<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>ماورا</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/atom.xml" />
   <id>tag:www.hamed-bd.com,2012:/weblog/1</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1" title="ماورا" />
    <updated>2011-08-22T11:40:38Z</updated>
    <subtitle>ماورا یعنی آنچه فراتراست. آنچه ورای این حروف دو بعدی است.</subtitle>
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title>ما نژادپرست‌ها</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2011/08/post_57.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=80" title="ما نژادپرست‌ها" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2011:/weblog//1.80</id>
    
    <published>2011-08-21T23:28:35Z</published>
    <updated>2011-08-22T11:40:38Z</updated>
    
    <summary>پرده اول: کنار دیواری که به تازگی روی آن در و پنجره چوبی یک خانه قدیمی را نقاشی کرده‌اند، دخترکی نشسته بود و فال می‌فروخت. من با سرعت رد می‌شدم که نمی‌دانم چرا...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
            <category term="ظهر نوشت" />
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><strong><img alt="Vitruvian Man - Da Vinci" hspace="0" src="/weblog/images/vitruvianman.jpg" align="baseline" border="0" /></strong></font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>پرده اول:</strong><br />کنار دیواری که به تازگی روی آن در و پنجره چوبی یک خانه قدیمی را نقاشی کرده‌اند، دخترکی نشسته بود و فال می‌فروخت. من با سرعت رد می‌شدم که نمی‌دانم چرا تصمیم گرفتم برگردم و یک فال بخرم. با خودم فکر کردم زمان گاهی حرفهایش را در قالب شانس و اقبال می‌زند. دسته برگه‌ها را بالا آورد تا یکی را بردارم. گفتم خودت یکی را بده. گرفتم و گفتم «چقدر میشه؟». گفت: «هر چی دوس دارین». داشتم با خودم فکر می‌کردم برای بیشتر گرفتن چه فنونی یاد گرفته‌اند که ناگهان قطره اشک دخترک را دیدم که روی گونه‌هایش می‌غلطید... و همین کافی بود.</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>پرده دوم:</strong><br />قبلا در برنامه مستندی شنیده بودم که ما انسانها در یک سوم ژن‌هایمان با گل نرگس مشترکیم. این عدد در مورد سگها 75 درصد و در مورد شامپانزده نود و پنج درصد بود. اما چند وقت پیش خبری عجیبتر خواندم: شرکت Bio-Genica عروسکهای زنده‌ای به نام <a href="http://www.genpets.com/">GenPet</a> تولید کرده است. این عروسکها، پستانداران زنده‌ای هستند که نفس می‌کشند، تپش قلب دارند، غذا می‌خورند و رشد می‌کنند. ژن‌پت‌ها درد را حس می‌کنند و قادر به بازشناسی صاحبانشان نیز هستند. این عروسکهای زنده با ترکیب ژن‌های انسان و شامپانزده و چند حیوان دیگر تولید شده اند و تا سه سال عمر می‌کنند. اما خبر ساختگی بودن آن توسط یک <a href="http://www.brandejs.ca/" target="_blank">نوجوان 24 ساله</a> مشکلی را در ذهنم حل نکرد!... همان کافی بود.</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>پرده سوم:</strong><br />کنار در را جارو برقی می‌کشیدم. موکت را که کنار کشیدم مارمولکی را دیدم که خیلی فرز رفت گوشه دیوار. با هزار زحمت زیر موکت گیرش آوردم و چند ضربه زدم و با دمپایی جلوی در انداختمش بیرون. تقریبا له شده بود و زیر آفتاب سوزان، آرام از درد به خود می‌پیچید... و همین کافی بود.</font></p><p align="justify"><br /><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /> ببخش که هنر زیبای غریزی و وحشی‌ات را <a href="http://www.sahar-rafi.com/" target="_blank">به چهارچوب</a> کشیده‌ام...<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /> خوشبختانه پس از سالها، ماه گذشته کمی سرم خلوت‌تر شد. دستی به سر و روی <a title="طراحی جدید سایتم را ببینید" href="../index.php" target="_blank">سایت خودم</a> کشیدم، و کمی از استرسی که کم‌کم بهش عادت کرده بودم دورتر شدم. اما چشم بر هم زدن بود انگار! کارها از راه رسیدند و هر جور شده باید پایان‌نامه‌ام را در عرض همین یکی دو هفته بنویسم! این سازمان سنجش هم ما را به همان <a href="http://www.irna.ir/NewsShow.aspx?NID=30524013">شکل آویزان</a> نگه داشته. بنابراین فعلا زندگی‌ام در حالت تعلیق قرار دارد.<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" /> بیشتر روزها فیس بوکم را چک می‌کنم. گرچه از این وبلاگ خلوت، پر رفت و آمدتر است، اما حس می‌کنم آنجا حرفهای عمیق نمی‌شود زد. معدود کامنتهای همین خوانندگان اندک اینجا را ترجیح می‌دهم.<br /></font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>ته جوی خیابان</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2011/02/post_56.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=79" title="ته جوی خیابان" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2011:/weblog//1.79</id>
    
    <published>2011-02-17T17:25:52Z</published>
    <updated>2011-02-17T17:28:04Z</updated>
    
    <summary>دست بلند می‌کنیم و هیچ کس نمی‌ایستد و ماه می‌تابد. تا یکی می‌ایستد چهار نفر می‌ریزند تویش و ما جا نمی‌شویم و ماه جار می‌زند از انعکاس شیشه ماشینی که حرکت می‌کند.</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
            <category term="شب نوشت" />
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><img alt="ماه ته جوی" hspace="0" src="/weblog/images/moon.gif" align="baseline" border="0" /></font></p><p><font size="2">از جوی کنار خیابان می‌پریم و من می‌افتد ته جوی. سریعتر می‌دویم که به ماشین‌ها برسیم و من ته جوی جا می‌ماند. ماه می‌تابد و ما ماشین گیر نمی‌آوریم برویم خانه. دست بلند می‌کنیم و هیچ کس نمی‌ایستد و ماه می‌تابد. تا یکی می‌ایستد چهار نفر می‌ریزند تویش و ما جا نمی‌شویم و ماه جار می‌زند از انعکاس شیشه ماشینی که حرکت می‌کند. اتوبوسی آن سوتر می ایستد و می‌دویم تا حرکت نکند و ماه می‌رود پشت ساختمانها. خودمان را کنار تن‌های فشرده جا می‌دهیم و در اتوبوس بسته می‌شود و ماه از پشت ساختمان در می‌آید و بر فراز شهر به دنبال ما می‌دود. سر هر ایستگاه می‌ایستد و گاه می‌رود پشت یک دیوار. پیاده می‌شویم سر کوچه و ماه از لابه‌لای شاخه‌ها جلو می‌رود. به خانه می‌رسیم و ماه بیرون می‌ماند، تا کنار من ته جوی کنار خیابان شب دیگری را صبح کند.</font></p><p><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /> آرامش و تشویشم هر دو کنار توست. هر کدام را  که می خواهی به من می دهی.<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /> مثل همیشه خسته از شلوغی و کار همیشگی. مثل همیشه منتظر که کی «بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشوده خواهد شد».<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" /> جهت اطلاع: حدود سیزده آیتم در لیست کارهایم هست و همه مشتریانم منتظرند. پروژه هایی را هم که انجام می دهم مشتری پولش را نمی دهد! چهار تحقیق مربوط به ترم پیش را هنوز ننوشته ام. مدتی است ترم جدید شروع شده و من هنوز پروپوزال پایان نامه ام را نداده ام و استاد راهنمایم معلوم نیست. آزمون دکترا هم 25 فروردین تعیین شده. ماشینم هم دو روز است روشن نمی شود. از محل کارم هم به علت کارهای زیاد آنجا نمی توانم مرخصی بگیرم. شمال خونم هم کم شده و از مسافرت هم خبری نیست.<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/4.gif" align="baseline" border="0" /> هنوز هم معتقدم هیچ چیز خاصی در این دنیا مهم نیست، و همه چیز برای تعادل «یین و یانگ» می چرخد.<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/5.gif" align="baseline" border="0" /> ظاهرا دیگر کسی هم به وبلاگم سر نمی زند!</font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>پادشاه هفتم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2010/12/post_55.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=78" title="پادشاه هفتم" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2010:/weblog//1.78</id>
    
    <published>2010-12-19T14:44:16Z</published>
    <updated>2010-12-21T07:17:30Z</updated>
    
    <summary>...خلاصه رفتیم و روی سطح آب کلی قدم زدیم و از دنیای وارونه انعکاس‌ها گفتیم. از اینکه سایه‌هاشان همانقدر واقعی هستند که خودشان. گفتم از کجا معلوم ما انعکاس اینها نباشیم. گفت مثل خواب...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
            <category term="ظهر نوشت" />
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><strong><a href="http://photo.net/photodb/photo?photo_id=7610689"><img alt="دنیای منعکس" hspace="0" src="/weblog/images/reflection.jpg" align="baseline" border="0" /></a></strong></font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>دیروز</strong> هم روز خوبی بود. با محمد رفتیم کاریز نو. انتهای یک جاده خاکی نه چندان طولانی که از جاده اصلی روبروی ده جدا می‌شد. باید حواست را جمع کنی تا ماشین‌هایی که با سرعت می‌آیند و می‌گذرند، از درونت رد نشوند. خلاصه رفتیم کنار چشمه‌ای که آب کم رمقش می‌رفت سمت دریاچه کاریز. آبش مثل گذشته سرد نبود، اما طعم نوستالژیک چشمه را هنوز داشت. بچه میگوها ته جوب می‌جنبیدند. محمد گفت زالو ندارد؟ گفتم ندارد. رفتیم کنار دریاچه. نی‌های عجیبی از کنار دریاچه در آمده بود. گفتم چقدر جالبند. محمد گفت مثل خنجرهای از زمین برآمده‌اند. من گفتم چه خشن فکر می‌کنی! گفت فضای گوتیک مرا گرفته. یا چیزی شبیه این. خلاصه رفتیم و روی سطح آب کلی قدم زدیم و از دنیای وارونه انعکاس‌ها گفتیم. از اینکه سایه‌هاشان همانقدر واقعی هستند که خودشان. گفتم از کجا معلوم ما انعکاس اینها نباشیم. گفت مثل خواب. ماجرای پروانه چوآنگ تزو را تعریف کردم. و اینکه ربطی به اثر پروانه‌ای ندارد. حرکت ما روی آب موجی ایجاد نمی‌کرد اما یک حشره روی سطح آن وول می‌خورد و سایه موج‌هایش کف آب را نورافشانی می‌کرد. می‌گفت هیچ‌وقت اولِ خوابمان یادمان نمی‌آید. همیشه از وقتی یادمان می‌آید که وسط خواب بوده‌ایم. می‌گفت شبیه زندگی است. هیچ‌وقت اولش را یادمان نمی‌آید. از توی نی‌زار رد شدیم و رفتیم کنار ماشین. دوربین شکاری را برداشتم تا دورها را ببینم. هر کار کردم چیزی واضح نبود. با عینک خودم همه چیز شفاف‌تر بود!<br />شب که شد هر چه زنگ می‌زدم نتوانستم با سامان صحبت کنم. می‌خواستم پس از چند ماه ببینمش. از این پیغامهایی می‌داد که خودش هم نمی‌فهمد چه می‌گوید. ظاهرا مشترک مورد نظر من هنوز مشترک مورد نظری نبود که باید در این ساعت می‌بود. آخرهای شب بود و می‌خواستیم برویم جایی. برای آخرین بار امتحان کردم و گرفت. قرار گذاشتیم. اما وقت زیادی نداشتم. مثل همیشه نیم ساعت. باز هم مثل همیشه با ماشین دوری زدیم و صحبت کردیم. آنقدر حرف داشتیم که واقعا نیم ساعت بی‌انصافی بود. سامان از حفره ای می‌گفت در دیوار اتاق سفید چهار در چهارش. می‌گفت هر کسی از آن اتاق در بیاید از آن حفره سیاه می‌گوید. از سیاهیش. از ابهامش. از اینکه باید مبهم باشد. و گرنه آن اتاق حرفی برای گفتن ندارد. من هم موافق بودم. گفتم من هم از آفتاب اصلا خوشم نمی‌آید.<br /><strong>امشب</strong> از سر شب بی‌کار بودم. نرفتم پیش سامان. چون بیشتر از نیم ساعت وقت داشتم و اصلا حسش نبود.<br /><strong>فردا</strong> دارم برمی‌گردم از مسافرت. در راه حسابی خوابم گرفته. یکی دو بار می‌زنم کنار تا چرتی دو سه دقیقه‌ای بزنم. جاده طولانی است. گاهی خسته هم می‌شوم. اما هوای خنک بیرون بیدارتر نگهم می دارد. گرچه می دانم تا خانه برسم هفت تا پادشاه در خواب دیده‌ام.</font></p><p align="justify"><font size="2"></font></p><p align="justify"><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /> خانومی، یه کار از لیست کارهام کم کن. وبلاگم رو به روز کردم! هوف!<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /> گرچه وقتی می بینم وبلاگ دوستی ماه‌هاست به روز نمی‌شود، گرچه وقتی می‌بینم وقتی هم به روز می کند چیز خاصی نمی نویسد، گرچه مثل <a href="http://saoshiant.persianblog.ir/post/22">سروش</a> حسرت نوشته‌های قدیم را می خورم، اما ظاهرا همین است که هست! خودم هم دوست داشتم بیشتر بنویسم. خودم هم از دست خودم کمی دلگیرم. اما زوری که نمی‌شود! می‌شود؟ البته شاید بتوانم روز در میان بنویسم اما نوشتنم در حد حرف زدن باشد. هوم؟!<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" /> کلا اوضاعم <strong>عالی</strong> نیست. اما همه چیز <strong>خوب</strong> است.<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/4.gif" align="baseline" border="0" /> باید عزمم را جزم کنم و این وضعیت کار تمام وقت و مشغله‌های بی خود را تمام کنم. به آرامشی برگردم که ظاهرا دیگر به آن عادت ندارم! اما خواهم کرد. باشد تا مطالعاتم بیشتر گردد و کم کم آماده شوم برای پایان نامه.<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/5.gif" align="baseline" border="0" /> برگردیم به موضوع اصلی. تفاوت «<strong>دیروز</strong>» و «<strong>فردا</strong>» و «<strong>خواب</strong>» در چیست؟! (<em>هر سه دور از درک مستقیم ما هستند</em>)</font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>جیغ شب جمعه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2010/08/post_54.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=76" title="جیغ شب جمعه" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2010:/weblog//1.76</id>
    
