<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>ماورا</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/atom.xml" />
   <id>tag:www.hamed-bd.com,2008:/weblog/1</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1" title="ماورا" />
    <updated>2008-08-07T10:47:20Z</updated>
    <subtitle>ماورا یعنی آنچه فراتراست. آنچه ورای این حروف دو بعدی است.</subtitle>
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title>کوچ جادوگران</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2008/08/post_42.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=50" title="کوچ جادوگران" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2008:/weblog//1.50</id>
    
    <published>2008-08-05T18:31:29Z</published>
    <updated>2008-08-07T10:47:20Z</updated>
    
    <summary>همیشه این سوال بوده که آنچه ما-ورا یا متا-فیزیک (هر دو به چیزی اشاره دارند فراتر از واقعیت) تا چه اندازه باور کردنی است؟ اصلا وجود دارد یا نه؟ آیا می توان بین دو دنیای مادی (واقعیت) و روحی (ماورا) ارتباط برقرار کرد و چگونه می توانند به هم تاثیر بگذارند؟ نمونه های فراوانی در تاریخ و ادبیات و فرهنگ تمام ملل داریم از معجزات و اتفاقاتی که ظاهرا دلیلی علّی معلولی و توجیه علمی ندارند. از عصای موسی و آب دهان شفابخش عیسی و پیشگویی مغان بگیر تا خبرهایی که گاه از گوشه و کنار درباره دعانویسان و جادوگران امروزی از منابع موثق می شنویم...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><img alt="ماورا" hspace="0" src="http://hamed-bd.com/weblog/images/metaphysic-in-frame.jpg" align="baseline" border="0" /></font></p><p align="justify"><font size="2">همیشه این سوال بوده که آنچه ما-ورا یا متا-فیزیک (هر دو به چیزی اشاره دارند فراتر از واقعیت) نامیده ایم تا چه اندازه باور کردنی است؟ اصلا وجود دارد یا نه؟ آیا می توان بین دو دنیای مادی (واقعیت) و روحی (ماورا) ارتباط برقرار کرد و چگونه می توانند به هم تاثیر بگذارند؟ نمونه های فراوانی در تاریخ و ادبیات و فرهنگ تمام ملل داریم از معجزات و اتفاقاتی که ظاهرا دلیلی علّی معلولی و توجیه علمی ندارند. از عصای موسی و آب دهان شفابخش عیسی و پیشگویی مغان بگیر تا خبرهایی که گاه از گوشه و کنار درباره دعانویسان و جادوگران امروزی از منابع موثق می شنویم.<br />وقتی چنین خرق عادت هایی را باور نمی کنیم چیزی را از یاد برده ایم. اینکه اصلا خود این «واقعیت» چیست که اینقدر به آن اصالت داده ایم و اصل را بر آن گرفته ایم؟! واقعیت، تحلیل حواس ماست از اطلاعاتی که دریافت می کنند. اطلاعات بصری، شنوایی، بویایی، لامسه و چشایی پردازش می شوند و درکی از واقعیت را به ما می دهند. این درک صد در صد وابسته به حواس ماست و مثلا اگر نابینا یا ناشنوا باشیم دنیا برایمان شکل دیگری خواهد داشت! به همین سادگی. به هیچ وجه نمی توان ادعا کرد ما درک کاملی از واقعیت اطراف داریم. پس مطمئنا «چیزهایی» وجود دارند که ما حواس مربوط به درک آنها را نداریم. این چیزها هم جزئی از همین «واقعیت» هستند اما اطلاعات ادراکی مربوط به آنها توسط ما دریافت نمی شود! یعنی گیرنده های مربوطه را نداریم! این می شود که فکر کنیم جهان دو قسمت است: فیزیک و متافیزیک! <br />انسان گذشته های دور مرزی بین واقعیت و ماورا، یا خودآگاه و ناخودآگاه، و یا حتی بین «خود» و «دیگری» قائل نمی شدند. از زمانی که قادر به حرف زدن شدند کم کم نداهایی هم از درون می شنیدند. و باز با گذشت زمانهای دراز و با تکامل ذهن و شکل گیری خودآگاه، افراد کمی در قبیله می ماندند که این صداها را می شنیدند. آنها پیامبر، یا روحانی یا جادوگر قبیله شناخته می شدند. با گذشت زمان این کمتر و کمتر شد و از معدود پیامبران هم گذشت و در عصر ما دیگر کسی این ندا را نمی شنود. حالا که کاملا جدا شده ایم فهمیده ایم آن ندای خدا بوده است. به قول سهراب «من به خاک آمدم، و بنده شدم، تو بالا رفتی، و خدا شدی». <font size="1">(شعر نیایش، هشت کتاب)</font><br />با وجود زندگی سخت و خطر حمله حیوانات و... انسان قدیم راه بهتری برای زندگی داشت و آرامشش آرامتر و مداومتر بود. او در خشکسالی روان آسمان را فرا می خواند و از قضا باران هم می بارید! وقتی آشفته حال می شد با ورد جادوگر قبیله جن ها از بدنش خارج می شدند. و به وقت رقص مذهبی واقعا تبدیل به همان حیوانی می شدند که ماسکش را روی صورت گذاشته اند. حالا انسان خردورز امروز با غرور مخربی که دارد خیال می کند به جهان مسلط است! به قول یونگ «خواستن توانستن است نمایانگر خرافه پرستی انسان امروزی است». انسان امروز به هیچ چیز ایمان ندارد. حتی روحانیان و کشیشان می خواهند دین را لزوما عقلانی جلوه دهند. اشتباهی که ایمان را نابود کرده است. تنها چیزی که از دین و مذهب باقیمانده اداهای خنده داری است از آنچه واقعا انسان را هدایت می کرد. نه به خدایان و الهه ها ایمان داریم، نه به اسطوره ها، نه به گفتار پیامبرانمان. انسان، همانطور که یونگ می گوید، «خدایان و ابلیسهایش مطلقا نابود نشده اند و تنها نام های خود را تغییر داده اند، و همواره او را گرفتار نگرانی و تشویش های مبهم کرده اند تا به قرص های بی اثر، الکل، توتون و غذا پناه برد...» <font size="1">(کتاب انسان و سمبولهایش)</font><br />ماورا جزوی از همین دنیای به اصطلاح واقعی است. از زمانی نه چندان دور راه را اشتباه آمده ایم انگار. از زمانی که یانگ/عقل/غرب غالب شد بر یین/دل/شرق. شاید از دوهزار و پانصد سال پیش. شاید از چهارصد سال پیش. و شاید از زمان پایان کودکی. چه فرق دارد. «من هنوز/ موهبت های مجهول شب را/ خواب می بینم/ .../ در علف زار پیش از شیوع تکلم/ آخرین جشن جسمانی ما بپا بود./ من در این جشن موسیقی اختران را/ از درون سفالینه ها می شنیدم/ و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود...» <font size="1">(سهراب سپهری، هشت کتاب، متن قدیم شب)</font>.</font></p><p align="justify"><br /><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" />من کجا خوابم برد؟ / یه چیزی دستم بود / کجا از دستم رفت؟ <font size="1">(حسین پناهی)</font><br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /><strong>وبلاگ نویسی من پنج ساله شد.</strong> نیمه مرداد 82 بود که در وبلاگم که آن زمان اسمش «<a title="محل قبلی وبلاگم" href="http://www.hameddtm.persianblog.ir/" target="_blank">پاییز بارانی</a>» بود شروع کردم به نوشتن در وب. و دو سال پیش اسباب کشی کردم به <strong>ماورا</strong>. خیلی برایم جالب است اینکه من پنج سال است که وبلاگ می نویسم و کلی دوستان وبلاگی دارم. خیلی هاشان را خیلی دوست دارم و با چند نفریشان هم رفت و آمد داشته ام. هر چند به جز وبلاگهای <a title="سروش در لابیرنتش" href="http://www.saoshiant.persianblog.ir/" target="_blank">سروش</a> و <a title="عاقلانه" href="http://www.leylaa.com/" target="_blank">لیلا</a> و <a title="یونگ و معنویت معاصر" href="http://www.c-g-jung.blogspot.com/" target="_blank">نیما</a> خیلی کم فرصت می کنم مطالب بقیه دوستان را هم پیگر باشم، اما دوستان همیشه همراه و پیگیر بوده اند و از این بابت خوشحالم و سپاسگذار.<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" />در سال ششم وبلاگ نویسی ام تصمیم دارم سایتم را گسترده تر و به روز ترش کنم. قسمتهای مقالات، طراحی های گرافیک و وب و قالبساز و قفسه و خلاصه همه قسمتها را نو کنم. و اگر خدا بخواهد و زمین و آسمان جور باشد به روز نگهشان دارم. وبلاگ هم تغییراتی خواهد یافت اما از لحاظ محتوایی همین روند را ادامه می دهد. نقد و بررسی کتابها و فیلمها و مقالاتم را در بخشی مجزا در سایت خواهم آورد. امید دارم تا اواخر شهریور تکمیلش کنم.<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/4.gif" align="baseline" border="0" />یکی از بدیهای حاشیه ها این است که حواس خواننده از مطلب اصلی پرت می شود و در کامنتش چیزی درباره موضوع اصلی پست نمی گوید! یادتان هست یک بار گفته بودم چه خوب می شد نظرات شما هم متن اصلی و حاشیه داشت؟! حالا در حاشیه پیامتان، بنویسید چند وقت است ماورا را می خوانید.</font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>قمارخانه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2008/07/post_41.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=49" title="قمارخانه" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2008:/weblog//1.49</id>
    
