باشد. و بعد هوا ابر شد. ابرها بیشتر شد. و باران گرفت. خیس شدم از شب. گفتم تمام می‌شود. گفتم سحر باز می‌گردد. سحر جان؛ دل-تنگی می‌دانی یعنی چه؟

1.
در تاریکی می‌توان جریان داشت. می‌توان ریخت به زمین. می‌توان شرشر کرد. در تاریکی می‌توان به حرف تو رسید و رفت و گم شد. در فضای شب می‌شود معلق ماند. در تاریکی می‌توان بی‌جهت رفت. بی‌خود بود. چرت بود. یا اصلا نبود.
شب است. باران گرفته است از من تاب را. بی تو تاریک است. و من چقدر با این تاریکی یگانه‌ام. بدون آنکه با ماه-تاب تو بیگانه باشم.
اینجا که تاریک است نه من هستم نه تو. ذهن من است و یاد تو. نیستی آنقدر صریح می‌شود که آدم فکر می‌کند همه جا تو هستی. هراس می‌گیرد آدم از تاریکی. و دل هی آنقدر می‌ریزد و می‌ریزد که جویی شود و در سراشیب تاریکی جریان یابد. و بعد دل آدم تنگ می‌شود. خالی می‌شود. و تو کم می‌شوی. و شرشرشر. تو زیاد می‌شوی. و باز باران می‌گیرد از من تاب را.

2.
گفتم تمام زندگیمان تکرار همان شبانه روز اول بود: تناوب گریه و خنده.
و تو خندیدی.
گفتم برو؛ برو سعی کن آب ریخته را جمع کنی. بی من برو ببین چقدر می‌روی. گفتم برو و اگر خواستی برگرد! من هم می‌روم و برمی‌گردم. و تو ترسیدی.
گفتم بمان؛ بمان و فراموش کن عادت غمناک فکر به محال را. بمان شاید بشود طور دیگری ماند. و تو گریستی.
گفتی زندگیمان چقدر متفاوت است و به دور از تکرار دیگران. و من خندیدم.
گفتی برو؛ و من ترسیدم.
گفتی بمان؛ و من گریستم...

3.
تو آسفالت می‌شوی،
وقتی که باران می‌زند.
و زمین،
و شب،
خیس می‌شوند.

می‌شوی تو
آسفالت می‌شوی تو وقتی
من ماشین می‌شوم
و بوق می‌زنم
به زمین،
به شب.

خیس می‌شوند وقتی می‌زند؛
می میری‌وقتی می‌زنم...

 

حاشیه1تو که می‌دانی دل-تنگی چه اتفاق سنگینی است... فکرش را بکن با آهنگهای Blue و شب و تنهایی و باران و دوم اردیبهشت هم قاطی شود!

  یکسال از نامزدی من و سحر گذشت. در سالگردش پیتزا گوشت و قارچ را با آیس‌پک خوردیم! حالمان یک جوری شد!... یک سال متفاوتی بود.


+ حامد | ساعت 01:15 | لینک مطلب | 0 ترک‌بک
+ برای اطلاع از به روز رسانی وبلاگ ایمیل خود را در خبرنامه ثبت کنید. (در قسمت آرشیو و امکانات)
پیامهای شما (35 نظر)
تغییرات
دوشنبه ؛ ۱۵/بهمن/۸۶

جیغ مانک در گردش ون گوگ

جهان تغییر می کند. اطراف ما، انسانها و ذهن ها تغییر می کنند. «من» هم تغییر می‌کند. برای آرامش، باید هم-آهنگ باشیم. بیرون تغییر می‌کند، درون تغییر کند. و درون تغییر می کند، جهان تغییر کند.
جهان بزرگ است. بیرون قوی است. وقتی تغییر می‌کند، چقدر مجازیم تغییر کنیم تا هم آهنگ شویم؟ «من» سرکش است و خود خواه. «من» وجود دارد و برای همین مجزا از بیرون است. وقتی من با بیرون آهنگ مخالفت می زند، چقدر مجازیم تغییر دهیم؟
تغییر کنیم، یا تغییر دهیم؟ کدام یک؟!
تا چه حد می توانیم، و تا چه اندازه می تواند، تغییر کنیم، یا تغییر کند؟ کدام یک؟ بپذیریم، یا بپذیرانیم؟ تا هم آهنگ شود این چرخش تغییرات؟
شرقیان تغییر می کردند: «فرزانه همیشه در حال تواضع است، و اجازه می‌دهد جریان تائو او را شکل دهد» (تائو تِ چینگ، لائو تزو).  غربیان تغییر می دادند: «زمین را پر سازید، بر آن تسلط یابید، و بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و همه حیوانات فرمانروایی کنید» (تورات، باب پیدایش). کدامیک به آرامش و هم آهنگی بزرگ رسیده‌اند؟
یا نباشیم. یا یکی شویم. عدم. یا وحدت.
وقتی آنقدر تغییر کنیم که  کسی دیگر شویم، این آرامش را چه حاصل؟! که دیگر «منی» نیست که آرام بگیرد. که دیگر این من آن من نیست که بود؛ و می خواست بماند.
وقتی در تقلای تغییر دادن، زیر پای بی رحم دنیا له شویم، از این هماهنگی چه حاصل؟...
وقتی آدمها بخواهند یکدیگر را تغییر دهند، جدال می شود. تغییر کردن یعنی دگرگونه شدن، یعنی عادتها را کنار گذاشتن، یعنی جابه‌جا شدن. آدمها علاوه بر خودخواهی و تنبلی ترسویند و ترجیح می‌دهند دیگران جابه‌جا شوند! کم حاضر می شوند تغییر کنند. با این توجیه که تسلیم ننگ است!