    <published>2010-08-07T16:59:33Z</published>
    <updated>2010-08-07T18:36:16Z</updated>
    
    <summary>بلیط می‌خریم و وارد می‌شویم. صندلی‌مان را انتخاب می‌کنیم و می‌نشینیم. مردم هم یکی یکی می‌نشینند و صندلیها را پر می‌کنند. شروع می شود. اولش همه می خندند و شوخی می گیرند.اولش هنوز خبری نیست. کم کم...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
            <category term="غروب نوشت" />
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><a href="/graphic-full.php?graphic=61"><img alt="پوستر: مرگ فرزند" hspace="0" src="/weblog/images/loss-weblog.jpg" align="baseline" border="0" /></a></font></p><p align="justify"><font size="2">بلیط می‌خریم و وارد می‌شویم. صندلی‌مان را انتخاب می‌کنیم و می‌نشینیم. مردم هم یکی یکی می‌نشینند و صندلی‌ها را پر می‌کنند. شروع می‌شود. اولش همه می‌خندند و شوخی می‌گیرند. اولش هنوز خبری نیست. کم کم دیدنی‌تر می‌شود. کم کم نوسان لنگروار به جای حساس داستان می‌رسد. این‌بار بالاتر می‌رویم و آنها تصادف می‌کنند و دلمان هرّی می‌ریزد. جلوی پایمان را نگاه می‌کنم تا جایی برای فشار دادن پیدا کنم. باید محکم‌تر بچسبم. دوباره رفت بالا. بالاتر از قبل. پدر با تردید یکی از دو بچه را نجات می‌دهد از لای آهن‌پاره‌های ماشین. بوی بنزین می‌آید. زن‌ها جیغ می‌کشند. این‌بار خیلی بالا رفت و من پاهایم را می‌چسبانم به پایه‌ی صندلی جلوی. رفتیم پایین. ماشین منفجر می‌شود و بچه‌شان داخل آن بود هنوز. مردها هم جیغ می‌کشند. من این‌بار واقعا می‌ترسم. یک نفر غش می‌کند. ناگهان جیغ تو مرا به خود می‌آورد. حسابی ترسیده‌ای. چون معلوم است که بچه به بیمارستان نرسیده می‌میرد. یک دستم را محکم جلوت می‌گیرم که نیفتی. دست دیگرم اما به میله جلومان است که از روی صندلی سُر نخورم. اینبار بالاتر می‌رود. پدر هم می‌فهمد بچه مرده است. شیون می‌کشند. می‌گویند نگه دار! داد می‌زنند بس است. یک بار دیگر آنقدر بالا می رود که نزدیک است من هم بیفتم. داد می‌زنم تو را گرفته‌ام، نترس. خودم می‌ترسم اما. ظاهرا از این به بعد باید داستان رو به پایان برود. گرچه هنوز به نیمه رسیده‌ایم و هر چه گذرانده‌ایم در پیش داریم. اما در دور معکوس. همه چیز از ترس و وحشت و آشفتگی به سوی آسودگی. تو تقریبا از حال رفته‌ای. من تقریبا نیمه جان شده‌ام. تیتراژ پایانی فیلم شروع می‌شود و کشتی شهربازی می‌ایستد. پاهایم هنوز می‌لرزند.<br />فقط هفت دقیقه مانده بود تا پاییز...</font></p><p align="justify"><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /> خدا زندگی آرام ما را از جیغ‌ها دور بدارد.<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /> وبلاگم <strong>هفت ساله</strong> شد. و گرچه با کمال تعجب در یک سال گذشته تنها سه بار به روز شد، اما بعید می‌دانم خوانندگان همیشگی‌ام احساس کرده باشند این وبلاگ تعطیل است و فراموشش کنند. خیلی دوست داشتم بیشتر بنویسم اما ظاهرا نشد که نشد! البته در این یکسال تغییرات زیادی در زندگی ام اتفاق افتاد: انتقال خانه به تهران و زندگی در تنهایی و کار در ساعت اداری و دانشجوی ارشد دانشگاه هنر شدن و برگزاری مراسم عروسی و بنابراین فشار کاری بیشتر برای خرج و خروج از بحران مالی! پس باز هم خیلی خوب است که هنوز می‌نویسم!<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" /> دوست داشتم به مناسبت هفت سالگی، طراحی جدید سایتم را راه‌اندازی کنم اما هنوز در حد چند پیش طرح مانده. وبلاگم البته به همین شکل خواهد ماند.<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/4.gif" align="baseline" border="0" /> بخشهای <a title="طراحی گرافیک" href="/graphicdesign.php" target="_blank">طراحی گرافیک</a> و <a title="طراحی وب" href="/webdesign.php" target="_blank">طراحی وب</a> و <a title="مقالات" href="/essays.php" target="_blank">مقالات</a> را به روز کرده‌ام.<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/5.gif" align="baseline" border="0" /> <a title="سروش در لابیرنتش" href="http://www.saoshiant.persianblog.ir/" target="_blank">سروش</a> هم برگشت.</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>نکته -</strong> یکی از معیارهای من برای زمان به روز رسانی این وبلاگ تعداد کامنت‌هایی است که ثبت شده است!</font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>معنایی بی‌واژه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2010/05/post_53.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=75" title="معنایی بی‌واژه" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2010:/weblog//1.75</id>
    
    <published>2010-05-13T21:36:06Z</published>
    <updated>2010-05-13T23:09:37Z</updated>
    
    <summary>می‌کِشاند مرا. نه به دنبال خود؛ که او همیشه اینجاست. می‌غلطاند مرا. نه به روی خود؛ که او چون هواست. می‌خیساند مرا. می‌کُشاند مرا. می‌سوزاند مرا... می‌روبد مرا. می‎لغزاند مرا روی این زمین. و جوهرم جاری می‌شود از ردّ پایم. جاری می‌شوم لای زندگی...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
            <category term="شب نوشت" />
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><img alt="جریان" hspace="0" src="/weblog/images/flow.gif" align="baseline" border="0" /></font></p><p align="justify"><font size="2">می‌کِشاند مرا. نه به دنبال خود؛ که او همیشه اینجاست. می‌غلطاند مرا. نه به روی خود؛ که او چون هواست. می‌خیساند مرا. می‌کُشاند مرا. می‌سوزاند مرا... می‌روبد مرا.<br />می‎لغزاند مرا روی این زمین. و جوهرم جاری می‌شود از ردّ پایم. جاری می‌شوم لای زندگی. می‌ریزم به چاله‌ها: پُر می‌شوم و سَر می‌روم از سر چاره‌ها. با سر می‌دوم و آنچنان می‌کشاندم که می‌پیچم در هوا. می‌چرخم در فضا. در ریتمی دایره‌وار. یک لحظه هم یک-جا نمانده‌ام. جریانم. سیّالم. مثل یک ذهنم. که هر آن پر می‌‎زند به جایی. و تاثیر بالش شاید طوفانی به پا کند آن سوی زمان. پیوسته‌ام. پلاسمایی لغزنده‌ام. مثل محتوایی بی‎فرم. مثل معنایی بی‌واژه. که هر از گاهی کمی از آن در واژگانی می‌ریزد. و سَر می‌رود از سر ناچاری. و سُر می‌خورد روی جملات. و جاری می‌شود روی متن. و می‌‍ریزد توی آخرین نقطه‌ی متن.</font></p><p align="justify"><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /> خوبِ من! هرچه دغدغه‌ها بیشتر می‌شود آرامش پرمعناتر و ژرفتر می‌شود. و ما کانتراست زندگیمان آنقدر بالا رفته که گمان نکنم حالاحالاها زیر آفتاب بی‌رنگ‌وبار شود.</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /> هفت ماه نشد بنویسم. دلیلش را نمی‌دانم. بهانه‌هایش هم که زیاد است و تکراری. شاید نوعی دورخیز بود برای پریدن به مرحله بعدی زندگی. مراسم عروسی آذرماه بهانه‌ای بود برای رسمیت بخشیدن به زندگی شخصی با کسی که دوستش دارم. قبل و بعدش هم پر از چاله‌هایی بود که خوشبختانه هیچکدام چاه نبودند. و اکنون خوشحالم. و هنوز مثل قبل برنامه‌ها دارم: نمرده‌ام.</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" /> و اما در مورد مطلب «<a title="لینک به این مطلب" href="/weblog/2009/10/post_52.php">نتایج هولناک یک نشخوار فلسفی</a>»، باید از تمام دوستان خوبی که همت گمارده بودند و کامنت‌های با حوصله نوشته بودند کمال تشکر را داشته باشم. و در مقابل دوستان نزدیکی هم که احیانا سکوت اختیار کرده بودند من هم فحاشی اختیار می کنم! آن موضوع هر از گاهی هنوز دغدغه‌ام می‌شود. اما نظرات ارزشمند بسیاری از دوستان دریچه‌های تازه‌ای باز کرد که تنفس را راحتتر می‌کند. حتی در هوای نیچه‌آلود! می‌خواستم پست جدیدم را اختصاص دهم به <a title="نظرات دوستان برای نتایج هولناک یک نشخوار فلسفی" href="mt-nazar.cgi?entry_id=74" target="_blank">این کامنتهای دوستان</a>. اما گفتم بعد از مدتها به روز نبودن شاید اینکار زیاد جالب نباشد! پیشنهاد می‌کنم هر وقت حوصله کردید آنرا بخوانید.</font></p><font size="2"><p align="justify"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/4.gif" align="baseline" border="0" /> موضوع جالب دیگر ترس و تردید بیشتر دوستان از نوشتن نظرشان بود. نمی‌دانم چرا اینقدر بی‌اعتماد به نفس و بی‌جسارت بار آمده‌ایم که تقریبا خودمان هم به تحلیل‌های خودمان اعتقادی نداریم! قاعدتا هر حرفی می تواند بزرگ و تکان دهنده باشد. حتی اگر به نظر خودمان چرت بیاید!... من تقریبا هر روز بخش نظرات را چک می‌کنم.</p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/5.gif" align="baseline" border="0" /> سروش را در <a title="وبلاگ سروش در لابیرنتش" href="http://www.saoshiant.persianblog.ir/" target="_blank">لابیرنتش</a> دوست داشتم. با آن خاطره ها داشتم و بسیاری از متنهای زیبایش موازی ذهنم بود. پاک‌شدن وبلاگی که عادت دارم به خواندنش، مثل مرگ یک دوست برایم غم انگیز است.</font></p></font>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>نتایج هولناک یک نشخوار فلسفی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2009/10/post_52.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=74" title="نتایج هولناک یک نشخوار فلسفی" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2009:/weblog//1.74</id>
    
    <published>2009-10-08T21:19:22Z</published>
    <updated>2009-10-08T13:59:10Z</updated>
    