    <published>2008-07-09T00:15:08Z</published>
    <updated>2008-07-09T10:03:00Z</updated>
    
    <summary>می‌چرخانم و رینگ و رینگ و رینگ و نشانه‌ی بازی می‌رود روی عشق و من تو را از همان اولِ تاریخ می‌برم. برای دست اول خوب و خوش یمن است و قمار بعدی را محکمتر می‌چرخانم و رینگ و رینگ...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><a href="/weblog/images/competition-large.jpg"><img alt="موجوداتی که فقط می دوند" hspace="0" src="/weblog/images/competition.jpg" align="baseline" border="0" /></a></font></p><p align="justify"><font size="2">می‌چرخانم و رینگ و رینگ و رینگ و نشانه‌ی بازی می‌رود روی عشق و من تو را از همان اولِ تاریخ می‌برم. برای دست اول خوب و خوش یمن است و قمار بعدی را محکمتر می‌چرخانم و رینگ و رینگ و رینگ. دست در دست هم در میان هیاهوی میهمانان و رقص و موسیقی و هنوز همه چیز خوب است و رینگ و رینگ و رینگ! همه خاموش می‌شوند و انگار به کدام قبرستان فرار کرده باشند و فقط من و توییم و فاصله‌ی اعجاب انگیزی که در تاریکی‌ها غرق شده و هیچ انتظارش نمی‌رفت کمتر شود و کش آمده باشد انگار در شبِ باختنِ تو و به امید بُردباز چرخاندن و رینگ و رینگ و بغض و رینگ و مرگ و درد و رینگ و اشک و عشق با تثلیثش و چرخشِ بازی و تکه تکه شدن و مجنون شدن و فرهاد شدن و در تابوتِ رومئو خوابیدن و چرخش و چرخش و چرخش و پول و کار و درآمد و زمان را می‌دهی تا یک دور دیگر بچرخانی این قمار لعنتی را و می چرخد و پول می‌گیری در ازای فرصتهای از دست رفته و عشقِ به باد داده و پول را نگرفته گم می‌کنی در پی خسارتی یافاجعه‌ای و انگار که دنیا پس گرفته باشد تا متضرر نشود این قمارخانه و مقروض می‌شوی و مجبوری دوباره بچرخانی تا خلاص شوی و می‌چرخد و رینگ و رینگ و رینگ و پدر می‌شوی و مادر می‌شوی و مقروض تر به دنیا می‌شوی و حالا دیگر انگار خیال خلاص شدن توهمی است و زنده ماندن بدون این قمار تمسخری، بس که شلوغی در شلوغی در میان انبوه بردگان در خیابان می دوی تا بگردد چرخ ماشینت و هوا داغ است و عرق می‌ریزی و باز هم می‌چرخانی بدون عشق، بدون پول، بدون زمانی برای پشیمانی یا برای آغاز و گدایی شده‌ای در خیابانی پر از زرق و برق‌هایی که حسرت به دلت می آویزد و مایعی که از زیر دُمت می‌ریزد و داروین که نه، تجسمِ تئوری‌اش می‌شوی و یکی می‌شوی با همه‌ی موجوداتی که فقط می‌دوند و می‌خورند و می‌خوابند و از زیر دُمشان مایعاتی بر آسفالتِ ذهنِ بشریت می‌ریزند و وامانده از آسمان و زمین هاروت می‌شوی و ماروت می‌شوی و هر سه گناه را مرتکب می‌شوی و زهره‌ات می پرد به آسمان و تا ابد در چاه بابل آویزان می‌شوی...</font></p><p align="justify"><font size="2">و دیگر صدای رینگ رینگی شنیده نمی شود...</font></p><p align="justify"><font size="2"></font></p><p align="justify"><br /><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /><font size="2">من و تو نمی‌خواهیم بازیچه این قمارخانه باشیم. نچرخیدن با چرخش عُرف و زمانه هزینه زیادی خواهد داشت. اما اگر چرخیده شویم بیشتر همه چیز را از دست خواهیم داد. شاید بهتر آنکه خودمان <strong>پرتابشان کنیم</strong>!</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" />کاش زودتر. چقدر این آرزویم عمیق است. کاش زودتر خلاص کنم خودم را از  اینگونه چرخیده شدن. از مرداد قرار بود کارهایم را کمتر کنم و مطالعه‌ام را نظم دهم، تا کم کم برای آزمون کارشناسی ارشد به قصد پژوهش هنر آماده شوم. همه می گویند خدا را شکر کن اما من از این همه سفارشات کاری و کارهای سفارشی هراسانم. کاش زودتر!...<br /></font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>شبگیجه ها</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2008/04/post_40.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=48" title="شبگیجه ها" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2008:/weblog//1.48</id>
    
    <published>2008-04-20T21:45:02Z</published>
    <updated>2008-06-17T00:16:11Z</updated>
    
    <summary>گمان کردم خورشید قصد طلوع دارد و سحر است. اما خواب مانده بودم. روشنایی افق، از غروب بوده. و شب دوباره آغاز شد. بی آنکه روزی پایان یافته باشد. و بعد هوا ابر شد. ابرها بیشتر شد. و باران گرفت....</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="center"><em><font size="2"><img alt="شبگیجه" hspace="0" src="/weblog/images/shabgijeh.jpg" align="baseline" border="0" /></font></em></p><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"><em><font size="2">گمان کردم خورشید قصد طلوع دارد و سحر است. اما خواب مانده بودم. روشنایی افق، از غروب بوده. و شب دوباره آغاز شد. بی آنکه روزی پایان یافته باشد. و بعد هوا ابر شد. ابرها بیشتر شد. و باران گرفت. خیس شدم از شب. گفتم تمام می‌شود. گفتم سحر باز می‌گردد. سحر جان؛ دل-تنگی می‌دانی یعنی چه؟ </font></em></p></blockquote></blockquote></blockquote></blockquote><font size="2"></font><font size="2"><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"><font face="times new roman,times,serif" size="5"><strong>1.</strong></font><br />در تاریکی می‌توان جریان داشت. می‌توان ریخت به زمین. می‌توان شرشر کرد. در تاریکی می‌توان به حرف تو رسید و رفت و گم شد. در فضای شب می‌شود معلق ماند. در تاریکی می‌توان بی‌جهت رفت. بی‌خود بود. چرت بود. یا اصلا نبود.<br />شب است. باران گرفته است از من تاب را. بی تو تاریک است. و من چقدر با این تاریکی یگانه‌ام. بدون آنکه با ماه-تاب تو بیگانه باشم.<br />اینجا که تاریک است نه من هستم نه تو. ذهن من است و یاد تو. نیستی آنقدر صریح می‌شود که آدم فکر می‌کند همه جا تو هستی. هراس می‌گیرد آدم از تاریکی. و دل هی آنقدر می‌ریزد و می‌ریزد که جویی شود و در سراشیب تاریکی جریان یابد. و بعد دل آدم تنگ می‌شود. خالی می‌شود. و تو کم می‌شوی. و شرشرشر. تو زیاد می‌شوی. و باز باران می‌گیرد از من تاب را.</p><p align="justify"><font face="times new roman,times,serif" size="5"><strong>2.</strong></font><br /><font size="2">گفتم تمام زندگیمان تکرار همان شبانه روز اول بود: تناوب گریه و خنده.<br /></font><font size="2">و تو خندیدی.<br />گفتم برو؛ برو سعی کن آب ریخته را جمع کنی. بی من برو ببین چقدر می‌روی. گفتم برو و اگر خواستی برگرد! من هم می‌روم و برمی‌گردم. و تو ترسیدی.<br />گفتم بمان؛ بمان و فراموش کن عادت غمناک فکر به محال را. بمان شاید بشود طور دیگری ماند. و تو گریستی.<br />گفتی زندگیمان چقدر متفاوت است و به دور از تکرار دیگران. و من خندیدم.<br />گفتی برو؛ و من ترسیدم.<br />گفتی بمان؛ و من گریستم...</font></p><p align="justify"><strong><font face="Times New Roman" size="5">3.</font></strong><br /><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="2">تو آسفالت می‌شوی،<br />وقتی که باران می‌زند.<br />و زمین،<br />و شب،<br />خیس می‌شوند.</font></p><p align="justify"><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="2">می‌شوی تو<br />آسفالت می‌شوی تو وقتی<br />من ماشین می‌شوم<br />و بوق می‌زنم<br />به زمین،<br />به شب.</font></p><p align="justify"><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="2">خیس می‌شوند وقتی می‌زند؛<br />می میری‌وقتی می‌زنم...</font></p><p align="justify"><font size="2"></font> </p><p><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /><font size="2">تو که می‌دانی دل-تنگی چه اتفاق سنگینی است... فکرش را بکن با آهنگهای Blue و شب و تنهایی و باران و دوم اردیبهشت هم قاطی شود!</font></p><p align="justify"><font size="2"></font> <img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /><font size="2"> یکسال از نامزدی من و سحر گذشت. در سالگردش پیتزا گوشت و قارچ را با آیس‌پک خوردیم! حالمان یک جوری شد!... یک سال متفاوتی بود.</font></p></font>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>تغییرات</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2008/02/post_39.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=47" title="تغییرات" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2008:/weblog//1.47</id>
    