اما، اما چیزی گاه بر سر زبان همین آدمها می‌آید که گوشه چشمشان را خیس می‌کند: عشق! این حس موهوم دوست داشتن و از خود گذشتن! و بدین ترتیب معادله ای که پیچیده بود و حساب و کتابی که به اندازه کافی به هم ریخته بود، دیگر از دست ذهن خارج می شود: تا چه حد مجازیم تغییر کنیم تا با او هم آهنگ شویم؟ و تا چه حد مجازیم تغییر دهیم، تا او با ما هماهنگ شود؟ : تسلیم یا تجاوز؟!

چه جدال سختی است میان آنچه که پشت این واژه ها کمین کرده اند...


حاشیه1نفرین به کسی که پنیر مرا جا به جا کرد!...
 در مسابقه پوستر گوتنبرگ 555 فقط نامزد دریافت جایزه شدم! پوستر را اینجا ببینید.

 در اینجا هم، خودم و وبلاگهام معرفی شده اند.
 چقدر خواندنی خوب هست اینجاها: دیگران (ادبیات ایران و جهان) و تازه های ادبی. عناصر سه گانه سروش را هم بخوانید!

  کسی اگر درباره ارشد رشته پژوهش هنر اطلاعاتی دارد بی خبرم نگذارد!
ویژه

ثبت ایمیلتان در خبرنامه وبلاگ مفید است! به قسمت آرشیو و امکانات مراجعه شود...


+ حامد | ساعت 00:50 | لینک مطلب | 0 ترک‌بک
+ برای اطلاع از به روز رسانی وبلاگ ایمیل خود را در خبرنامه ثبت کنید. (در قسمت آرشیو و امکانات)
پیامهای شما (30 نظر)
گردش در میدان دی اِن اِی
یکشنبه ؛ ۹/دی/۸۶

می چرخیم و می خندیم و می گرییم

می‌چرخیم و می‌گرییم. می‌چرخیم و می‌خندیم. دور میدان DNA. و آدمها تعجب می‌کنند از اینکه بیش از یک دور، می‌چرخیم دور میدان کوچک شهر. تو گفتی بچرخیم؛ و من فرمان را چرخاندم. و همه چیز شروع شد. و چرخیدیم و گریستیم. و چرخیدیم و خندیدیم. مثل دیوانه‌ها. دور میدانی که مهتابی‌های نورانی در آن به هم پیچیده‌اند. میدانی که انتهای یک راه بود و ابتدای یک بزرگراه. و من هنوز نمی‌دانم کی قرار است به سمت یکی از خیابان‌های دور میدان بپیچم. تو هم نمی‌دانی. اما می‌چرخیم همچنان دور میدان DNA. دی ان ای یعنی قرار بوده این‌طور باشد. و ما آلوچه ترش می‌خوریم. پیتزای هات می‌خوریم. بستنی یخ می‌خوریم. غصه‌ی داغ می‌خوریم. هوای خنک می‌خوریم. و حتی گاه حسرت می‌خوریم. مثل دیوانه‌ها. دور میدانی که ما را جادو کرده. فرمان دست من است اما تو فرمان می‌دهی. و نقش مارپیچ مهتابی‌ها در چشمانمان، هیپنوتیزم شده‌ایم. من در آینه فقط تو را می‌بینم. و تو سرگیجه می‌روی. دست در دست. چشم در چشم. می‌چرخیم دور میدانی که قرار بوده این طور باشد...

حاشیه1بالاخره نهم دیماه هم رسید. اینجا نهم دیماه، تو به دنیا آمدی، دختر عجیب! و من از آغاز پاییز که به دنیا آمدم منتظرت بودم! تا بیایی و به جان هم بیافتیم! یادت هست وقتی آمدی هیچ برگی برای خودم نگذاشته بودم. و تو آرام آرام آمدی و نشستی. و من سفید شدم. سحر جان، تولدت مبارک... ممنون به خاطر همه چیز و همه چیز و حتی هیچ چیز.

 بخش نمونه طراحی های گرافیک به روز شد.

لطفا برای اطلاع از به روز رسانی سایت و وبلاگ ایمیل خود را در خبرنامه ثبت کنید. روی لینک آرشیو و امکانات کلیک کنید تا فرم ظاهر شود!


+ حامد | ساعت 18:56 | لینک مطلب | 0 ترک‌بک
+ برای اطلاع از به روز رسانی وبلاگ ایمیل خود را در خبرنامه ثبت کنید. (در قسمت آرشیو و امکانات)
پیامهای شما (14 نظر)