    <summary>موضوعی که می خواهم مطرح کنم همان مساله ای است که از چند ماه پیش در ذهنم پررنگ تر و پررنگ تر شد و احساس کردم باید اینجا بنویسم تا شاید با همراهی دوستان بتوانیم به نتایج جالبی برسیم...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
            <category term="ظهر نوشت" />
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="justify"><font size="2"></font></p><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="center"><font color="#003366" size="2"><em><img alt="زاویه دید" hspace="0" src="/weblog/images/pointofview.jpg" align="baseline" border="0" /></em></font></p><blockquote dir="rtl" style="FONT-SIZE: 8pt; MARGIN-LEFT: 0px; LINE-HEIGHT: 130%"><p align="justify"><font color="#003366"><em>موضوعی که می‌خواهم مطرح کنم همان مساله‌ای است که از چند ماه پیش در ذهنم پررنگ‌تر و پررنگ‌تر شد و احساس کردم باید اینجا بنویسم تا شاید با همراهی دوستان بتوانیم به نتایج جالبی برسیم. البته مطالب و شواهد در این رابطه بسیار زیاد بود اما ترجیح دادم از این طولانی‌تر نشود تا نظر خوانندگان تنبل را هم از دست ندهم! اگر لازم شد در جواب کامنتهایی که می گذارید مباحث را بازتر می‌کنم. پس خواهش می‌کنم با دقت بخوانید و نظر و تحلیلتان را بنویسید.</em></font></p></blockquote><p align="justify"><br /><font size="2"><strong>1-</strong> هستی دو نیم است: من و بقیه‌ی دنیا. من که خب اینطور که معلوم است وجود دارم. اما هنوز دلایل کافی برای اینکه قبول کنیم بقیه‌ی دنیا وجود خارجی دارد یا حداقل به این شکلی وجود دارد که حواس پنجگانه ما درک می کند، نداریم. یعنی مثلا ممکن است تمام این به اصطلاح «واقعیت‌ها» توهمی درونی باشد. همانطور که امروزه می‌توان با وصل کردن سنسورهایی، عصب را طوری تحریک کرد که فضایی غیر واقعی را «واقعا» لمس کنیم. یا در خواب اتفاقاتی می‌افتد که فکر می‌کنیم در بیداری افتاده است. این موضوعات را کتاب «جهان هولوگرافیک»<sup>(1)</sup> به شکل علمی و فیلم «ماتریکس» به خوبی به چالش کشیده‌اند. بگذریم از فلسفه «دیوید هیوم»<sup>(2)</sup> در همین رابطه و «اساطیر هند» که در آن کل جهان و موجوداتش در ذهن برهمای<sup>(3)</sup> در حال مراقبه است.</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>2-</strong> هستی دو نیم است: من و بقیه دنیا. اما در فلسفه/عرفان کهن شرق دور، <strong>ذات</strong> تمام موجودات یکی است. یعنی ذات «من» با ذات دیگر موجوات یکی است. و به نوعی ما از ذات خود دور شده‌ایم و این‌طور «می‌پنداریم» که از هستی جداییم. یعنی از نظر یک تائویست ذات یک انسان، با ذات یک سوسک، گیاه یا سنگ یکی است. و آن چیزی که ما «شخصیت» می‌نامیم مثل یک نقاب چهره اصلی ما را پوشانده و چیزی کاملا اکتسابی است. و گرنه در گذشته‌های دور اساطیری یا کودکی، مرزی بین «من» و دیگر موجودات نبود.<sup>(4)</sup> این مسئله در منش شرق دور به «هم ذات پنداری»<sup>(5)</sup> بزرگ منجر می شود. و وقتی «من» و «جهان» یکی هستند به راحتی در دیگر اجزای هستی می‌شود دست برد و  یک قطار را هم می‌توانیم با نگاه نگه داریم. البته در اسلام هم برای موجودات (چه زنده و چه اجسام) ذات قائل شده و مثلا در قرآن گاهی به سخن گفتن آنها هم اشاره شده و علاوه بر آن تمام آفرینش جلوه‌هایی از خداوند معرفی شده. در عرفان و حکمت اسلامی هم یکی شدن یک انسان با ذات مقدس خداوند بسیار رایج و پذیرفته شده است. البته شاهد علمی این مسئله می تواند نظریه داروین باشد که انسان را اشرف مخلوقات ندانسته، بلکه معتقد است انسان هم مثل دیگر حیوانات و جزئی از طبیعت است که کم کم به تکامل رسیده.<br />پس <strong>هیچ دلیلی ندارد که فقط به خاطر ویژگی‌های ظاهری یک «موجود» مثل انسان را دارای ذاتی زنده و ازشمند بدانیم اما یک میمون را دارای چنین اعتباری ندانیم.</strong> در واقع این هم نوعی پیشرفته‌تر از <strong>تبعیض نژادی</strong> است که آنرا به راحتی نادیده گرفته‌ایم!</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>1+2 -</strong> می رسیم به یک جمع بندی. در <strong>نتیجه‌ی</strong> <strong>نگاه اول</strong>، ممکن است به یک خودخواهی تمام عیار برسیم و برویم کنار «نیچه» بنشینیم و منش خدایان یونانی را به خود بگیریم و به آنچه که به ما ربط مستقیم نداشته باشد یا لذت و فایده ای نداشته باشد کاری نداشته باشیم و حتی با خیال راحت وقتی یک سوسک یا انسان دیگر مزاحممان شد بکشیمش! (پایین آوردن ارزش انسان در حد سوسک) زیرا ممکن است اصلا هیچکدام از اینها وجود خارجی نداشته باشند و توهم باشند یا هستی آنها ربطی به ما نداشته باشد. حداقلش این است که وقتی کسی در صحرای آفریقا از گرسنگی بمیرد هیچ ربطی به ما ندارد، و اگر غمگین می شویم صرفا به خاطر این است که خودمان را جای او می گذاریم و به نوعی به خاطر حس خیالی خودمان در آن موقعیت ناراحت می‌شویم. و حتی اگر توهماتی مثل «انسانیت» باعث شود به فقیری کمک کنیم، در اصل به خاطر این است که «خودمان» را آرام کنیم و گولش بزنیم که اگر روزی خودمان اینطور شدیم کسی هست کمکمان کند!</font></p><p align="justify"><font size="2">و در<strong> نتیجه‌ی نگاه دوم</strong>، به چنان هم‌ذات‌پنداری عمیقی می‌رسیم که همراه با «لائو تسه» باور کنیم کشتن یک سوسک با کشتن یک انسان به یک اندازه وحشتناک است (بالا بردن ارزش سوسک در حد انسان) و بنابراین در هنگام قدم زدن باید گوش‌هایمان را از «فریاد مورچگان»<sup>(6)</sup> بگیریم. زیرا هیچ دلیلی ندارد برای بودن و زندگی و درد کشیدن یک انسان ارزش قائل شویم و هم‌ذات‌پنداری کنیم اما مثلا میمون‌ها یا پشه‌ها فقط به جرم اینکه ظاهرشان متفاوت است درد کشیدن و بود و نبودشان برایمان فرقی نداشته باشد. زیرا خوب می‌دانیم که همان میمون‌ها و پشه‌ها و پرندگان، هم حس مادر و فرزندی دارند، هم کار گروهی و زندگی اجتماعی می‌دانند یعنی چه و هم درد کشیدن را خیلی بیشتر از ما حس می‌کنند. نمی‌دانم تا به حال اشک ریختن یک الاغ را یا بی‌تابی یک پرنده را دور لانه جوجه‌هایش در هنگام خطر دیده‌اید یا نه...</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>هر دو نگاه ظاهرا به اندازه کافی قابل قبول هستند.</strong> من شخصا تا حدود زیادی هر دو را باور دارم. اما گمان نمی‌کنم این مساله‌ای باشد که به راحتی بتوان هر دو را توامان در زندگی عملی استفاده کرد. ظاهرا باید یا زنگی زنگی بود یا رومی رومی! شما چه فکر می‌کنید؟...</font></p><p align="justify"><br /><font size="2">----------------------------<br /></font><font size="1"><strong>پاورقی‌ها:</strong><br />1. جهان هولوگرافیک، نوشته مایکل تالبوت، ترجمه داریوش مهرجویی، نشر هرمس<br />2. David Hume، فیلسوف شکاک اسکاتلندی که معتقد بود رنگها و اصوات و... تاثرات ذهنی ماست و هیچ وقت نمی‌توانیم تعین عقلی برای جهان بیرونی بیابیم و ما ضرورتا و واقعا چیزی نمی‌دانیم.<br />3. برهما خدای آفریننده و یکی از سه خدای اصلی هندوان است که از ابتدا بوده و در واقع امور دنیا را پس از آفرینش به دو خدای دیگر یعنی شیوا و ویشنو سپرده. گفته اند برهما بر نیلوفر مرداب نشسته و در حال مراقبه، جهان هستی از ذهن/خواب/توهم او زاییده می شود.<br />4. کارل گوستاو یونگ، روانشناس سوئیسی، در این زمینه تحقیق و تحلیل بسیاری کرده است.<br />5. Sympathy<br />6. عنوان فیلمی از محسن مخملباف با همین اشاره.</font></p><p align="justify"><br /><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /> از غروب‌های ناگزیرش که بگذریم، کمتر دلتنگی می‌کنم. چون پیش منی و با منی. هرچند کیلومترها دورتر. به دادم برس تا در این گردونه له نشوم.</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /> فکر نمی‌کردم دو ماه طول بکشد و وقت نکنم وبلاگم را هم به روز کنم! این مدت گرچه بیشتر از همیشه وقتم پر بود و صبح تا شبم را کار هدر می‌داد، اما همان چند موزه و گالری که رفتم غنیمت بود. برای مطالعه هم که بیشتر از نشریه تندیس وقت نمی شد که البته آن هم غنیمت بود. اما شاید با تقاضای کم کردن ساعات کاری و شروع کلاسهایم، مطالعاتم هم بیشتر شود.</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" />راستی اینجا هنوز نگفته ام که در رشته مورد علاقه‌ام یعنی «پژوهش هنر» در دانشگاه مورد علاقه‌ام یعنی «دانشگاه هنر» قبول شدم و هم اکنون نمک گیر غذای سلفش هم شده‌ام! امیدوارم این بهانه ای شود تا به مرض روزمرگی نمیرم و بتوانم همچنان ادامه دهم.</font></p><p align="right"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/tea.gif" align="right" border="0" /></font></p><p align="right"><font size="2"><br /><br /> ناگفته‌ها زیاد است. باشد اگر فرصتی شد برای بعد. فعلا منتظر نظرتان درباره «نتایج هولناک یک نشخوار فلسفی» هستم!<br /></font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>تقطیر</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2009/08/post_51.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=73" title="تقطیر" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2009:/weblog//1.73</id>
    
    <published>2009-08-08T20:14:28Z</published>
    <updated>2009-08-08T11:05:13Z</updated>
    
    <summary>تنهایم. شاید این شلوغی تقطیرم کند... رسم است به بیابان می زنند آنها که می خواهند تلخیص شوند. می روند در قلب تاریکی ها و جنگلها. هیچ نمی خورند و خود را نمی آرایند. تا شاید بازگردند به عصاره خود. و من اما هجرت کرده ام به میان میلیونها نفر...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
            <category term="حروف اصلی" />
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><img alt="زندگی" hspace="0" src="/weblog/images/plate.jpg" align="baseline" border="0" /></font></p><p align="justify"><font size="2">تنهایم. شاید این شلوغی تقطیرم کند...<br />رسم است به بیابان می زنند آنها که می خواهند تلخیص شوند. می روند در قلب تاریکی ها و جنگلها. هیچ نمی خورند و خود را نمی آرایند. تا شاید بازگردند به عصاره خود.<br />و من اما هجرت کرده ام به میان میلیونها نفر از مردمانی که هر روز راه می روند و خیلی هایشان را دیده ام که می دوند! من از شلوغترین میدانها و عظیمترین سازه ها رد می شوم و برعکس شمن ها یا تارکان دنیا، مجبورم غذای خودم را خودم درست کنم. لباسم را خودم بشویم. و کار کنم تا پول بگیرم. و البته به خانه که رسیدم تنها باشم. تنها بخورم. تنها بخوانم. تنها بخوابم. شاید که تقطیر شوم.<br />امروز از پنجره‌ی ساختمان محل کارم خیابان را نگاه می کردم. لانگ شاتی که شاید به قول چارلی چاپلین مثل کمدی بود. و مطمئنا در کلوزآپ هر کدام یک تراژدی منحصر به فرد بودند، مثل بقیه! وقتی جایی این همه آدم می بینم، دلم عجیب می گیرد. انسان تنهاست. بی نهایت تنهاست. و در شلوغی این شهرها بیشتر احساس تنهایی می کند.<br />بگذریم.<br />یادم است <strong>سامان</strong> می گفت فاجعه زندگی انسان زمانی است که نشسته ای و از زیبایی یک تابلوی نقاشی لذت می بری، اما ناگهان احساس گرسنگی می کنی، آنگاه مجبوری برخیزی و به سمت یخچال بروی. شاید هم به قول <strong>سهراب</strong> «وقتی از نردبان رفیع معنویات پایین می‌آییم تا یک بشقاب را بشوییم، نه تنها چیزی را از دست نداده‌ایم، بلکه درستی و سلامت  واقعیت را با هنر خود نزدیک کرده‌ایم.» راست می‎گفت.<br />خوشبختانه پنجره این خانه با شاخه درخت انگور بیگانه نیست. خانه‌ی آرامی است که اصلی ترین وسایلش یخچال و کامپیوتر و کتابهایم است. و همین کافی است. امیدوارم در این مدت بتوانم بیشتر بخوانم و ببینم، شاید بیشتر بنویسم. چیزی هم هست که مدتی‌ست در ذهنم مانده و فرصت نوشتنش را نداشتم. هنوز کامل نمی‌شناسمش اما میوه‌ی رسیده‌ای است که همین روزها از شاخه می‌افتد. <br />اینها را نوشتم تا <strong>شش سالگی وبلاگم</strong> هم ثبت کرده باشم. اگر در این چند ماه کمتر نوشتم، به خاطر این بود که میوه‌ی کال یا گندیده به خورد کسی ندهم. و گرنه حرف برای گفتن زیاد است. هر نوشته‎‌ای برای من <a href="/weblog/2008/07/post_41.php">فمارخانه</a> و <a href="/weblog/2009/02/post_48.php">انتزاع خیس</a> و<a href="/weblog/2009/05/post_50.php"> دایره‎‌ی تابنده</a> نمی‌شود. گرچه طبق فرمولی که همه جا هست، وقتی حرفهای مهمتری می زدم، انگار خلوتتر می شد و به قول معروف «گوش کَرشان را به من می‌‎کردند».<br />دارم زیاده گویی می‌کنم. پس همینجا این غروب‌نوشت را تمامش می‌کنم.</font></p><p align="justify"><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /> وقتی نیستی، نیستی‌ات بیشتر به چشم می خورد از وقتی هستی، هستی‌ات! در میان این غریبگی‌ها صدای تو مثل قدیم و همیشه آرامم می‌کند.</font></p><p align="justify"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /><font size="2"> فصل دیگری از زندگی ام فرا رسیده. از همه لحاظ برایم ملموس است. و مثل همیشه این <strong>تغییر</strong> را هم نیک می پندارم.</font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>دایره تابنده</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2009/05/post_50.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=71" title="دایره تابنده" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2009:/weblog//1.71</id>
    