    <published>2008-02-03T21:20:16Z</published>
    <updated>2008-02-04T21:49:46Z</updated>
    
    <summary>تغییر کنیم، یا تغییر دهیم؟</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><img alt="جیغ مانک در گردش ون گوگ" hspace="0" src="/weblog/images/munch-gogh.jpg" align="baseline" border="0" /></font></p><p align="justify"><font size="2">جهان تغییر می کند. اطراف ما، انسانها و ذهن ها تغییر می کنند. «من» هم تغییر می‌کند. برای آرامش، باید هم-آهنگ باشیم. بیرون تغییر می‌کند، درون تغییر کند. و درون تغییر می کند، جهان تغییر کند.<br />جهان بزرگ است. بیرون قوی است. وقتی تغییر می‌کند، چقدر مجازیم تغییر کنیم تا هم آهنگ شویم؟ «من» سرکش است و خود خواه. «من» وجود دارد و برای همین مجزا از بیرون است. وقتی من با بیرون آهنگ مخالفت می زند، چقدر مجازیم تغییر دهیم؟<br /><strong>تغییر کنیم،</strong> یا <strong>تغییر دهیم</strong>؟ کدام یک؟!<br />تا چه حد می توانیم، و تا چه اندازه می تواند، تغییر کنیم، یا تغییر کند؟ کدام یک؟ بپذیریم، یا بپذیرانیم؟ تا هم آهنگ شود این چرخش تغییرات؟<br />شرقیان تغییر می کردند: «<em>فرزانه همیشه در حال تواضع است، و اجازه می‌دهد جریان تائو او را شکل دهد</em>»<font size="1"> (تائو تِ چینگ، لائو تزو)</font>.  غربیان تغییر می دادند: «<em>زمین را پر سازید، بر آن تسلط یابید، و بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و همه حیوانات فرمانروایی کنید</em>» <font size="1">(تورات، باب پیدایش)</font>. کدامیک به آرامش و هم آهنگی بزرگ رسیده‌اند؟<br />یا نباشیم. یا یکی شویم. عدم. یا وحدت.<br />وقتی آنقدر تغییر کنیم که  کسی دیگر شویم، این آرامش را چه حاصل؟! که دیگر «منی» نیست که آرام بگیرد. که دیگر این من آن من نیست که بود؛ و می خواست بماند.<br />وقتی در تقلای تغییر دادن، زیر پای بی رحم دنیا له شویم، از این هماهنگی چه حاصل؟...<br />وقتی آدمها بخواهند یکدیگر را تغییر دهند، جدال می شود. تغییر کردن یعنی دگرگونه شدن، یعنی عادتها را کنار گذاشتن، یعنی جابه‌جا شدن. آدمها علاوه بر خودخواهی و تنبلی ترسویند و ترجیح می‌دهند دیگران جابه‌جا شوند! کم حاضر می شوند تغییر کنند. با این توجیه که تسلیم ننگ است!</font></p><p align="justify"><font size="2">اما، اما چیزی گاه بر سر زبان همین آدمها می‌آید که گوشه چشمشان را خیس می‌کند: <strong>عشق!</strong> این حس موهوم دوست داشتن و از خود گذشتن! و بدین ترتیب معادله ای که پیچیده بود و حساب و کتابی که به اندازه کافی به هم ریخته بود، دیگر از دست ذهن خارج می شود: تا چه حد مجازیم تغییر کنیم تا با او هم آهنگ شویم؟ و تا چه حد مجازیم تغییر دهیم، تا او با ما هماهنگ شود؟ : <strong>تسلیم یا تجاوز؟!</strong></font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>چه جدال سختی است میان آنچه که پشت این واژه ها کمین کرده اند...</strong></font></p><p align="justify"><br /><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" />نفرین به کسی که پنیر مرا جا به جا کرد!...<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /> در مسابقه پوستر گوتنبرگ 555 فقط <a class="links" title="گرافیک رسم" href="http://www.rasm.ir/default.asp?Aid=2077" target="_blank">نامزد دریافت جایزه</a> شدم! پوستر را <a title="گالری پوسترهای نامزد" href="http://www.rasm.ir/default.asp?Aid=2086" target="_blank">اینجا</a> ببینید.</font><font size="2"><br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" /> در <font size="2"><a class="links" title="Iranian.com" href="http://67.192.94.187/main/2008-46" target="_blank">اینجا هم</a>، خودم و وبلاگهام معرفی شده اند.</font><br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/4.gif" align="baseline" border="0" /> چقدر خواندنی خوب هست اینجاها: <a class="links" title="دیگران" href="http://www.degaran.com/" target="_blank">دیگران <font size="1">(ادبیات ایران و جهان)</font></a> و <a class="links" title="تازه های ادبی" href="http://ccccc.blogfa.com/" target="_blank">تازه های ادبی</a>. عناصر سه گانه <a class="links" title="سوشیانت" href="http://www.saoshiant.persianblog.ir/" target="_blank">سروش</a> را هم بخوانید! </font><br /><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/5.gif" align="baseline" border="0" />  کسی اگر درباره <strong>ارشد رشته پژوهش هنر</strong> اطلاعاتی دارد بی خبرم نگذارد!<br /></font><font size="2"><img alt="ویژه" hspace="0" src="/weblog/images/tea.gif" align="right" border="0" /></font></p><p align="justify"><font size="2">ثبت ایمیلتان در خبرنامه وبلاگ مفید است! به قسمت آرشیو و امکانات مراجعه شود...</font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>گردش در میدان دی اِن اِی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2007/12/post_38.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=46" title="گردش در میدان دی اِن اِی" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2007:/weblog//1.46</id>
    
    <published>2007-12-30T15:26:09Z</published>
    <updated>2007-12-30T19:46:49Z</updated>
    
    <summary>می‌چرخیم و می‌گرییم. می‌چرخیم و می‌خندیم. دور میدان DNA. و آدمها تعجب می‌کنند از اینکه بیش از یک دور، می‌چرخیم دور میدان کوچک شهر. تو گفتی بچرخیم؛ و من فرمان را چرخاندم. و همه چیز شروع شد. و چرخیدیم و...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><a href="/weblog/images/wandering-larg.jpg" target="_blank"><img alt="می چرخیم و می خندیم و می گرییم" hspace="0" src="/weblog/images/wandering.jpg" align="baseline" border="0" /></a></font></p><p align="justify"><font size="2">می‌چرخیم و می‌گرییم. می‌چرخیم و می‌خندیم. دور میدان DNA. و آدمها تعجب می‌کنند از اینکه بیش از یک دور، می‌چرخیم دور میدان کوچک شهر. تو گفتی بچرخیم؛ و من فرمان را چرخاندم. و همه چیز شروع شد. و چرخیدیم و گریستیم. و چرخیدیم و خندیدیم. مثل دیوانه‌ها. دور میدانی که مهتابی‌های نورانی در آن به هم پیچیده‌اند. میدانی که انتهای یک راه بود و ابتدای یک بزرگراه. و من هنوز نمی‌دانم کی قرار است به سمت یکی از خیابان‌های دور میدان بپیچم. تو هم نمی‌دانی. اما می‌چرخیم همچنان دور میدان DNA. دی ان ای یعنی قرار بوده این‌طور باشد. و ما آلوچه ترش می‌خوریم. پیتزای هات می‌خوریم. بستنی یخ می‌خوریم. غصه‌ی داغ می‌خوریم. هوای خنک می‌خوریم. و حتی گاه حسرت می‌خوریم. مثل دیوانه‌ها. دور میدانی که ما را جادو کرده. فرمان دست من است اما تو فرمان می‌دهی. و نقش مارپیچ مهتابی‌ها در چشمانمان، هیپنوتیزم شده‌ایم. من در آینه فقط تو را می‌بینم. و تو سرگیجه می‌روی. دست در دست. چشم در چشم. می‌چرخیم دور میدانی که قرار بوده این طور باشد...</font></p><p align="justify"><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" />بالاخره نهم دیماه هم رسید. اینجا نهم دیماه، تو به دنیا آمدی، دختر عجیب! و من از آغاز پاییز که به دنیا آمدم منتظرت بودم! تا بیایی و به جان هم بیافتیم! یادت هست وقتی آمدی هیچ برگی برای خودم نگذاشته بودم. و تو آرام آرام آمدی و نشستی. و من سفید شدم. سحر جان، تولدت مبارک... ممنون به خاطر همه چیز و همه چیز و حتی هیچ چیز.</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /> بخش <a class="links" title="نمونه طراحی های گرافیک" href="/portfolio/graphic.php" target="_blank">نمونه طراحی های گرافیک</a> به روز شد.</font></p><p align="justify"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" /><font size="2">لطفا برای اطلاع از به روز رسانی سایت و وبلاگ<strong> ایمیل خود را در خبرنامه ثبت کنید</strong>. روی لینک <strong>آرشیو و امکانات</strong> کلیک کنید تا فرم ظاهر شود!<br /></font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>بعد از صدا</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2007/11/post_37.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=45" title="بعد از صدا" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2007:/weblog//1.45</id>
    