    <published>2009-05-19T12:06:12Z</published>
    <updated>2009-05-19T04:53:26Z</updated>
    
    <summary>ظهر آفتابی بود و حالا شب شده و می‌دانم غیب نمی‌گویم. این را همه می‌دانیم و اما نمی‌دانیم و نمی‌فهمیم گردش را و چرخش را. قانون را و تصادف را. ظهر آفتابی بود و صدای برش سنگتراش می‌آمد. و من غیب نمی‌گویم.حالا شب شده و...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
            <category term="حروف اصلی" />
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><em><img alt="گردش را و چرخش را" hspace="0" src="/weblog/images/adam-in-changes.jpg" align="baseline" border="0" /></em></font></p><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><p align="justify"><font size="2"><em>همواره افسونم می‌کند آن دایره‌ی تابنده‌ی دور از دست. وسوسه‌ی ماه، عمق شب را بیشتر می‌کند انگار. مثل جیرجیرک که سکوت را صریحتر می‌کند. آن پایین هنوز مراسم پای بادگاه ادامه دارد. می‌زنند و می‌رقصند. تو می‌خوابی و من می‌مانم و افسون مهتاب. </em></font></p></blockquote></blockquote></blockquote><p align="justify"><font size="2">ظهر آفتابی بود و حالا شب شده و می‌دانم غیب نمی‌گویم. این را همه می‌دانیم و اما نمی‌دانیم و نمی‌فهمیم گردش را و چرخش را. قانون را و تصادف را. ظهر آفتابی بود و صدای برش سنگتراش می‌آمد. و من غیب نمی‌گویم.<br />حالا شب شده و ساکت‌تر شده و تاریک‌تر و دیگر نور لعنتی چشمانم را اذیت نمی‌کند. روز توهم ِ واقعیت است گرچه روشن است. شب اما واقعیتِ توهم است.<br />هر دو در عرض همند. بعد از هر شب هم طبیعی است که روز بیاید. حالا چه خوشمان بیاید یا نیاید. دقیقا از نیمه‌شب به بعد صبح حساب می‌شود. دقیقا از قله به آن‌سو به سمت دره می‌رویم. سالهاست این را می‌گویم و هیچکس جدی نمی‌گیرد و می‌دانم غیب نمی گویم. من از گردش حرف می‌زنم و از سکوت شب که متضاد صدای سنگتراش روز است و این‌که همه چیز طبیعی است و سر جای خود.<br />هر چه از مرکز ثقل این دایره چرخان دور شوی زندگی‌ات متغییرتر می شود و شب می‌شوی و روز می‌شوی و درگیر می‌شوی و شبانه روز شریک جدال شب و روز می‌شوی. اما وقتی در مرکز دایره نشسته‌ای...<br />وقتی در مرکز دایره نشسته‌ای همه چیز دور تو می‌چرخد و تغییر می‌کند. و تو در وضعیتی خنثی، فقط نگاه می‌کنی. شبانه‌روز کنار شب و روز نشسته‌ای و از جدالشان در خنثای تو غمی عمیق می نشیند...</font></p><p align="justify"><br /><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /> وسوسه می‌کند بدمصب. وگرنه می‌دانم دست‌درازی به آن دور از دست بیهوده است. گرچه یک دستم سر به هواست اما دست دیگرم موهای تو را نوازش می‌کند.<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /> بالاخره ویرایش جدید طراحی وبسایت و وبلاگم کامل شد. <a title="صفحه اول وبسایت شخصی ام" target="_blank">وبسایت</a> را حدود سه هفته پیش راه انداختم. بخشهای زیادی به آن اضافه کردم: <a title="مقالات" href="/essays.php" target="_blank">مقالات</a>، <a title="طراحی های گرافیک" href="/graphicdesign.php" target="_blank">طراحی گرافیک</a>، <a title="طراحی وب" href="/webdesign.php" target="_blank">طراحی وب</a>، <a title="ویدیو آرت" href="/videoart.php" target="_blank">ویدیوآرت</a>، <a title="چندرسانه ای" href="/multimedia.php" target="_blank">چندرسانه‌ای</a>، عکاسی، ویرایش جدید <a title="قالب ساز آنلاین" href="/template-builder/" target="_blank">قالبساز آنلاین</a>، <a title="قفسه دانلود" href="/downloads.php" target="_blank">قفسه</a>، <a title="دیوار یادگاری" href="/wall.php" target="_blank">دیوار یادگاری</a> و... <a title="همینجا" href="/weblog/" target="_blank">وبلاگ</a>. وبلاگ هم همان‌طور که می‌بینید با حفظ هویت قبلی تغییر کرده. اینبار هم افقی است البته به لطف کدهای jQuery و جاوا اسکریپت نوشته‌ها به شکل افقی اسلاید می شوند و فکر می‌کنم معلوم است کلیدهای اسلاید کدامند! بخش وبگردی هم با <a href="http://delicious.com/hamed.bd">لینکهای خوشمزه</a> در ستون سمت چپ قرار گرفت و چیزهای جالبی را که می‌بینم آنجا لینک می‌دهم.<br />مینیاتوری را که سمت چپ استفاده کرده‌ام نمی‌دانم از چه کسی است. مدتها پیش در اینترنت پیدایش کرده بودم و به خوبی مفهوم «ماورا: فراتر از این حرف‌ها» را می‌رساند! اگر از دوستان کسی نگارگر این مینیاتور را می‌داند لطفا به من خبر دهد تا نامش را کنار اثرش بنویسم.<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" /> نیمه اردیبهشت‌ماه «همایش هفته جهانی گرافیک» را در سبزوار برگزار کردیم. دبیر همایش خودم بودم و با کمک بچه‌های خانه طراحان، سخنرانی، نشستهای تخصصی، نمایشگاه آثار اساتید و... را برپا کردیم. خبرهایش را <a title="جستجوی این موضوع در گوگل!" href="http://www.google.com/search?sourceid=navclient&ie=UTF-8&rls=SPDA,SPDA:2009-07,SPDA:en&q=%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87+%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%DA%A9+%D8%B3%D8%A8%D8%B2%D9%88%D8%A7%D8%B1" target="_blank">اینجا</a> بخوانید.<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/4.gif" align="baseline" border="0" />هفته پیش، بعد از برگزاری همایش به مسافرتی هشت روزه رفتیم: تهران (آزمون آزاد ارشد و نمایشگاه کتاب)، کاشان، مشهد اردهال، اصفهان و شمال. اولین بار بود مشهد اردهال به آرامگاه سهراب می‌رفتم. دوست دارم فرصتی بیابم و سفرنامه‌ای بنویسم از گفتنی‌های بسیار.<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/5.gif" align="baseline" border="0" /> این <a href="http://www.facebook.com/">فیس بوک</a> هم بدچیزی است لامصب!</font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>دقایق تکه پاره</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2009/03/post_49.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=60" title="دقایق تکه پاره" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2009:/weblog//1.60</id>
    
    <published>2009-03-26T07:43:42Z</published>
    <updated>2009-04-27T00:24:08Z</updated>
    
    <summary>زمان تجسد یافته در ماشین. در کامپیوتر. در غذا. مثلا همین ماشین، فکر می‌کنی چند دقیقه است؟
کافی است کشوها یا زیر تخت خواب را بیرون بریزی تا دقایق تکه‌پاره را ببینی: جزوه‌های دانشگاهی، بروشور فلان جشنواره، داستان &quot;After 20 years&quot; اُ.هنری، سی‌دی کلیپ فلان همایش، متن سخنرانی ابراهام لینکلن،... هرکدام چند دقیقه‌اند؟ </summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="justify"><font size="2"></font></p><p align="center"><font size="2"><img alt="Embodied Time" hspace="0" src="/weblog/images/embodiedtime.gif" align="baseline" border="0" /></font></p><p align="justify"><font size="2">زمان تجسد یافته در ماشین. در کامپیوتر. در غذا. مثلا همین ماشین، فکر می‌کنی چند دقیقه است؟<br />کافی است کشوها یا زیر تخت خواب را بیرون بریزی تا دقایق تکه‌پاره را ببینی: جزوه‌های دانشگاهی، بروشور فلان جشنواره، داستان &quot;After 20 years&quot; اُ.هنری، سی‌دی کلیپ فلان همایش، متن سخنرانی ابراهام لینکلن، پیش طرح‌های فلان پوستر، داستان The Bet چخوف، دفترچه تمرین خطاطی دوران نوجوانی، جزوه‌های کلاس‌های کنکور،... هرکدام چند دقیقه‌اند؟ اصلا همین موبایل، چند دقیقه است؟ یا هارد دیسک این کامپیوتر چند دقیقه می‌خواهد برای شدن. چقدر کار کرده‌ام تا دقیقه ها به اشیاء بدل شوند؟ و چقدرشان گم شدند؟ و چقدرشان مانده‌اند؟ اکنون که هنوز زمان را حجاری می‌کنم تا چیزی خلق شود.<br />کار و پول و خرج و زندگی. شاید خنده دار باشد اما فلسفه این‌ها برایم خیلی سنگین است. زمانی را می‌دهی تا مکانی را بستانی. و آخر کار ممکن است یک شبه تمام این دقایق تجسد یافته بپرد در پی خسارتی و حادثه ای. و بعید است که یک شبه عکسش اتفاق بیافتد. قمارخانه را که یادتان هست؟<br />اما عصاره این دقایق در چیزی به اسم «من» همچنان مانده است. دقایق تکه پاره زیر تخت خواب ذهن حالا شده است کسی که من است! منی که مثل خیلی‌ها فکر می کرد که مثل بقیه نیست!<br />منی که دارد غرق می‌شود. منی که مثل خیلی‌ها اشک می‌ریزد و دست و پا می‌زند و نمی‌خواهد مثل همان خیلی‌ها شود. منی که مثل همه درس خواند و دانشگاه رفت، بزرگ شد، عاشق شد، کار کرد، ازدواج کرد، و هنوز با اعتماد به نفس امیدوار است که «مثل همه» ادامه ندهد. منی که مثل خیلی‌ها در ذهنش به انحصار به فردی‌اش می‌بالد.<br />و البته برای من همین کافی است. قرار هم نبود بیرون تغییری کند. وسوسه‌ی شهرت و قدرتِ تاثیر، گاهی افسون می کند فقط. لذت تاثیر بر محیط و جاودانگی این تاثیر با هنر، خیال را خام می‌کند و گرنه در پی جادوگردی نبوده ام! درونم مثل «خیلی‌ها» نیست و پس دنیا هم برایش مثل همان خیلی‌ها نیست... آری. دارم خودم را دلداری می‌دهم. بد است مگر؟</font></p><p align="justify"><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /> راستی می‌دانی تو چند دقیقه‌ای؟ چند ساعتی؟ چند سالی؟ چند قرنی؟!</font><font size="2"><br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /> نوروز قشنگ‌ترین بهانه جمعی است برای احساس «تغییر». هزاران سال است که این «احساس مقدس تغییر» را جشن می‌گیریم و اما هنوز از تغییر می‌ترسیم و در مقابلش ترش می‌کنیم!... نوروز بر شما متغییر باد!<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" /> در اسفندماه سالی که گذشت دومین نمایشگاه گروهی پوسترمان را هم برگزار کردیم! این نمایشگاه به مدت یک هفته با عنوان «نمایشگاه پوسترهای فرهنگی» در گالری خانه فرهنگ دانشجوی سبزوار برپا شد. تجربه خوبی بود برای حس کردن اینکه «کار من» فقط کار نیست و هنر هم هست! و خاصیت گرافیک این است!<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/4.gif" align="baseline" border="0" /> کنکور ارشد را دادیم. فرهنگ و هنر و ادب ساده بود اما نقد ادبی امسال سخت. وقت کم آوردیم. در نهایت خوشحالم از اینکه یکی دو ماهی کمتر کار کردم و بیشتر خواندم.<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/5.gif" align="baseline" border="0" /> هنوز هر وقت فرصتی می‌یابم کار طراحی جدید سایتم را ادامه می‌دهم. امیدوار بودم تا نوروز کار تمام شود و قالبساز هم نو شود. اما هنوز کار می‌برد. سعی می‌کنم زودتر تمامش کنم. بنابراین لطفا در مورد قالبساز در کامنتها سوال نفرمایید و اگر مشکلی بود ایمیل بزنید.</font></p><p align="justify"><font size="2"></font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>انتزاع خيس</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2009/02/post_48.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=59" title="انتزاع خيس" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2009:/weblog//1.59</id>
    
    <published>2009-02-01T22:44:09Z</published>
    <updated>2009-02-01T14:06:49Z</updated>
    
    <summary>خطوط باران مي‌بارد بر سطوح. بر مستطيل پنجره‌ي روبرو. بر مربّع موزاييك‌هاي ايوان. بر پرسپكتيو كوچه. و نفوذ مي‌كند به حجم باغچه. انتزاع شب آن سوي ِ پنجره، با انعكاس ِ سطوح ِ خيس عميق شده.چهره‌ي من از پنجره مي‌افتد...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><a href="/weblog/images/reflectonsinrain-large.jpg" target="_blank"><img alt="انعكاس در باران" hspace="0" src="/weblog/images/reflectonsinrain.jpg" align="baseline" border="0" /></a></font></p><p align="justify"><font size="2">خطوط باران مي‌بارد بر سطوح. بر مستطيل پنجره‌ي روبرو. بر مربّع موزاييك‌هاي ايوان. بر پرسپكتيو كوچه. و نفوذ مي‌كند به حجم باغچه. انتزاع شب آن سوي ِ پنجره، با انعكاس ِ سطوح ِ خيس عميق شده.<br />چهره‌ي من از پنجره مي‌افتد بر موزاييك‌هاي ايوان، كنار نور مرتعشي همرنگ چراغ تيربرق كوچه. وقتي به بيرون نگاه مي‌كنم چهره به من نگاه مي‌كند. پنجره را باز مي‌كنم و چهره از پنجره به نيستي مي‌جهد. خنكاي باراني مي‌وزد. و حالا بي شيشه به منظره نگاه مي‌كنم. بي چهره. يك انعكاس كم شد. سردم شد. خنكاي هوا كجاي منظره‌ي چندبعدي بود كه نديدمش؟<br />سطوح خيس افقي، عمودي‌ها را باز مي‌نمايند. و عمودي‌ها به همان اندازه بازنمودي هستند از انعكاس‌ها. كدام‌يك واقعي‌ترند؟! به خودم مي‌لرزم. خنكا در من نفوذ كرده. پنجره را مي‌بندم. چهره به منظره بازمي‌گردد.<br />من ِ شفاف از ميان سطوح خيس به چهره‌اي نگاه مي‌كند كه پشت پنجره در اتاق نشسته. من ِ شفاف سردش نيست. و همراه خطوط مي‌بارد بر سطوح. بر مستطيل پنجره روبرو. بر مربع موزاييك‌هاي ايوان. بر پرسپكتيو كوچه.</font></p><p align="justify" /><p align="justify"><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /> بودِ تو را با نمودت بيشتر احساس مي‌كنم. نمودي از استعدادي غريزي و گيج كه داشت خوابش مي‌برد. خدا را شكر كه هنوز خوابمان نبرده!<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /> همسر گرامي وبلاگش &quot;<a title="كرساكف: وبلاگ سحر" href="http://www.korsakoff.blogfa.com/" target="_blank">كرساكف</a>&quot; را همچنان با نوشته ها و نقاشي هايش به روز مي كند.<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" /> در ميان پيامهاي نوشته قبلي، از <strong>ا.ح.ح.</strong> تشكر مي‌كنم بابت يادآوري به جايش. خودم هم از اين بابت خشنود نبودم. نوشته هاي اين مدت در واقع ميان پرده هايي بودند براي استراحت ذهن. باز هم ممنون!<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/4.gif" align="baseline" border="0" /> دوستاني كه در مورد <a href="/template-builder">قالبساز آنلاين</a> به مشكل برمي‌خورند لطف كنند مجددا سوال نفرمايند: قالبساز آنلاين با امكانات جديد سرويس دهندگان به روز نشده. اميدوارم تا نوروز بتوانم نسخه بهينه شده اش را در اختيارتان بگذارم.<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/5.gif" align="baseline" border="0" /> به بهانه كنكور ارشد كتاب‌هاي خوبي دارم مي‌خوانم. تا همين جايش هم كلي بُرد كرده‌ام! اصلا فكرش را نمي‌كردم در ميان اين همه كار بتوانم اين‌ها را مطالعه كنم.<br /></font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>ولادت منزلنا و ناموسنا</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2008/12/post_47.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=58" title="ولادت منزلنا و ناموسنا" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2008:/weblog//1.58</id>
    
    <published>2008-12-29T15:27:16Z</published>
    <updated>2008-12-29T11:51:25Z</updated>
    
    <summary>آن انگيزه‌ي قتل هابيل، آن پيشواي نساءالفاميل، آن شاعر دور از قال و قيل، آن دوست دارنده ازگيل و منزجر من السيبيل، فك انداز اطباءالعالم في الشفاء المريضان و  المنتظِم الشدّت الخون، آن شوماخر في الرانندگي و يك دندگي و...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><img alt="تذكره السحر الرفيع، منزلنا و ناموسنا" hspace="0" src="/weblog/sahar-tazkere.jpg" align="baseline" border="0" /></font></p><p align="justify"><font size="2">آن انگيزه‌ي قتل هابيل، آن پيشواي نساءالفاميل، آن شاعر دور از قال و قيل، آن دوست دارنده ازگيل و منزجر من السيبيل، فك انداز اطباءالعالم في الشفاء المريضان و  المنتظِم الشدّت الخون، آن شوماخر في الرانندگي و يك دندگي و ليوناردو داوينجي في العلوم طرح و مرح و اختراع، لسان الغيب، منزلنا و ناموسنا السَّحَر الرفيع المرتبه رحمةالله عليهما. كه حكايات او عجايب غرايب بود و لسانش يكي از عجايب هشتگانه جهان. چنانكه گفته اند چون شبي رسيد كه از پي روزي آمد، ساعات شب آنچنان طولاني شد كه گويي خورشيد مرده است. مغان و راهبان ندا در دادند كه اي مردمان آخرالزمان رسيده است و گويي كائنات ديگر از چرخيدن دور زمين ايستاده اند. (آنزمان هنوز نساءالعالمين سحر الرفيع نبود كه به كپرنيك و گاليله بگويد ماييم كه دور خورشيد گردانيم!) مسيحيان گفتند چون به كريسمس نزديك شده ايم همانا كه هنگام ظهور عيساي ناصريه است كه دنياي سرد و تاريك را نجات دهد. جدل بالا گرفت و اينجا بود كه ناگهان نوري در فلق ديده شد. مغان عربده برآوردند كه اين همان سَحَر است كه زردشت بشارتش داده بود. مسيحيان و كرمليان و ارمنيان و جهوديان و جمله مسلمانان به تاييد برخاستند كه آن بشارت رسيد. و بدين گونه بود كه سحر پاي به دنياي سرد و تاريك نهاد و دل همگان از نور وجودش گرم و روشن شد. و چون هنوز به قنداق بود زبان باز كرد و حرفهايي بزد كه همه در جا از حال برفتند. هنوز عالمان علوم حديث درنيافته اند كه آن چه متلكي بوده كه اينچنين موثر واقع شد. و اين غير از سخن گفتن كيسين در سريال يوزارسيف بود كه آن دوبله بود و اين واقعيتي انكارناپذير.<br />نقل است كه در كودكي سرگرمي وي كشيدن تابلوي موناليزا بود، چنانكه يكي از تاجران دغلباز يكي از آنها را به لوور برد و پنهاني جايگزين تابلوي اصلي كرد و تابلوي اصلي را ربود. بيست سال است كه از آن واقعه مي گذرد و هنوز احدي از اين اتفاق بويي نبرده است.<br />آورده اند روزي استاد ادبياتش ازو خواست شعري از حافظ بخواند. نگار من كه به مكتب نرفته بود و خط ننبشته بود هنوز، درجا شعري از خود سرود و خواند. همه در شگفت ماندند كه اين غزل ناب كجاي ديوان حافظ بوده. بعدها معلوم آمد كه سيده‌العالمين شاعر ماهري بوده اما از فروتني هويدا نكرده. و البته اول كس كه اين نكته كشف كرد بنده حقير سراپاتقصير بود. <br />در دانشگاه آزاد جاسبي علوم طب و شفاء و پرستاري را فراگرفت و استعدادش چون هر زمينه و زمانه‌ي ديگري چنان شكفت كه &quot;بنت سينا&quot; ناميدندش. روزي در ميان مريدان بانو بودم و محو سيرت و صورتش شده بودم (دور از چشم برادرانش بالاخص سيدنا و مولانا و رفيقنا مُصي الرفيع المرتبه) واقعه اي ديدم عجايب غرايب. پيرزني را به محضرش آوردند و گفتند: از شدت بيماري نمي تواند از جاي برخيزد. طبيبان و ملايان همه جوابش كرده اند و چاره از تو جسته اند. اول كه ناز كرد كه چرا از ابتدا پيش من نياورده ايدش. نازش به پنجاه هزار دينار خريدند و قبول كرد. فشار خونش بگرفت و بعد جامي از يك مايع بي رنگ آورد و به بيمار داد و بيمار درجا برخاست و شنگيد و چرخان و رقصان و عربده زنان به بيرون شتافت. همه انگشت حيرت در دهان گزيدند و شيونها زدند و گريستند. كسي پرسيد: اين چه بود؟ گفت: آب. گفتند چون شد؟ گفت: بيماريها دو قسم است: تمارض و تلقين. راز درمان اما يك گونه است: چنان اعتماد به نفسي داشته باشي كه تلقين و تمارض بيمار را نقش بر آب كند!<br />روايت ديگري از كرامات لسان العالمين بياريم و ختم کنيم. خواستگاران زيادي سالها سلوک کردند تا به خانه وي شوند. چون به خانه‌اش شدند وي را نيافتند، گفتند: آه! چه حادثه است، مگر چشم ما را خللی رسيده است؟ هاتفی آواز داد: چشم شما را هيچ خلل نيست، اما بانو به استقبال درويشي شده است که روی بدينجا دارد. خواستگاران را غيرت بشوريد. گفتند: آيا اين کيست؟ جملگي بدويدند. بنده حقير سراپاتقصير را ديدند که می آمدم و اجمل النساءالعالمين را كه پاي در ايستاده است. چون خواستگاران مرا بديدند گفتند: ای دوريش! اين چه شور است که در جهان افگنده ای؟ گفتم: من شور در جهان نيفگنده ام. شما نورسيدگان شور در جهان افکنده اید که در پي صورت و بي اذن سيرت وارد شده ايد. گفتند: تو در پي چيستي. گفتم: حامد عمر بكاست، هيچ نخواست. و آواز در دادم: گفت كه با بال و پري من پر و بالت ندهم/در هوس بال و پرش بي پر و پركنده شدم/ گفت كه سرمست نِه‌اي رو كه از اين دست نِه‌اي/ رفتم و سرمست شدم و از مجامع و كانون و دانشگاه و اينها گريزان شدم. چنان شد كه جمله مريدان عربده كشان و مويه كنان و آشفته حال برفتند و به بيابان زدند. و چنين شد كه بنده حقير سراپاتقصير به نكاح بانو درآمديم و تا به گفته سقراط يا فيلسوف شويم و يا خوشبخت!</font></p><p align="justify"><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /> سحر جان تولدش مباركه! به همين مناسبت و در ادامه اهداي هداياي متعدد! يك وبلاگ با نام &quot;<strong><a title="وبلاگ سحر خانوم" href="http://korsakoff.blogfa.com/" target="_blank">كورساكف</a></strong>&quot; نيز طراحي و ساخته شده و آماده است كه سحر خانوم در آن دوباره وبلاگ نويسي را شروع كنند. اينكه كورساكف چيست دقيقا نمي دانم، اما يك بار كه بحث اسم براي وبلاگ شد خودش از دهانش پريد! به من چه!</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /> فعلا من در حالت آفلاين قرار دارم. چندماهي است ننوشته ام و احتمالا باز هم بروم مرخصي. مثلا دارم براي ارشد درس مي خوانم اما بهانه است! به هر حال نمي خواهم زوركي چيزي بنويسم. ضمن اينكه دوست دارم كمي ته نشين شوم. مطالعاتم هرچند كمند اما خيلي كمكم كرده اند. اين پست هم صرفا يك اعلام موجوديت بود و يك هديه به منزلنا و سرورنا!</font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>نوستالژیا</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2008/10/post_46.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=57" title="نوستالژیا" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2008:/weblog//1.57</id>
    