    <published>2007-11-16T21:05:40Z</published>
    <updated>2007-11-16T21:23:29Z</updated>
    
    <summary>تا وقتی سکوت هست، آرامش هست. اما تا دم زدی و صدایی به بیرون پراکندی، آشفتگی را شروع کرده ای. از مرزهای خودت پا را بیرون گذاشته ای. شروع کرده ای به خواستن، به اعتراض، به جنگیدن، به دفاع، به...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><img alt="dream of ur sound" hspace="0" src="/weblog/images/dream.jpg" align="baseline" border="0" /></font></p><p align="justify"><font size="2">تا وقتی سکوت هست، آرامش هست. اما تا دم زدی و صدایی به بیرون پراکندی، آشفتگی را شروع کرده ای. از مرزهای خودت پا را بیرون گذاشته ای. شروع کرده ای به خواستن، به اعتراض، به جنگیدن، به دفاع، به وعده... و یا به ابراز عشق! و این ها همه بی نظمی است. اینها همه آشفتگی و سرگردانی است. اختلالی رخ می دهد در سکوتِ بی خلل قبل از تکلم. قبل از صدا، فقط برای خودت بوده ای. بعد از صدا، تو شنیده شده ای، و محیط تاثیر می پذیرد: اعتراض می کند، دفاع می کند، قانع می کند، متوقع می شود، و گاه فرار می کند یا حتی بغض می کند و می گرید. سکوت یا صدا؟...<br />ولی انسان نمی تواند ساکت باشد. نیاز دارد. می خواهد. حداقلش این است که باید ابراز وجود کند! و اما به محض صدا، در امور تداخل می شود. وحدت از میان می رود. تکثّر تکثیر می شود.  و یک «من» تازه متولد می شود. و این یعنی فاصله. یعنی دور شدن. یعنی غم. یعنی رنج. و حتی یعنی حسرت...<br />مرا یاد عشق می اندازد این تلاقی نیاز و بی چاره گی. این مترادف شدن رسیدن و دور شدن: اگر بخواهی نزدیک شوی، دور می شوی! گرچه نخواهی هم!... عشق صدای فاصله ها بود نه؟!<br />بزغاله ی سبز می پرد. این هم جمله ی عجیبی که تو گفتی میان نوشته ام بگنجانم. بدون آنکه بدانی موضوع نوشته چیست. فکر می کردی من حاضر نمی شوم جمله ای عجیب و بی ربط را به خاطر تو وسط متن وبلاگم بنویسم؟!...<br />گاه با خودم فکر می کنم پریشانی قبل از اتفاق بهتر بود یا آشفتگی بعد از آن؟! بعد اینکه چاره ای نداشتم کمی آرامترم می کند. حالا با حالات مختلف مثلثات عشق و دوست داشتن سر و کله می زنم...</font></p><p align="justify"><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" />هنوز برایم مهمترینی. نه. به کلمه ی «هنوز» نیازی نیست! چون قرار نبوده و نیست تمام شود. چیزی نیست که ادعا کنم یا تصمیمی که گرفته باشم. در وجودم چنین چیزی هست. دوست داشتن تو نه ادعاست، نه تصمیم است، نه دلسوزی است، نه خودخواهی است، نه ایثار است، نه عشق است، و نه نیاز! دوست داشتن تو فقط هست. در من هست و واقعیت دارد. مثل ماه و خورشید. مثل چرخش زمین و جاذبه. مثل تو.</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" />بزغاله سبز پرید! امشب شب قشنگ و عجیبی بود برایم. زیر لب می گویم خدا را شکر. امشب حرفهایت از گوشی تلفن سر رفت و ریخت کف اتاق. مثل قدیمها. از قدیمها خیلی بهتر. انگار بناست یین و یانگ متوازن گردد وگرنه بعید بود!...</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" />به روز کردم که به روز کرده باشم!</font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>پیچیده گیج</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2007/08/post_36.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=44" title="پیچیده گیج" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2007:/weblog//1.44</id>
    
    <published>2007-08-13T07:35:35Z</published>
    <updated>2007-08-18T22:27:15Z</updated>
    
    <summary>1- تائويي كه به زبان آيد، تائوي حقيقي نيست. پس شروع مي‌كنم به گفتن. پيچيده‌ي گيج. مثل موهاي تو. مي‌بيني؟ باز هم تو! بي تو چه معنايي دارد، درمان و دارو. بي درد تو، نوشدارو بي‌مزه است! حتي قبل از...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
            <category term="حروف اصلی" />
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><strong><font face="times new roman,times,serif" size="4"><img alt="چرخش" hspace="0" src="/weblog/images/cycle.jpg" align="baseline" border="0" /></font></strong></font></p><p align="justify"><font size="2"><strong><font face="times new roman,times,serif" size="4">1-</font></strong> تائويي كه به زبان آيد، تائوي حقيقي نيست. پس شروع مي‌كنم به گفتن. پيچيده‌ي گيج. مثل موهاي تو. مي‌بيني؟ باز هم تو! بي تو چه معنايي دارد، درمان و دارو. بي درد تو، نوشدارو بي‌مزه است! حتي قبل از مرگ سهراب! مي‌بيني؟ پس از جنگ جهاني روز اول، دادائيسم موهايت به سورئاليسم زندگي‌ام منجر شده... آخ! از بالاي ابرها افتادم؛ روي پيچيده‌ي گيج!</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong><font face="times new roman,times,serif" size="4">2-</font></strong> صداي شب‌ناك شرشر ناودان‌ها، نسيم شرجي شمال كه از پنجره مي‌وزد، و موسيقي Treason. و من همچنان متلاطم در التهاب فاصله، به پتو پيچيده‌ام. عصري خيس شدم كنار ساحل، با باران و موج دريا و تائو در ني‌زار. هنوز كمي نم دارم. خدا با تائو كمي مرهم روي دردم گذاشت. گرچه، طراوت هم به رطوبت تبديل خواهد شد.</font></p><p align="justify"><font size="2"><font face="times new roman,times,serif" size="4"><strong>3-</strong></font> از اوهام چشمهاي من، تا واقعيت چشمهاي تو. از واقعيات خيالي من، تا خيالات واقعي تو. از شهر من، تا شهر تو. از رودخانه‌ي سمت راست، تا آپارتمان‌هاي سمت چپ. فاصله دچار التهاب كم و زياد شدن است. و سياهي من هنوز پيداست، بر متن سفيد تو. و سفيدي تو پيداست، در دنياي تاريك من. به قول خودت «اين چرخ خواهد گشت؛ چرخانتر از حالا!...». تبديل. تغيير. اين‌همه راه آيا ممكن است؟ از واقعيت چشم‌هاي شب، تا تخيل چشم‌هاي سحر...</font></p><p align="justify"><font size="2"><font face="times new roman,times,serif" size="4">4-</font> غروب دلتنگ يك روز مردادي. نور كمرنگ آبي آسمان ريخته روي دفتر. خستگي يك تن از سفر برگشته، خستگي يك ذهن از آشوب برگشته. برگشته به همين غروب دلتنگ مردادي با سكوت مشكوكش. عاشق‌ها بچه مي‌شوند. من هم ترانه‌هاي عاشقانه گوش مي‌دهم! چه به روزم آمد و مي‌آيد، نمي‌دانم؛ هرچه بود عجيب بود و هست؛ غريب بود و هست. اما تو، بودي و نبودي. هستي و نيستي! بود و نبودِ عجيب من! هستي و نيستي غريب من! بگذار كلماتم هم سبك باشند و عاشق...<br />غروب دلتنگ يك روز از مردادي كه از نيمه هم گذشته. در سراشيبي تند تابستان، دلتنگي‌ام از جنس فصل آينده است. پاييز. يادش بخير!... دلم تنگِ دلتنگي است. دلم لنگِ تنهايي است. نشسته‌ايم روي اين سراشيبي به جاي آنكه بدويم. كنار مفهوم واژه‌ي «عجيب» كه روي اين روزهايمان نشسته. «فردا» در چارخانه‌هاي تقويم ما، غرق در مه است. «امروز» هم معلوم نيست كجاست!<br />نور كمرنگ آبي آسمان كه روي دفترم ريخته بود كم كم دارد بخار مي‌شود و واژه‌هايم هم‌جنس شب مي‌شوند. پس تمام مي‌كنم حكايت غروب و دلتنگ و يك روز مردادي را...</font></p><p align="justify"><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /><strong> ...</strong><br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /><strong>وبلاگم در تاريخ نيمه‌ي مرداد، چهار ساله شد...</strong></font><font size="2"><br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" />در صفحه سيزدهم نشريه‌ي پيك <a href="http://www.pccsd.org">كانون فرهنگي ايرانيان</a> سن ديگو، درباره من و كارهام نوشته شده. يه جور مصاحبه درباره من و فعاليتهاي فرهنگيم در اينترنت. از مسئولين اين كانون فرهنگي در سن ديگو و جناب آقاي آريا فاني بابت اين كارشان و تمام فعاليتهاي فرهنگيشان در آن سوي دنيا تشكر مي كنم. فايل PDF شماره 110 نشريه پيك را <a title="Download PDF file" href="http://www.pccsd.org/peyk/No110/No110-%20Farsi.pdf" target="_blank">از اين لينك دانلود كنيد</a>.<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/4.gif" align="baseline" border="0" /><a href="/template-builder">قالبساز آنلاين</a> تكميل شد، تست شد و نسخه‌ي نهايي آن درخدمت دوستان است! امتحانش كنيد و نظرتان را <a href="/template-builder/comments.php" target="_blank">در اين قسمت</a> بگوييد.</font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>برای سحر عزیزم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2007/04/post_35.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=43" title="برای سحر عزیزم" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2007:/weblog//1.43</id>
    