    <published>2008-10-29T19:59:50Z</published>
    <updated>2008-10-29T11:43:28Z</updated>
    
    <summary>هميشه چيزي كم است. و ما دل‌تنگ مي‌شويم، و با حسرت و اي كاش منگ مي‌شويم. انگار چيزي، زماني، جايي، بوده. و حالا كه اينجا نيست، دلتنگ مي‌شويم.انگار كه زماني بوده. و مي‌شد كه حالا هم باشد. بدون اينكه دنيا...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><img alt="نوستالژيا" hspace="0" src="/weblog/images/nostalgia.jpg" align="baseline" border="0" /></font></p><p align="justify"><font size="2">هميشه چيزي كم است. و ما دل‌تنگ مي‌شويم، و با حسرت و اي كاش منگ مي‌شويم. انگار چيزي، زماني، جايي، بوده. و حالا كه اينجا نيست، دلتنگ مي‌شويم.<br />انگار كه زماني بوده. و مي‌شد كه حالا هم باشد. بدون اينكه دنيا به هم بريزد. اما نيست و ما هم جنبه تغيير نداريم. نيست و اشك مي‌ريزيم. نيست و در دنيا دقيقا فقط همان چيز كم است! چيزي كه هنوز دقيقا نمي‌دانيم چيست.<br />آخر مي‌داني، ما يك چيزمان مي‌شود! وقتي دلتنگيم دلتنگي‌مان را بهتر از شادي دوست داريم. اصلا خوش نداريم كسي با شادي‌ها و سروصدا مزاحممان شود. دوست داريم در تنهايي دلتنگيمان را به آغوش بكشيم و فشارش بدهيم. يا اگر كسي هم آمد، او را هم منگِ حسرت و اي كاش كنيم. حسرت چيزي كه هنوز دقيقا نمي‌دانيم چيست.<br />دلتنگ عصر طلايي مي‌شويم. دلتنگ گذشته‌اي كه انگار بهتر بوده. دلتنگ كودكي يا آرمانشهر. دلتنگ سيبي كه خورديم. يا حسرت سيبي كه نخورديم. هميشه بهانه‌اي براي شروع هست. يك غروب. يك موسيقي و يا يك بوي مبهم. دلمان مي‌ريزد. هيچ فعل ديگري بهتر توصيفش نمي‌كند: دلمان مي‌ريزد. آن چيز مبهم متجسم مي‌شود برايمان و وقتي مي‌بينيم كه ديگر نيست، اشك مي‌ريزيم و خرده‌هاي دلمان را جمع مي‌كنيم. <br />مي‌داني، هميشه يك جاي كار بايد بلنگد. بايد زماني چرخ دنيا با اشك و بغض بچرخد تا آن سوتر گاهي از حس خوشبختي بال در بياوريم. بال در بياوريم و بپريم و برويم بالا و بالا و بالاي ابرهاي دست نيافتني و، انگار كه سوزني در دلمان فرو كنند، از آن بالا رهايمان كنند و سقوط كنيم و سقوط كنيم و سقوط كنيم. و نتيجه بگيريم كه Something is wrong ، چيزي انگار اشتباه است!<br />آري، چيزي از ابتدا اشتباه بود. اشتباه ما آنجا بود كه خيال مي‌كرديم آن چيزي كه كم است، آن سيب دور از دست است. راستي، تا به حال كسي درباره مزه آن سيب چيزي شنيده؟ همه ما وقتي گاز زده‌ايم مزه‌ي بي‌مزه‌اش را چشيده‌ايم! به محض اينكه به آن چيز كه خيال مي‌كرديم كم است رسيده‌ايم، فهميديم جاي ديگري دارد شروع مي‌كند به لنگيدن! اينجاست كه طبق روايات آگاه مي‌شويم به شرمگاهمان. و در همين رابطه فحش‌هايي به دنيا و خويشاوندانش مي‌دهيم! و بعد، با حسرت و اي كاش منگ مي‌شويم.<br />چاره‌اي نيست جز اينكه وقتي چيزي كم است، دلتنگ شويم. نه ببخشيد. برعكس گفتم. چاره‌اي نيست جز اينكه وقتي دلتنگ مي‌شويم، ترجيح دهيم كه چيزي كم باشد! دلتنگي ما هست. چون انسانيم. چون دلتنگي را دوست داريم. و اگر همه چيز هم همانطور شود كه ما مي‌خواهيم، باز هم دلتنگيم. آن وقت است كه شايد «كم بودن چيزي» كم باشد.</font></p><p style="DIRECTION: ltr" align="left"><font color="#003366" size="1">* <strong>Nostalgia: </strong>a mixed feeling of happiness, sadness, and longing when recalling a person, place, or event from the past, or the past in general</font><!--EndFragment--></p><p align="justify"><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" />چيزي... زماني... جايي... مگر نه؟</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" />در باب حس نوستالژيك زياد نوشته‌اند. از ميان همه، صداي حسين پناهي در «سلام، خداحافظ»، سهرابي كه «ما هيچ، ما نگاه» را نوشته، و بعضي داستانهاي مصطفي مستور بيشتر در ذهنم مانده. و موسيقي فيلم آبي از مجموعه سه رنگ كيشلوفسكي از همه بيشتر حس نوستالژي مبهم بي مصداق مرا ارضا مي كند. خب ديگر بعضي آهنگ‌هاي قديمي و و تك آهنگهايي مثل Tango to Evora لورنا مك‌نيت و بوهايي مثل ادكلن Single يا خاك خيس خورده و دود اگزوز موتور ياماها و مزه گوجه‌سبزهاي درشت و هووووف! بي خيال!</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" /> مهدي جراحي موجود عجيبي است. فرض كنيد يك نفر در كنج يك مغازه پيچ و مهره‌فروشي يكي از ميدان‌هاي پايين شهر يك شهرستان نشسته، و روي ميز مغازه‌اش مثل هميشه انواع و اقسام كتاب‌هاي چپندرقيچي گذاشته شده و شايد در حال ترجمه كردن است و تنها چيزي كه به افكار درون مغزش شبيه است، كله‌ي كچلش است! و هيكل چاقش اصلا ربطي به خوش‌گذراني ندارد، و احتمالا از يك نوع بيماري يا مشكل رواني رنج مي برد و هي چاق مي شود بنده خدا! كلي چيز به ما داد بخوانيم و ببينيم و آدم شويم، ما آدم شديم و او هنوز حتي مشابه بدلي اش هم از آب در نيامده! حكايت آن حرفش بود كه گفت: «حامد، از فلان شامپو بزن، جلوي ريزش مو رو كامل مي‌گيره، من خودم از اين مصرف مي‌كردم!...» مهدي جان، تولدت قرين رحمت باد!<br /></font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>راز مریم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2008/10/post_45.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=56" title="راز مریم" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2008:/weblog//1.56</id>
    
    <published>2008-10-17T20:11:13Z</published>
    <updated>2008-10-17T12:24:17Z</updated>
    
    <summary>می‌خواهم رازی را برایت برملا کنم. رازی که شاید ترجیح می‌دادی نمی‌فهمیدی دارمش. و شاید هنوز هم حاضر نیستی بیشتر بدانی. راز دختری به جز تو، در زندگی من. که چند وقتی است فهمیده‌ای اسمش مریم است.در این مدت، دعوایمان...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><img alt="نقاشي سحر خانوم از مريم" hspace="0" src="/weblog/images/maryam.jpg" align="baseline" border="0" /></font></p><p align="justify"><font size="2">می‌خواهم رازی را برایت برملا کنم. رازی که شاید ترجیح می‌دادی نمی‌فهمیدی دارمش. و شاید هنوز هم حاضر نیستی بیشتر بدانی. راز دختری به جز تو، در زندگی من. که چند وقتی است فهمیده‌ای اسمش مریم است.<br />در این مدت، دعوایمان که می شد، من به حالت تلافی‌جویانه و طلبکارانه از کسی یاد می کردم که حس حسادت تو را به جوش می آورد. مثل قدیم‌ها. یادت هست؟<br />شاید از همان اوایلی که «او» را پیدا کردم تو هم چیزهایی فهمیدی. با آنکه هنوز با تو قول و قراری برای ازدواج نداشتیم، تو به او حسادت می‌کردی. البته حسادت‌های تو همیشگی بود. یادم هست یک بار عکس دختری را از روی نشریه چلچراغ گرفته بودم و پشت زمینه موبایلم کرده بودم. تو ندیده بودی اما یک نفر به گوشت رسانده بود فلانی عکس دوست دخترش را که شال آبی دارد پشت زمینه گوشی‌اش کرده! چه قشقرقی به پا کردی! و من چقدر التماست کردم که سوء تفاهم شده و تا وقتی که نشریه و پشت زمینه موبایلم را نشانت ندادم آرام نگرفتی.<br />این اتفاقات تمامی نداشت. خصوصا از وقتی «او» برایم پررنگ تر شد: رفته بودم تهران، جشنواره فیلم و عکس. دم در آمفی تئاتر انگار دیدمش و باز گمش کردم. بعد در جاده رودهن بودم که در آینه تاکسی و روی برفهای تپه‌های جاجرود بار دیگر دیدمش! این اتفاق آنقدر روی من تاثیر گذاشت که وقتی رسیدم خانه تمام آنچه اتفاق افتاده بود را در <a title="براي خواندن آن مطلب كليك كنيد" href="/weblog/2006/12/post_32.php" target="_blank">وبلاگم</a> نوشتم. این بار هم تو طلبکارانه به سراغم آمدی. البته در مطلبم راه گریز گذاشته بودم چون می‌دانستم تو هم آن‌را می‌خوانی! و خب باز هم قبول کردی، شاید به ناچار. البته اینکه من پل جاجرود و بستنی عمو حسینش را دوست دارم و یک‌بار هم آنجا ماشین را کنار زدم که بستنی بخوریم، هیچ ربطی به این قضیه نداشت! دلیلی ندارد الان دروغ بگویم!<br />از این دست حسادت‌ها بسیار اتفاق می‌افتاد و تو هر از گاهی آن دختر را احساس می‌کردی.<br />ازدواج که کردیم به دلایلی که خودت بهتر می‌دانی تا مدتها خبری از آن دختر و بالطبع حسادت‌های تو نبود. تا وقتی کم‌کم انگار من عوض شدم. فهمیده بودی. البته من دلیل تغییرم را به تو گفته بودم: بعد از ازدواج «دوست داشتن» من با عشق آمیخته شده بود. و این یک سری خودخواهی‌های آزاردهنده در من به وجود آورده بود. اما كم كم اين عشق لعنتي را كنار زدم تا واقعا دوستت داشته باشم. تفاوت این‌ها را که یادت هست؟ سال‌ها پیش در اولین نوشته‌های وبلاگم بحث « <em>دوست‌داشتن برتر از عشق است</em>» دکتر شریعتی را گذاشته بودم، و تو برایم نامه نوشتی که «پس با این حساب من تو را برای همیشه دوست دارم!».<br />حقیقت آن بود که بعضی وقت‌ها رفتارت آزارم می داد که البته این در زندگی مشترک طبیعی بود. و این ایده‌آل‌گرایی ما بود که غیرطبیعی بود! من هم مثل تو و هر کس دیگر بعد از ازدواج اتفاقاتی را دیدم که انتظارش را نداشتم و چیزهایی هم بود که ندیدم اما انتظارش را داشتم. و این شد که دوباره مریم آرام آرام وارد زندگی‌ام شد.<br />اما باور کن من خائن نیستم. من به دنبال هیچ‌کسی نگشتم و نرفتم. تو دوست‌داشتنی‌ترین موجود روی کره زمین هستی! اما این یک اتفاق بود که برای زندگی من می‌افتاد. او مثل سایه دنبال من بود. <br />یک‌بار که آتش دعوایمان داغ بود اسمش از دهانم پرید. و البته تو هم مثل هر دختر دیگری چندین اسم پسر داشتی که برایم ردیف کنی! اما بعد که آرام شدیم و مثل خيلي وقت‌ها احساس کردیم خیلی همدیگر را دوست داریم، تو پیگیر قضیه شدی و من باز چقدر دلیل و مدرک آوردم که الا و بلا هیچکس در زندگی من وجود ندارد که بیشتر از تو دوستش داشته باشم.<br />این بود که باز حساسیت‌های بی حد تو شروع شد. کجا می‌روی؟ آنجا که می‌روی چند نفر دختر هستند؟ این شماره‌ی کیست؟ و...  من هم نه می‌توانستم و نه می‌خواستم دروغ بگویم.<br />تو تقریبا همه چیز را می‌دانی. همه چیز جز یک راز. می‌دانی که من همیشه دوست داشتم تو مثل او باشی. و خوب می‌دانی او چه علایقی دارد. خودت هم قبول داری او ممکن است خیلی چیزها داشته باشد که تو یا نداری یا نمی‌خواهی داشته باشی! اما نمی‌دانی مریم فقط یک چیز خیلی مهم ندارد. و این دلیل آن بود که همیشه با تو باشم و تو را برای زندگی برگزینم. این راز را الان، و همینجا می‌خواهم برملا کنم؛ تو یک چیز داشتی که او نداشت: تو واقعیت داشتی، اما او هرگز واقعیت نداشت...</font></p><p align="justify"><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /> من هیچ‌وقت به تو دروغ نمی‌گویم. دوست داشتن تو یک تصمیم نیست. وجود دارد. قبلا گفته‌ام...</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /> گاهي سعي مي‌كنم شيوه‌اي در نوشتن پيدا كنم كه اسمش را چيزي مثل «داستانبلاگ» مي گذارم. طبق سنت وبلاگ نويسي شرح حال، از زندگي خودم ايده مي‌گيرم و شكل داستان كوتاه به آن مي‌دهم. سادگي، ملموس بودن، دخيل بودن شخصيت خودم و در عين حال نزديك بودن به واقعيت زندگي از ويژگيهايش است. البته اينها در حد يك «تجربه» است و اصلا تعميمش نمي‌دهم. در اصل اينها تمرينهايي است براي يادگيري «داستان كوتاه». اين پست و پست قبلي از جمله نوشتهايم به اين شيوه هستند. ممنون مي‌شوم مواردي را كه به ذهنتان مي‌رسد برايم بنويسيد.</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" /> چند وقت پيش رفته بودم مطب <a title="ebrahim_bidi@yahoo.com" href="mailto:ebrahim_bidi@yahoo.com">دكتر ابراهيم بيدي</a> خودمان. ايشان براي دوره‌هاي تخصصي طب سوزني دو بار به چين سفر كرده بودند. من زماني كه در مورد يين و يانگ تحقيق مي كردم فهميده بودم طب سوزني هزاران ساله چيني هم با يين و يانگ ارتباط دارد . (نمي‌دانم در مورد ايده پروژه يين و يانگ كه در همين وبلاگ نوشتم يادتان هست يا نه). به هر حال رفتيم و ديديم و شنيديم و چه جالب! دقيقا هماني را شنيدم كه دنبالش بودم: پزشكان طب سوزني، با استفاده از آن سوزن‌ها و يكسري روشهاي ديگر ميزان يين و يانگ بدن انسان را تنظيم مي كردند! يعني بدن انسان را به عنوان يك مصداق پيچيده يين و يانگ در نظر مي گرفتند و «بيماري» به معناي به هم ريختن توازن يين و يانگ بود. دكتر مريضي را سوزن مي‌زد و توضيح مي‌داد و گله داشت از اينكه چون خيلي از اين درمانهاي واقعي توجيه علمي عامه پسندي ندارد كسي باورش نمي كند. يادم آمد كه چقدر كارل گوستاو يونگ از اين سطحي‌نگري‌ها خسته شده بود و در مقدمه‌اي براي كتاب «يي چينگ» چه نوشته بود و به نظريه جهان هولوگرافيك فكر كردم. و به اينكه مردمان هزاران پيش چگونه توانسته‌اند چيزهايي را بفهمند كه علم پيشرفته امروز ما هنوز دركش نكرده. به دكتر گفتم در پي آن هستم كه قوانين و مصداقهاي يين و يانگ را در ادبيات، هنر، روانشناسي و تاريخ معرفي كنم و شايد از روشي مشابه طب سوزني بتوان يين و يانگ آنها را هم شناسايي و كاستي‌هاشان را هم درمان كرد. دكتر هم مثل بقيه افرادي كه اين را بهشان گفته بودم به فكر فرورفت و گفت چيز تازه ايست...<br /></font></p>]]>
        <![CDATA[<p />]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>یازده و یازده دقیقه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2008/09/post_44.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=55" title="یازده و یازده دقیقه" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2008:/weblog//1.55</id>
    