    <published>2007-04-16T21:31:33Z</published>
    <updated>2007-04-16T21:47:13Z</updated>
    
    <summary>دارم ازدواج مي كنم با سحر عزيزم! تبريك نمي گوييد؟!... الف) در ميان بحثي راجع به يك نويسنده به فلسفه كشيده مي‌شويم و ناگهان هوسِ بستني عموحسين مي كنيم و مي‌پريم كنار پل جاجرود و سه تا سفارش مي‌دهم و يكي‌اش...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><strong><font size="2"><a href="/weblog/images/ezdevaj-l.jpg" target="_blank"><img alt="پيوند يين و يانگ" hspace="0" src="/weblog/images/ezdevaj.jpg" align="baseline" border="0" /></a></font></strong></p><p align="center"><strong><font size="2">دارم ازدواج مي كنم با <a class="links" title="سحر عزيزم" href="http://www.arammhf.persianblog.com/" target="_blank">سحر عزيزم</a>! تبريك نمي گوييد؟!...</font></strong></p><p align="center"><strong><font size="2"></font></strong></p><p align="justify"><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /> <strong>الف)</strong> در ميان بحثي راجع به يك نويسنده به فلسفه كشيده مي‌شويم و ناگهان هوسِ بستني عموحسين مي كنيم و مي‌پريم كنار پل جاجرود و سه تا سفارش مي‌دهم و يكي‌اش را به صورتم مي‌مالم و مي‌خنديم و عين دلقك‌ها مي‌شوم و مي‌رويم پايين پل و مي‌دويم كنار جاجرود پرتلاطم و پرتلاطم مي‌شويم و بستني يخ مي‌خوريم در انتهاي يك ظهر داغ و آرام خوابمان مي‌برد و بچه مي‌شويم و انگار شرشر باران اصلا روي سرعت پياده‌روي ما اثر ندارد و...</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>ب)</strong> از خواب كه بيدار مي‌شوم گلبرگ‌هاي بهاري مانند برگهاي پاييزي روي صورتم شرشر مي‌كنند! (لطفا دنبال وجه شبه نگرديد!) هراسان دنبال تو مردمكم را مي‌چرخانم و برمي‌خيزم و اين سمت نيستي و آن سمت هم. پشت سرم تو را مي‌بينم كه دامنت در درختان محو شده و چهره‌ات در آسمان و قبل از اينكه از بزرگي‌ات تعجب كنم، مي‌ترسم خورشيدي كه بدست گرفته‌اي دستت را بسوزاند!  مي‌گويم: «همه چيز را به شوخي گرفته‌ايم، درست، اما آن خورشيد است و داغ. مي‌سوزاند هر چه را خيس باشد. اما انگار خورشيد هم بازيچه‌اي است دست تو. مي‌گويي: پشت كوه افتاده بود، يافتي‌اش و مي‌توانيم با آن واليبال يا تنيس بازي كنيم. آخر چه كسي را ديده‌اي كه با سمبل «عقل» بازي كند؟!...</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong> ج)</strong> امشب اتفاق مهمي بود در كنار ديروز. آينده آنقدرها هم دور نبود كه فكر مي‌كرديم! ما همان بچه‌ها هستيم؛ باورت مي‌شود؟!... چقدر خوشحالم!</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /> نمي‌خواهم هيچ حاشيه‌ي ديگري داشته باشم جز «تو». بس كه بي‌شعور و خوبي! عزيزم!</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" />باز هم از تو مي‌نويسم. دلم نمي‌آيد حتي اينجا هم رهايت كنم. مي خواستم بگويم ممنون. ممنون از تمام «تو». ممنون به اندازه همه‌ي واژه‌هاي گيج «من» و «تو» و «ما» كه سالهاست در نوشته هايمان جا خوش كرده اند!!! شش سال يا هفت سال شد؟ چه فراز و نشيب‌هايي! بالاخره تمام شـ...! تمام؟! نه! بالاخره شروع شد!... <strong>روح‌هاي ما مدتهاست با هم ازدواج كرده‌اند!</strong> حالا تن‌هامان هم ازدواج مي‌كنند!...</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/4.gif" align="baseline" border="0" />دنبال چي هستي ديگه آقا يا خانم خواننده اين پست؟! زيباترين تبريك ممكن رو بگو!</font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>پیوند دو گوی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2007/04/post_34.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=42" title="پیوند دو گوی" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2007:/weblog//1.42</id>
    
    <published>2007-04-03T22:35:28Z</published>
    <updated>2008-04-01T21:18:16Z</updated>
    
    <summary> 1كوچه تاريك است و باريك. نور ضعيف تيربرق‌ها ديوارهاي كاهگلي اطراف خود را روشن مي‌كند، اما حتي زير آن نورها هم روشني تو ديده مي‌شود كه مي‌روي و انگار دنبال كسي مي‌دوي. من هم مي روم و دنبال تو مي‌دوم....</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><strong><font face="Times New Roman" size="5"><a href="koocheh-large.jpg" target="_blank"><img alt="باریکه تاریک" src="/weblog/koocheh.jpg" border="0" /></a></font></strong></p><p align="justify"> <strong><font face="Times New Roman" size="5">1</font></strong><br /><font size="2">كوچه تاريك است و باريك. نور ضعيف تيربرق‌ها ديوارهاي كاهگلي اطراف خود را روشن مي‌كند، اما حتي زير آن نورها هم روشني تو ديده مي‌شود كه مي‌روي و انگار دنبال كسي مي‌دوي. من هم مي روم و دنبال تو مي‌دوم. ناپديد مي‌شوي ناگهان پشت پيچ. پشت هيچ. پشت سرم را نگاه مي‌كنم و برمي‌گردم. دنبالت هرچه مي گردم نيستي و وقتي دوباره صداي پايت نزديك مي‌شود برمي‌گردم و تو را مي‌بينم كه دنبال كسي مي‌گردي و از من دور مي‌شوي. انگار هنوز نفهميده‌ام تو دنبال من مي‌گردي و من دنبال تو. كاش كسي به ما مي‌گفت انتهاي اين باريكه‌ي تاريك به ابتدايش مي‌رسد. كاش نگران خبردار شدن ساكنين كوچه نبوديم و يكديگر را صدا مي‌زديم. كاش راه حلي پيدا مي‌شد براي <strong>پيوند يين و يانگ</strong> تا مجبور نباشيم انقدر دنبال هم، چون‌آن دو گوي سياه و سفيد بچرخيم و به هم نخوريم...</font></font /> </p><p /><p align="justify"><font size="2"><font face="Times New Roman" size="5"><strong>2</strong></font><br />خودتان برويد و ببينيد چه اتفاقي دارد مي‌افتد. يك جاده. يك روستا. يك دشت. حتما برويد. و در جاده اي خاكي در ميان دشت قدم بزنيد. خوب كه گوش كنيد چيزي جز صداي جريان آب و پرندگان و باد هم مي شنويد! صداي رشد و انبساط و شكستن پوسته‌ي سخت عادت. در آرامش دشت است كه مي‌شود فهميد هر چه بديست از خود ماست. اين يعني نقطه سر خط.</font></p><p align="justify"><font size="2"><font face="Times New Roman" size="5"><strong>3</strong></font><br />دوربين را از كاور درآوردم تا از نماي نزديك، از يك سنبل آبي عكسي بگيرم. داشتم به كادر فكر مي‌كردم كه متوجه شدم دوربين روشن نمي‌شود و ناگهان يادم آمد باطري‌هايش را جا گذاشته‌ام. مي‌خواستم عصباني شوم و برگردم؛ اما نشدم. بدون ابزار سرگرمي‌ام مجبور بودم بي فكر زائد، فقط تماشا كنم. آنچه مي‌خواستم بعدها در صفحه دو بعدي مانيتور داشته باشم، الآن، سه‌بعدي و واقعي، جلوم بود. حضور شديد علف‌ها و گل‌ها مرا ترساند. قبلا هم واقعي بودن شاخه‌ها يا حتي اجسام باعث شده بود دستم با لرزش به آنها نزديك شود و آن را لمس كند. يك حالت بود. گاه مي‌آمد و مي‌رفت. مثل كسي كه چندين ماه كور شود و بعد بتواند ببيند: تمام ابعاد اجسام با تمام وجود، انعكاس خود را درون ذهن پرتاب مي‌كنند...</font></p><p align="justify"><font size="2"></font> </p><p align="justify"><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /> باور كن مي‌ترسم از اينكه تمام شويم. باور دارم كه تو هم مي‌ترسي. من از مرگ «تو» در نوشته‌هايمان مي‌ترسم. مي‌هراسم از خوشبختي زن و شوهري! عادت. تكرار. مثل همه. مي‌ترسم از آدم شدن. عادم! شدن. من كار و آپارتمان و ماشين و همسر نمي‌خواهم! من «تو» را مي‌خواهم. «تو»يي كه نوشته‌هايم را رنگي مي‌كند. نگاهم را از عادت مي‌رهاند. ساختارشكنم مي‌كند. غيرعادي‌ام مي‌كند. ديوانه‌ام مي‌كند... تويي كه همراهم است. نه مقابلم و نه پشت سرم، كه در كنارم قدم مي‌زند. و خودش باشد و بماند و بزرگ شود و بنويسد و بكشد و بپاشد و بشكند و... برهاند. و نميرد مثل آنها كه در شناسنامه هم‌آغوش مي‌شوند...</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /> اول اينكه سال نو مبارك. دوم اينكه خيلي دوست داشتم همون اول فروردين به روز كنم و طبق معمول هر سال يك كارت تبريك فلش طراحي كنم و براي همه آشناها و ناآشناها بفرستم و دلم واسه ايميلهاي تشكر بعدش هم تنگ شده بود. اما نشد كه بشه چون تصميم گرفته بودم هر وقت طراحي سايتم رو كاملا تموم كردم وبلاگمو به روز كنم و بنابراين رسيد به اين موقع يعني نيمه فروردين ماه 86. پس نتيجه مي گيريم حاشيه سوم رو.</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" /> بله. بالاخره طراحي تمام قسمتهاي سايتم تموم شد: <strong>قالب‌ساز آنلاين، نمونه طراحي‌ها، قفسه، گالري عكس و...</strong> . تو مدت تعطيلات عيد هر وقت خونه بودم تماما روي همين‌ها كار مي‌كردم و انصافا فكر نمي‌كردم انقدر وقتم رو بگيره. به هر حال آخرش اين در اومده كه هست و فكر نمي كنم حالا حالاها فرصت كنم تغييرش بدم. البته يه قسمتهاييش خصوصا قالبساز هنوز مرحله آزمايش خودشون رو پشت سر مي‌گذارن و بايد مشكلات احتماليشون رو حل كنم. به هر حال فكر كنم خبر نسبتا خوشحال كننده‌اي بود. خصوصا براي طرفداران عزيز قالبساز آنلاين كه اين همه مدت منتظر موندند!... برين صفحه اول سايت و به همه اين قسمتها سر بزنيد.</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/4.gif" align="baseline" border="0" /> اما مثل اينكه هر بار كه به روز مي‌كنم از يك مسافرت هم قراره تعريف كنم! البته اين يكي تهران بود. تهران هم نه، مجتمع عصر انقلاب نزديكاي شهريار. براي شركت در «نشست تشكيلاتي مجمع كانون‌هاي فرهنگي هنري دانشگاه‌هاي كشور»! البته بر خلاف اين اسم طويل زيادم تشكيلاتي نبود و فكر كنم اين كلمه اشتباه تايپي «شكلاتي» بوده! به هر حال براي من چيز خوبي بود. غير از آشنا شدن با فضاي فرهنگي در مقياس بالاتر، در مجمع خودمون كه مجمع گفتگوي تمدنها و نشرانديشه باشه اتفاقاي خوبي افتاد و با دوستان خوبي آشنا شدم. حرف هم رو خوب مي‌فهميديم و يه جورايي خوب جفت و جور شديم. قراره شوراي مركزي هر ماه حداقل يك جلسه بذاره و براي همين من هم هر يك ماه يه سر ميام تهران و اين خوبه واسه من. چون آدرس دفتر مجامع هم تو انقلابه. خب تهران هيچي نداشته باشه يه انقلاب خوب داره كه مي‌شه ازش دست پر برگشت! خلاصه شنيدم تهران آدم كله گنده هم داره. ماشين زياد داره. خونه چهار و حتي پنج شش طبقه داره!...</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/5.gif" align="baseline" border="0" /> و اما چندتا لينك. ما ارديبهشت‌ماه جشنواره ريشه‌هاي مشترك ايران و افغانستان رو قراره تو دانشگاه برگزار كنيم كه اينم <a class="links" title="ريشه هاي مشترك" href="http://www.rishehaye-moshtarak.com/" target="_blank">لينك سايتشه</a> كه خودم كار طراحيش رو انجام دادم. </font><font size="2">سايت <a class="links" title="گفتگوي تمدن ها" href="www.dialogue-centre.org" target="_blank">گفتگوي تمدنها</a> رو هم كه براي مجمع دارم طراحي مي كنم. </font><font size="2">و وبلاگ<a class="links" href="www.goftogoo.persianblog.com"> ياسر سليمي</a> عزيز كه قراره كلي رفيق شيم. و وبلاگ <a class="links" title="وبلاگ عرفان فخارپور" href="www.erfanak.blogfa.com" target="_blank">عرفان</a> عزيزم كه دبير مجمع شد. </font><font size="2">اين هم بمب گوگلي من در مورد فيلم سيصد:<a class="links" title="Truth about 300" href="http://www.300themovie.info/" target="_blank"> 300 the Movie</a>   اگه خبر نداريد <a class="links" title="وبلاگ يك پزشك" href="http://www.1pezeshk.com/archives/2007/03/lets_bon_300.html" target="_blank">اينجا </a>رو بخونيد. و در نهايت اينكه فعلا چند تا از عكسهايي كه از تخت جمشيد و حافظيه و سعديه گفته بودم رو به <a class="links" title="گالري عكسهام در فتو دات نت" href="http://www.photo.net/photos/hamed-bd" target="_blank">گالري عكسم</a> تو photo.net اضافه كردم.<br /></font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>طبقه هفتاد و هشتم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2007/02/post_33.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=41" title="طبقه هفتاد و هشتم" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2007:/weblog//1.41</id>
    
    <published>2007-02-18T22:02:42Z</published>
    <updated>2008-04-01T21:17:55Z</updated>
    