    <published>2008-09-19T21:36:39Z</published>
    <updated>2008-09-19T12:54:50Z</updated>
    
    <summary> روبرویم ایستاد و چشمانش در مهتاب درخشید. نگاهش را لوس کرد و گفت «از یه هفته پیش هی می‌خواستم بدمشون، اما دلمو دعواش کردم تا چیزی بهت نگه!». به بسته کوچکی نگاه می‌کنم که به دستم داده و برجستگی‌های کادوی...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="center"><font size="2"></font> <img alt="کاغذهای گذشته" hspace="0" src="/weblog/images/old-letters.jpg" align="baseline" border="0" /></p><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"><font size="2">روبرویم ایستاد و چشمانش در مهتاب درخشید. نگاهش را لوس کرد و گفت «از یه هفته پیش هی می‌خواستم بدمشون، اما دلمو دعواش کردم تا چیزی بهت نگه!». به بسته کوچکی نگاه می‌کنم که به دستم داده و برجستگی‌های کادوی فانتزی‌اش را با انگشتانم لمس می‌کنم. دستش را می‌گیرم: «دستت درد نکنه، الان بازش کنم؟» «نه! بذار وقتی رفتی بازش کن. این هدیه اصلی تولدته، هدیه خودمه! فردا شب که اومدیم خونتون اون یکی کادومو می‌دم! می‌خوای اینم فردا بدم؟» «نه، می‌برمش! می‌خوام ببینم چیه!»...<br />روی داشبورد می‌گذارمش و حرکت می‌کنم. امشب هوا نمزده است. جایی همین نزدیکی‌ها انگار باران باریده. وسوسه می‌شوم همانجا بازش کنم، اما به قول او دلم را دعوایش می‌کنم. تا دم پارکی می‌رسم و بالاخره کنار می‌زنم. کادو را آرام برمی‌دارم. احساس می‌کنم هوا خنک شده. آرام چسبش را باز می‌کنم و کاغذهای درونش را باز می‌کنم. طبق پیش‌بینی‌اش متعجبم. کاغذ نوتر را باز می‌کنم:</font></p><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"><font size="2"><em>«الان که دارم برات می‌نویسم شش، یا هفت سال از اون روزایی که این نامه نگاری‌ها رو کردیم گذشته! حالا دیگه من و تو با هم ازدواج کردیم! نمی‌دونم در آینده چه اتفاقایی می‌افته! شاید پنج یا ده یا بیست سال دیگه دوباره این نوشته‌ها سروکله‌شون تو زندگی ما پیدا شه، مثل الان که کاملا تصادفی پیداشون کردم...»</em> </font></p></blockquote></blockquote><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"><font size="2">به بیرون نگاه می‌کنم و دور و برم را می‌پایم. مبادا آشنایی مرا با این نامه‌ها ببیند! صدایش در ذهنم زنده می‌شود: «به نظر خودم بهترین هدیه است، حتما از دیدنشون شوکه می‌شی!» به وضوح از دیدن خطهای خودم و او و امضاها و تاریخ‌ها شوکه شده‌ام! جالبتر آنکه روی همه آنها کارتی را گذاشته که رویش نوشته «تولدت مبارک، 83/10/9، از طرف حامد» و رویش مهری کمرنگ دیده می‌شود: «گلفروشی رامشینی»...<br />یادم می‌آید سال 83 برای اولین بار یک شاخه گل مریم برایش خریدم و دیگر هیچگاه نتوانستم آن اندازه سوپرایزش کنم! نامه‌ها را یکی یکی باز می‌کنم و خاطرات مثل همین قطره‌های باران روی شیشه ماشین، روی ذهنم یکی یکی می‌لغزند. تمام اتفاقات و تمام دوست‌داشتن‌ها و از خودگذشتگی‌ها و غرورها و تمام اشارات سمبولیک در نامه‌ها! ما ناخواسته پیروان خوبی برای مکتب سمبولیسم بودیم! خطش با الان تفاوتی ندارد:</font></p><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"><font size="2"><em>«... مثل احساس یک ستاره وقتی که ماه به او خیره می‌نگرد... و آمدم تا خودم باشم با وجودی از عاطفه، و دوست داشتن را در حلقه‌ای از عشق به تو هدیه کنم!»</em></font></p></blockquote></blockquote><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"><font size="2">مردم در پیاده‌رو تندتر راه می‌روند مبادا باران شدیدتر شود. بوی عجیب این کاغذها و باران مرا به هفت سال پیش می‌برد. آن سالها در نوشته‌هایم، تو دریا بودی و من ساحل، تو سپیده بودی و من نیلوفر، تو باران بودی و من پاییز! :</font></p><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"><font size="2"><em>«من -ساحل- به طراوت خود می‌نازیدم! گرچه مدتها بود که موجهای تو -شعرهایت- به من نمی‌رسید، و من فقط با احساس نسیم دریایی به خود می‌بالیدم. نسیمی که گاه از میان مکان و زمان، آنگاه که نقابهایمان به هم نزدیک می‌شد، احساس می‌کردم...»</em></font></p></blockquote></blockquote><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"><font size="2">انگار همیشه در حال از دست دادنش بوده‌ام. روی بعضی کلمات را پررنگ کرده:</font></p><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"><font size="2"> <em>«... و از خودخواهی گذشتم و تمام <strong>من</strong>‌ها را خط زدم!!! و با شعرهایم دنیای <strong>دوست‌داشتن</strong> ساختم! اما تو شعرهایم را فراموش کردی و گفتی همه چیز را فراموش کن...»</em></font></p></blockquote></blockquote><font size="2"><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify">تمایز دوست داشتن و عشق را او به من آموخت، مدتها قبل از آنکه شریعتی در کویرش برایم توصیفش کند.<br /></p><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"><em>«گفتم فراموشم کن چون می‌ترسیدم تو از اینکه می‌گویم &quot;دوست‌دارم تازگی باران شعرهایت را&quot; رنجیده باشی. چون می‌ترسیدم در راه تکاملت به سوی نور وقفه‌ای ایجاد شود. با خودم گفتم پنهانی از خودش احساسش را دوست می‌دارم. پنهانی از نقابش...»</em></p></blockquote></blockquote><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"><font size="2">آسفالت، چشمهایم و شیشه ماشین همه خیس شده‌اند. حس خوشایندی با حس غریبی می‌آمیزد: چقدر آن بودم که خیال می‌کردم هستم؟...<br /></font><font size="2">حالا ما نامزد بودیم. حالا وقتی مغرورانه از کلاس نقاشی اش بر می‌گشت، آرایشش را -هر چند اندک- که می‌بینم دلم می‌گیرد! وقتی از همکلاسی‌های دانشگاهش حرف می‌زند، یا حتی وقتی از همکارانش می‌گوید دلم می‌گیرد! چقدر دور شده‌ام؟ از آنچه اعتقادم بود و فریادش می‌زدم؟ همیشه خیال می‌کردم اگر ازدواج کنم هیچگاه حس مالکیتی نسبت به همسرم نخواهم داشت و او می‌تواند آزادانه هر طور بخواهد زندگی کند و من حق هیچ‌گونه محدود کردن او را ندارم! آن حس خوشایند و حس غریب با مفهوم «کاش»، ذهنم را هم خیس می‌کنند. مثل آسفالت. مثل شیشه ماشین.</font></p><p align="justify"><font size="2">او موفق شده بود! شوکی را که حرفش را می زد کرختم کرده. زندگی اما مثل سریالهای تلویزیون نیست که از فردا تصمیم بگیرم عوض شوم و نتیجه اخلاقی بگیرم. حالا سخت شده است. سخت است از او گذشتن. سخت است «خود» را کنار کشیدن. سخت است تمییز بین حق من و حق او، یا میان دوست داشتن و عشق و نیاز و غریزه و عادت و تعهد و حتی خواست من و خواست او. حالا همه چیز در هم پیچیده شده! و از زمان همین پیچیدگی دیگر نتوانستم قطعنامه برای خودم و برای دوست داشتن صادر کنم. و همین پیچیدگی باعث شد که با او ازدواج کنم...<br />چراغ سبز ساعت دیجیتالی ماشین چشمک زنان چهار تا یک را نشان می دهد: یازده و یازده دقیقه. یاد کتاب یازده دقیقه پائولو کوئلیو می افتم. و یاد شب‌هایی که... تازه می‌فهمم دیروقت است! استارت می زنم و راه می‌افتم. ماشین کند حرکت می‌کند و انگار مرا به سوی جوی خیس کنار خیابان می‌کشاند. پیاده می‌شوم و برای عوض کردن لاستیک پنچرم دست به کار می‌شوم!...</font></p><p align="justify"><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /> سحر جان! قول می‌دهم چرخ زاپاسم دیگر پنچر نباشد!... <br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /> روز 30 شهریور 63 مسلما در خاطرم نیست، اما می‌گویند در این روز به دنیا آمده‌ام. پدرم در زمان جنگ سرباز بوده و مادرم موقتا از تهران به وطنشان سبزوار آمده بود که من پریدم بیرون! فکر کنم برای همین است که از پنج سالگی تا الان هنوز در سبزوارم! دو نکته در مورد روز تولدم: یکی اینکه به خاطر روز تولدم در مدرسه من همیشه کوچکترین فرد کلاس بوده‌ام! و اگر یک روز دیرتر به دنیا می‌آمدم از لحاظ سال تحصیلی یک سال عقب می‌افتادم. و از این بابت خدا را شاکرم. و دوم این‌که این روز بعدها به نام «روز گفتگوی تمدنها» نامگذاری شد که شاید با دبیری کانونی به همین نام در دانشگاه و ذات گفتمانگرایم! یک زنجیره «همزمانی‌های معنادار» به ذهن متبادر سازد!</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" /> گاهی آدم ناخودآگاه تشنه یک کتاب خاص می شود که نه دیده و نه خوانده! از چند ماه پیش به دنبال کتابی بودم با عنوان «جهان هولوگرافیک». دو سه هفته پیش سفارشم رسید و الان هنوز چند صفحه ای از آنرا بیشتر نخوانده‌ام. در توضیح عنوان این کتاب که نوشته مایکل تالبوت و با ترجمه داریوش مهرجویی است، آمده است: «جهان هولوگرافیک، نظریه‌‌ای برای توضیح توانایی‌های فراطبیعی ذهن و اسرار ناشناخته مغز و جسم». کتاب همانطور است که حدس می زدم. و موضوعش همخوانی شدیدی با موضوع مطلب «کوچ جادوگران» که در 15 مرداد نوشته ام دارد. به دوستانی که به آن بحث علاقه داشتند شدیدا توصیه خواندن این کتاب را می‌کنم. پشت جلد کتاب نوشته «[...] با خواندن جهان هولوگرافیک، با جهانی روبرو می‌شویم که هر ذره آن ویژگی‌های کل آن را در خود دارد و خواننده ایرانی بسیاری از مفاهیم متافیزیکی را که ریشه در فلسفه و عرفان شرق دارد در قالب زبانی روشن و امروزی باز می‌شناسد.»</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/4.gif" align="baseline" border="0" /> طرح گسترش سایت و تغییرات وعده داده شده فراموش نشده و در دست اقدام است! قالبساز هم از این امر مستثنی نیست.<font size="2"><img alt="ویژه" hspace="0" src="/weblog/images/tea.gif" align="right" border="0" /></font></font><font size="2"><br /></font></p><p align="justify"><font size="2"> ممنون می شوم کامنتها شامل متن و حاشیه باشد!</font></p><p align="justify" /><p align="justify" /></font>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>جنوبِ غروب</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2008/09/post_43.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=54" title="جنوبِ غروب" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2008:/weblog//1.54</id>
    