    <summary>چراغ طبقه هفتاد و هشتم خاموش مي شود و ترافيك روان نيمه شب همچنان در ميان برج‌هاي مسكوني ادامه دارد و بوي غذا گربه اي را به سمت جعبه پيتزاهاي كنار جوي بدبو مي كشاند و من روي تراس خانه...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><img alt="من در خلیج فارس مهتابی" hspace="0" src="/weblog/images/moonlily.jpg" align="baseline" border="0" /></p><p align="justify"><font size="2">چراغ طبقه هفتاد و هشتم خاموش مي شود و ترافيك روان نيمه شب همچنان در ميان برج‌هاي مسكوني ادامه دارد و بوي غذا گربه اي را به سمت جعبه پيتزاهاي كنار جوي بدبو مي كشاند و من روي تراس خانه دراز كشيده ام و به ابرها كه روي ستاره ها را مي پوشانند زل زده ام. جوان دلهره و نگراني و انتظارش با ديدن دخترك آرام مي گيرد و سرباز بدون ايست به تاريكي شليك مي كند و زن گرانترين كت و شلوارش را براي مهماني امشب انتخاب مي كند و بخار دهانم سرماي امشب را دل انگيزتر مي كند. لنج هاي بندر اولين كاميون‌ها را از سپيده دم بار مي زنند و سيگاري كف سينما له مي شود و استاد جوان دانشگاه ناگهان در بيمارستان مي ميرد و  از روي تراس ما صداي خداحافظي بچه هاي همسايه در انتهاي يك شب‌نشيني شنيده مي شود و خيره شده ام به ابرهايي كه از روي درياي مديترانه برخاسته اند. پيرمرد دبّه هاي آب را روي فرغون مي گذارد و چراغ دستي اش را بر مي دارد و تصاوير وسوسه انگيز از تابلوي تبليغاتي بالاي پل شلوغ كلان‌شهر در فضا پخش مي شود و تيم باستان‌شناسان كره‌اي به اهرام مصر مي‌رسند و من پاهايم را روي تراس درازتر مي كنم و هواي خنك شب را با دهان مي بلعم و متوجه نم نم باران مي‌شوم. كشيش موعظه مي كند و كمپاني اپل iPhone را به جهان معرفي مي‌كند و مغز كودكي زير چرخ له مي‌شود و درِ حافظيه باز مي شود و من روي تراس دراز كشيده ام و سعي مي كنم به هيچ‌چيز فكر كنم... جهان در من مي‌گذرد. كره‌ي زمين در جمجمه ام مي چرخد و اگر باور نداري كه تمام جهان درون من به جنب و جوش است، به ابرهاي مديترانه‌اي نگاه كن كه در چشمانِ خيره به آسمانِ من در گذرند...<br />همه چيز خوب و روبه‌راه است...</font></p><p align="justify"><br /><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" />«باران كه ريخت بر سر من عاشقت شدم، بي چتر اي الهه زن عاشقت شدم...»  آن شب مهتاب كنار خليج فارس، فهميدم كه چقدر بي‌تو، چيزي كم است! مثل آن دفعه كه صبح باران‌زده‌ي ابري بود و رسيديم حافظيه و فال گرفتم: «قصد جان است طمع در لب جانان كردن/ تو مرا بين كه در اين راه به جان مي كوشم!»... بارها گفته‌ام كه حال و هواي من خيلي به آب و هوا وابسته است! اين روزها ابري است و فكر خورشيد را انداخته‌ام در انباري ذهنم، رسما قصد جان كرده‌ام رسما!... راستي روز ولنتاين گفتي به ضدعشق فكر مي‌كني. اميدوارم همچنان موفق باشي...</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" />يه خورده طولاني‌تر شد فاصله بين دو تاريخ. شايد چون الان در شرايطي هستم كه نتيجه و پيامدهاش مهمه. بگذريم. جالب اينكه اينبار هم تو اين فاصله يه مسافرت اردويي به قشم و شيراز داشتيم. خيلي جاها رو كه نديده بودم ديدم. خليج فارس، با مهتابش و بندرهاش و لنج‌هاش و... قشنگ بود. شيراز هم كه فكر نمي كردم دوباره به اين زودي برم. نارنج‌هاش رسيده بود! اينبار هم عكس‌هاي خيلي خوبي از تخت جمشيد و حافظيه و چايخانه سعديه گرفتم و دوباره به Canon A620 و خودم ايمان اووردم! در آينده اي كه اميدوارم نه چندان دور باشه گالري سايتم رو راه ميندازم! و عكسهام رو توش مي‌ذارم... </font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" /> 29 بهمن روز سپندار مذگان بود. شايد بدونيد شايدم ندونيد اما اين روز، روز عشق در ايران باستان بوده. كه الان فقط 4 روز با ولنتاين فاصله داره. هيچ بعيد نيست كه اين هم برگرده به زمان گسترش ميترائيسم و ولنتاين يه تقليدي باشه از سپندارمذگان! مثل جشن يلدا و كريسمس، يا مثل سرو كريسمس كه مي تونيد تو نقش برجسته هاي تخت جمشيد پيداش كنيد!... بگذريم. امروز تو دانشگاه يه ويژه نامه در مورد سپندارمذگان چاپ كرديم. برف هم اومد... ديروز هم تو كانونمون (روزنامه‌نگاري و گفتگوي تمدنها) جلسه گرفتيم و تصميم گرفتيم نشريه «من فكر مي‌كنم» رو ادامه بديم و موضوع شماره آينده رو هم «وسوسه» انتخاب كرديم؛ با گرايش به قضيه آدم و حوا. بگيريد بريد تا تهش!</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/4.gif" align="baseline" border="0" />الان كه كامنتدوني رو نگاه مي كنم مي بينم خيلي نزديك شده به كامنت دوني ايده آلم! دوستان عزيز زيادي ميان و مي‌شينن تو اتاق سفيد زير دو واژه «متن پيام:» و يه چاي دبش مي خورن و حرفاي قشنگي مي زنن كه واقعا هم به متن مربوطه و هم به من! فكر كه مي كنم دوستاي اينترنتي باصفايي دارم! مثلا همين<a class="links" href="http://www.flora-p.persianblog.com/" target="_blank"> فلورا</a> كه پس از سال‌ها! با كامنتشون دیداری تازه كرديم! بذارين اسم نبرم كه بدبخت مي‌شم چون يه ساعت ديگه بايد تايپ كنم! ;)  راستي! فكر كنم واسه يلدابازي خيلي دير شده باشه نه؟! شرمنده<a class="links" href="http://www.chemanalyte.persianblog.com/" target="_blank"> مريم</a> جان!</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/tea.gif" align="baseline" border="0" />فكر كنم طرح گسترش حواشي! تو اين وبلاگ داره اجرا مي‌شه. مطمئنا مي دونيد اون چيزي كه تو اين بلاگ مهمه همون متن اصليه. اما خب، كي دلش نمي‌خواد يه چاي دبش تو يه هواي سرد با رفيقاش تو حاشيه ها نخوره؟!<br /></font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>آنیما</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2006/12/post_32.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=40" title="آنیما" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2006:/weblog//1.40</id>
    
    <published>2006-12-14T23:17:18Z</published>
    <updated>2008-01-26T21:59:02Z</updated>
    
    <summary>نه؛ نمی‌تواند او باشد! شاید هم خودش است. به محض اینکه صندلی عقب نشست از آینه‌ای که نصفش را راننده پوشانده بود دیدمش. چطور ممکن است. پس آنکه را که دمِ درِ آمفی‌تئاتر دیده بودم که بود. او هم قیافه‌اش...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><img alt="آنيما" hspace="0" src="/weblog/images/anima.jpg" align="baseline" border="0" /></font></p><p align="justify"><font size="2">نه؛ نمی‌تواند <strong>او</strong> باشد! شاید هم خودش است. به محض اینکه صندلی عقب نشست از آینه‌ای که نصفش را راننده پوشانده بود دیدمش. چطور ممکن است. پس آنکه را که دمِ درِ آمفی‌تئاتر دیده بودم که بود. او هم قیافه‌اش آشنا بود، انگار که بازیگری چیزی باشد. امّا امکان نداشت. من او را از کجا می‌توانستم بشناسم. حتی نمی‌دانستم چه‌کاره‌ی جشنواره است. نزدیکش نرفتم. ترسیدم. چون واقعیت داشت انگار. پس <strong>او</strong> نبود. امّا این کیست؟ احساس می‌کنم از آینه نگاهم می‌کند. دوباره دلم به شور می‌افتد. اما نه. <strong>او</strong> نمی‌تواند اینقدر معمولی باشد. مثل همه دخترهای دیگر از همان اولی که نشست کیف پولش را در آورد تا کرایه را به راننده دهد. و این خیلی عادی است. سعی می‌کنم حواسم را به برف‌های کنار جاده پرت کنم. به یاد اولین باری می‌افتم که خیال کردم<strong> او</strong> را دیدم. از دور همه شبیه <strong>او</strong>یند. هر چه نزدیک‌تر می‌روی، واقعی‌تر می‌شوند و بیشتر پی می‌بری که او نیست. چه بارها که قلبم به دنبال کسی آن‌سوتر می‌رفت و ناامید بازمی‌گشت. جالب است. با افراد زیادی از نزدیک برخورد دارم و هیچ وقت شک نبرده‌ام که شاید یکی از آنها<strong> او</strong> باشد! جز همان اولی که می‌ترسم نزدیکش شوم یا ازش دور شوم. گاهی فکر می‌کنم نیمی از او واقعی نیست. همین است است که او اینقدر شبیه <strong>او</strong>ست. شاید هم... اما نه!... نمی دانم... متوجه می شوم خیره شده ام به انعکاس برفها روی شیشه ماشین. چند لحظه‌ای انگار که هیچ فکری ذهنم را شلوغ نمی‌کند و ناگهان <strong>او</strong> از جلوم می‌گذرد. به راننده می‌گویم بایستد. لابلای برفهای همین تپه بود. داشت می‌دوید انگار. پیاده می‌شوم و خودم را به دامنه‌ی کوه می‌اندازم. می‌دوم. می‌دوم. خیلی می‌دوم. خودش بود انگار. اشکانم یخ می‌زند. اما کجا رفت؟ همین جاها، میان برف‌ها بود که دیدمش. برف‌ها را از دامنش بر سرِ زمین می‌ریخت. انگار که می‌رقصید. انگار که می‌چرخید. می‌دوم. انگار که می‌دوید. اما چطور دیدمش؟ <strong>او</strong> که سفید سفید بود، در میان سفیدی برف‌ها هیچ سایه ای هم نداشت. خودش بود. از آسمان انگار باريد بود. فقط براي من. اما چطور اينجا روي برف‌ها مي دويد و مي چرخيد؟ من كه تا زانو زير برفم. همين‌ها برف‌هايي بودند كه از دستش مي ريخت. مشتي برف بر مي‌دارم. سرم گيج مي‌رود. دستم را آهسته باز مي كنم. برف در ميان دست قرمزم آب مي‌شود... آب‌مي شود... آه. من واقعيت دارم...</font></p><p align="justify"><font size="2"></font></p><p align="justify"><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" />قدم زدن با الهه برفي كه تنها نصفش واقعي است... پس از مدتها خيلي چسبيد!</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" />اين مدت دو تا مسافرت خوب داشتم. اولي اصفهان و شيراز بود به همراه بقيه بچه هاي فعال زيرزمين (کانونهای فرهنگی دانشگاه ما طبقه منفی یکه). بار اول بود که می‌رفتم. یعنی سه چهار ساله که می‌خوام برم اما هر بار یه جوری می‌شد که نمی‌شد! ایندفعه شد. خب همونطور که فکر می کردم فوق العاده بود. با این تبلیغات ضعیف بین‌المللی برای توریسم در ایران باز هم همه جا توریستهای خارجی دیده می شدن!... بگذریم از اینکه ما خودمون اغلب خرج قبض موبایلمون رو توجیه‌پذیرتر از خرج یه سفر می دونیم! بگذریم. دیدنیها زیاد بود زمان کم. خصوصا در مورد شیراز فقط تونستیم حافظیه و سعدیه و شاه چراغ و تخت جمشید بریم. فکرشو بکنید صبح زود، هوای ابری، نم‌نم بارون، شرق بنفشه به دست، تو حافظیه! نقطه اوج این سفر بود... خلاصه که سرسره بازی رو نقوش اسلیمی خیلی حال داد!<br />برای شرکت تو «پنجمین جشنواره بین‌المللی فیلم و عکس دانشجویان ایران» (نه! خدایی اسمو داشته باشین!) هم مجبور شدم همین هفته پیش برم تهران. جشنواره ای که می تونست خیلی خیلی بهتر اجرا بشه و از لحاظ هماهنگی ها و برنامه ریزیها یکی از ضعیف ترین جشنواره هایی بود که تا حالا رفتم! در واقع به قول یکی از دوستان، یک جشنواره تهرانگردی بود با اتوبوس، که در حاشیه اون چهار تا فیلم هم اکران شد! فاصله زیاد بین هتل شهر تا سینما سپیده و فرهنگسرای دانشجو و دانشگاه صنعتی شریف، پولکی بودن کارگاههای آموزشی( گرچه وقتی رسیدیم تهران تموم شده بود!)، نبود نقد و بررسی،‌ نبود هماهنگی و برنامه ریزی مشخص، عدم حضور حتی یکی از کارگردانان و بازیگران دعوت شده، داوریهای افتضاح،... با اینکه خیلی نقص داشت اما خیلی هم زحمت داشت. به هر حال ماحصل این جشنواره شد چند تا دوست و رفیق فیلمساز و عکاس خوب و دیدن چند تا فیلم خوب از جمله «ستاره است» فریدون جیرانی که اولین بار بود اکران میشد.</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" />همچنین تو این مدت یه جشن دانشجویی هم برای روز جهانی معلولین برگزار کردیم. یک فیلم کوتاه هم با عنوان «خانه سفید است» درباره معلولین ذهنی در یک آسایشگاه درست کردم. که دومین تجربه غیر حرفه‌ایم بود در زمینه فیلم کوتاه. الان هم دارم روی یه فیلم کوتاه دیگه با موضوع شب یلدا کار می کنم. امسال اولین سالیه که جشن شب یلدا رو کانون ما (گفتگوی تمدنها و روزنامه نگاری) داره تو دانشگاه برگزار می کنه... کاش می تونستم از مشکلاتی که تو برگزاری اینجوری برنامه ها داریم بگم. از اینکه اجازه نداریم اسم جشن رو بذاریم «یلدا» یا از اینکه چون پاپ به اسلام توهین کرده نمی تونیم از اسم موسیقی پاپ استفاده کنیم!!! اما نگم بهتره نه؟!</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/4.gif" align="baseline" border="0" />نمی دونم چرا ایندفعه اینقدر ریز کارهام رو اینجا دارم تایپ می کنم! یکی بیاد جلوی منو بگیره!!!</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/5.gif" align="baseline" border="0" />كاش فرصتی کنم و کمی بخونم. چه رمانهایی که نیمه کاره ول کردم، چه وبلاگایی که مدتهاست نخوندمشون، چه مقالاتی که در مورد پروژه یین و یانگ گرفتم، چه حتی درس!...</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/6.gif" align="baseline" border="0" />کامنتاتون که به حالت «متن +حاشیه» نوشته بودید خیلی جالب بودن برام! دستتون درد نکنه!... به چندتا از دوستان لینک دادم. بقیه دوستانی هم که به ماورا لینک دادن یادآوری کنن تا لینکشون اضافه شه.</font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>خنک و خوب</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2006/11/post_31.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=39" title="خنک و خوب" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2006:/weblog//1.39</id>
    