    <published>2008-09-03T22:01:39Z</published>
    <updated>2008-09-04T02:41:25Z</updated>
    
    <summary>1-زمان که در مکان پخش می‌شودنارنجی روشن می‌شود،گازش که می‌گیرمقرمز می‌شود!ردّشروی دستان توزمان که در مکان پخش می‌شود.2- متنی برای چند حاشیه:خوشحالم که مطلب قبلی ذهن اکثر دوستان را درگیر کرد و نظرات خوبی هم به میان آمد. به هرحال این مخالفت...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><img alt="زمان در مکان" hspace="0" src="/weblog/images/time-place.jpg" align="baseline" border="0" /></p><p align="justify"><font size="2"><strong><font face="times new roman,times,serif" color="#333399" size="5">1-</font></strong><br />زمان که در مکان پخش می‌شود<br />نارنجی روشن می‌شود،<br />گازش که می‌گیرم<br />قرمز می‌شود!<br />ردّش<br />روی دستان تو<br />زمان که در مکان پخش می‌شود.</font></p><p align="justify"><br /><font size="2"><strong><font face="times new roman,times,serif" color="#3333cc" size="5">2-</font></strong> <strong>متنی برای چند حاشیه:</strong><br />خوشحالم که مطلب قبلی ذهن اکثر دوستان را درگیر کرد و نظرات خوبی هم به میان آمد. به هرحال این مخالفت و موافقت دوستان با توجه به تغییری که در نوع نوشتارم اتفاق افتاده بود دور از انتظار نبود. دوستان زیادی مثل همیشه لطف داشتند و استقبال کرده بودند. و دوستانی هم تحلیل کردند و دوستانی هم انتقاد. که اینها مسلما بیشتر لطف کردند! البته بعضی هم می‌خواستند از آب گل‌آلود ماهی بگیرند! به دوستانی که به موضوع قبلی علاقمند بودند (و خواستند این بحث ادامه پیدا کند) پیشنهاد می‌کنم نظرات نیما قاسمی، لیلا، مهر، اسماعیل پسندیده و خانم ثابتی را در پست قبلی بخوانند. ضمنا، این موضوع تازه‌ای نبود در وبلاگ من، فقط شیوه بیانش فرق می کرد! مراجعه شود به <a title="اینجا هم درباره ماورا نوشته ام" href="/weblog/2005/08/post_9.php" target="_blank">+</a> و <a title="اینجا هم درباره ماورا نوشته ام" href="/weblog/2005/09/post_8.php" target="_blank">+</a> و <a title="اینجا هم از ماورا نوشته ام" href="/weblog/2006/08/post_27.php" target="_blank">+</a> در آرشیوم.<br /></font><font size="2">اما فکر کردم شاید جا داشته باشد از نظرات دوستان گلچینی کنم و آنهایی را که نکته داشتند را اینجا بازنویسی کنم. و البته پاسخ بعضی دوستان را هم بدهم:</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>-<a title="عاقلانه" href="http://www.leylaa.com/" target="_blank"> لیلا</a>:</strong> <em>&quot;...ماورایی وجود ندارد چرا که واقعیتی وجود ندارد .چرا که چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من...&quot;<br /></em>این جمله زیبا من را یاد ماجرای خواب چوآنگ تسه انداخت: چوآنگ‌تسه خواب می‌بیند پروانه شده است. بیدار که می‌شود برای شاگردانش خواب را تعریف می‌کند و می‌گوید حالا نمی‌دانم من پروانه‌ای هستم که خوابِ آدم شدن می‌بیند یا چوآنگ‌تسه‌ای هستم که خواب پروانه شدن دیده است!</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>- <a title="چند خط برای خواندن" href="http://www.discourse.persianblog.ir/" target="_blank">خانم ثابتی</a>:</strong> <em>&quot;برای من حرفهای حامد بیدی، کسی که در خانه‌اش تمام پیش دریافت‌های خواننده‌اش را بر هم می‌ریزد و نگاه او را بجای از بالا به پایین، از سمت چپ به راست می‌لغزاند... ارزش دارد.&quot;<br />&quot;معتقدم که خواندن و خیلی خواندن هم اگر بند ناف اش به شعوری متصل نباشد ما را با معرفت نمی کند...&quot;</em></font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>- <a title="من و جوی فاضلاب" href="http://www.mananjaboodam.blogfa.com/" target="_blank">اسماعیل پسندیده</a>:</strong> <em>&quot;متنت خيلي مزخرف بود. ياد چرت و پرت‌هاي كلاس‌هاي معارف و اخلاق افتادم...&quot;</em><br /><em>&quot;...شاعرانه از لغزيدن نگاه از سمت چپ به راست در اين سايت سخن گفتيد كه اگر كمي سواد بصري‌تان را منطقي و با خواندن كتاب‌هاي مفيد افزايش مي‌داديد (با احترام به حامد عزيز) مي‌دانستيد كه از لحاظ قواعد بصري اين كار باعث سر در گمي و عدم تمركز بيننده مي شود.&quot;</em><br />اینجا توضیحاتی در مورد افقی بودن وبلاگ لازم است. یادآوری می کنم شما نوشته‌های هر پست را به همان شکل مرسوم از بالا به پایین می‌خوانید. و این قاعدتا هیچ عدم تمرکزی به وجود نمی‌آورد! آنچه متفاوت است چیدمان اجزای وبلاگ من است که افقی و کنار همند به جای زیر هم. و این باعث شده مرور متنها و تصاویر آنها به شکل یک دیوار گالری باشد که ما را از یک سو به سوی دیگر می کشاند.<br />و اما نکته مهمتر. در طراحی وب همیشه باید حواسمان باشد طراحی در رزولوشن‌های متفاوت درست جواب بدهد و اسکرول‌بار (Scroll Bar) افقی به هیچ وجه نمایش داده نشود. زیرا وجود دو اسکرول افقی و عمودی موجب عدم تمرکز بیننده و دشواری نمایش می شود. این یک خطا در برنامه نویسی استاتیک وب محسوب می شود. اما در اینجا هدف من به قول خانم ثابتی برهم ریختن  پیش‌دریافت‌های خواننده‌ام است. یعنی ایجاد یک تکان برای غبارروبی از ذهن‌ها (که موازی صدای شرشر باران و گرافیک وبلاگ است). البته به فکر عدم تمرکز هم بوده‌ام و در اینجا فقط یک اسکرول اصلی که افقی است وجود دارد. مسلما من این سبک را &quot;استاندارد&quot; نمی‌دانم و نمی‌خواهم هم وبلاگی استاندارد داشته باشم! به این اتفاق می گویند یک Performance هنری جدید به نام WebArt که متاسفانه در ایران خیلی کم شناخته شده است. این حرکت‌ها زیر مجموعه‌ای از هنر مفهومی (Conceptual Art) و هنر پست مدرن محسوب می‌شود که تلفیق هنرها با هم و نوعی ساختارشکنی نشانه‌های آن می‌تواند باشد. و یادآوری می کنم پست مدرن بودن چیزی نیست که کسی به آن افتخار کند، بلکه نشان از یک &quot;وضعیت&quot; است، وضعیتی جهانی است که انسان امروز (به طور عام) دچار آن شده است و شاید ویژگی اصلی‌اش همین عصیان در برابر اصول گذشته و مبانی مدرن است. که از قضا این زیر سوال بردن اصول مدرنیسم برای ما ایرانیان تازگی ندارد و سنت‌گراهای مذهبی ما این‌کار را قبلا کرده‌اند و حاصل آن جامعه تلفیقی و آشفته و پیچیده‌ی پست‌مدرن ایران امروز است! و همین دلیل آنست که نوشته قبلی‌ام شما را یاد &quot;چرت و پرت‌های کلاس‌های معارف و اخلاق&quot; انداخته است!<br />نکته آخر آنکه در هنر جدید، به قول شالوده‌شکنها (Deconstructionists) مهم مفهوم و تاثیر نهایی روی ذهن مخاطب و تواردهای ذهنی (Connotations) است نه استانداردها و ابزارها. شاید بعدها در بخش مقالات سایت این بحث ناقص را کامل کردم.<br />اما اسماعیل جان، در نهایت هیچکدام از این‌ها به اندازه احساس متفاوت و آرامشی که به بازدیدکنندگان وبلاگم دست می‌دهد برایم مهم نیست. و همین یکی از مهمترین دستاوردهای پنج سال وبلاگ نویسی‌ام است.)</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>- n_0083 :</strong> <em>&quot;...اما چون فکر می‌کنم نظراتم به درد شما نمی‌خوره زیاد نظر ندادم ... به نظر شما اگه من یه سال دیگه مطالب وبلاگتونو بخونم تغییری توش میبینم؟&quot;</em><br />لازم به ذکر است که نظرات تمام دوستان از هر نوع برای من مهم و قابل بررسی است. ارزش وبلاگ در گفتمان دوجانبه‌اش است! و اما در مورد تغییر باید بگویم نیاز به زمان دارد. من هیچ‌گاه ادای متفاوت شدن و یا تغییر کردن را در نیاورده‌ام -قابل توجه <strong><a title="Tuesday's Gone" href="http://www.neoboy.ir/blog" target="_blank">n3o</a></strong>- و هرچه بوده واقعا در من اتفاق افتاده. البته هنوز فکر می‌کنم جایی که هستم راحتم. اما همیشه &quot;تغییر&quot; برای من مقدس و یک فرصت بوده.</font></p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed> 