    <published>2006-11-02T22:50:34Z</published>
    <updated>2008-01-26T21:58:55Z</updated>
    
    <summary>نسیم خنکی که از پنجره می آید جادویی است انگار! بوی عمیق باران از ماورای شب به اتاقم می آید. پنجره را که باز می کنم ذره ذره تو می وزی. و دلم به هم می پیچد از بس این...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="center"><font size="2"><em><img alt="Khabe Khonak o Khoob" hspace="0" src="/weblog/images/moon-window.jpg" align="baseline" border="0" /></em></font></p><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"><font size="2"><em>نسیم خنکی که از پنجره می آید جادویی است انگار! بوی عمیق باران از ماورای شب به اتاقم می آید. پنجره را که باز می کنم ذره ذره تو می وزی. و دلم به هم می پیچد از بس این نسیم خنک و خوب است. زیر پتو می روم و سرم در بیرون، پای پنجره، عمیق ترین نفسها را می کشد... پاییز است انگار!</em></font></p><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify" /><p align="justify"><em><font size="2"></font></em></p></blockquote></blockquote></blockquote></blockquote><p align="justify"><font size="2">گوشی تلفن را که برداشتم حرفهایت ریخت کف اتاق! فوری کف دو دستانم را زیر گوشی گرفتم تا واژگانت بیش از این هدر نرود. و حالا منم با دستی پر از جملات. نرم اند و آدم را یک جوری می کنند. مثل این نسیمی که از شب خنکِ بیرونِ پنجره به درون می وزد و واژگانت را در فضا پراکنده می کند. با خودم فکر می کنم چقدر شبیه شبتابند!</font></p><p align="justify"><font size="2">حالا کنار پنجره روی تخت دراز کشیده ام و به واژگان جمله «می خوام دعوات کنم!» نگاه می کنم که لب طاقچه نشسته اند و در گوش هم چیزهایی می گویند و غش غش ریسه می روند. آن طرف اتاق، «چرا» با «نیومدی» گرگم به هوا بازی می کنند و بیچاره واژه «هنوز» که آن کنار کِز کرده. این سو کلمات «مشغله های من پیش پا افتاده ان» روی کولِ هم رفته اند تا کتاب «چراغها را من خاموش می کنم» را یواشکی بدزدند و عجیب که دماغ یکی شان مرا یاد پینوکیو می اندازد...</font></p><p align="justify"><font size="2">«مرسی» و «خداحافظ» که از اول، لب پنجره ایستاده بودند و هی به ساعتشان نگاه می کردند، ناگهان جیرجیر کردند و همه را متوجه خودشان کردند. بعد همه پریدند و از پنجره رفتند بیرون و نگاه من را هم تا ماه که آن بالا می تابید کشیدند.</font></p><p align="justify"><font size="2"></font> </p><p align="justify"><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" />باران پاییزی کار خود را می کند. در مدت کوتاهی درختها به پریشانی بزرگ می رسند... تو کار خود را کرده ای!</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" />خب همونطور که چندوقتیه می بینید در پی بعضی چیزای تازه، سبکهای تازه هم به وجود اومده تو نوشته هام! یه جورایی تجربه کردن فضاهایی متفاوت برای نوشتن. نوشته هایی که گاهی فکر که می کنم می بینم حساب شده ترند از اون چیزی که فکرشو می کنم!...</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" />طراحی پوستر، دیوان شمس، تدریس فتوشاپ، چک کردن کامنتها، سلام خداحافظ، با سقوط دستای ما در تنم چیزی فروریخت، کانون گفتگوی تمدنها، تکمیل قالبساز آنلاین، فکر درباره پروژه پژوهشی یین یانگ، هوای نیمه ابری و گاهی نم نم باحال، دانشگاه، عقاید یک دلقک،... اینا همه رو با هم قاطی کنید میشه طعم این روزای من. تا جایی که می دونم خوشمزه است! یا حداقل بدمزه نیست.</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/4.gif" align="baseline" border="0" />در مورد <strong>پروژه پژوهشی یین یانگ</strong> که تو حاشیه سوم پست قبلی نوشته بودم، هنوز دارم کارای اولیه رو انجام می دم و چند نفری هم اعلام آمادگی کردن که خیلی عالیه! فعلا می خوام با دانشگاه هم صحبت کنم شاید بتونن کمکی بکنن. به هر حال هر وقت تئوری مساله و مقدماتش فراهم شد سایتش رو راه اندازی می کنم و کارمون شروع میشه و البته به زودی! به عناوین قبلی هم تا حالا چندتا اضافه شده. ضمن اینکه جلسات آنلاینی در طی این پروژه می ذاریم برای بحث و گفتگو. دوستانی که می خوان تو این جلسات یاهومسنجری حضور به هم برسانند با ذکر آی دی خود اعلام آمادگی کنن! کاری یا سوالی داشتید بهتره تو کامنتدونی مطرح کنید چون پیغامهای آفلاین مسنجر قابل اطمینان نیستن! و در آخر اینکه ممنون از همراهی تون!</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/5.gif" align="baseline" border="0" /><strong>کاش کامنتهاتون هم یه متن اصلی داشت و یه حاشیه!</strong></font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>جهان نیمه ابری</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2006/10/post_30.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=38" title="جهان نیمه ابری" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2006:/weblog//1.38</id>
    
    <published>2006-10-11T22:39:11Z</published>
    <updated>2008-01-23T22:21:27Z</updated>
    
    <summary>وقتی هوا ابر می‌شود، تو شدیدتر می‌شوی. تو شدید می‌شوی و درخت قشنگ می‌شود. شدید می‌شوی و رنگها عمیق‌تر می‌شوند. گاه عمق رنگ تا آنجا پیش می‌رود که برگ‌ها خیس می‌شوند.  و من همه چیز را در همه چیز می‌بینم.  و از...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"></font></p><p align="center"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/yin.jpg" align="baseline" border="0" /></font></p><p align="justify"><font size="2">وقتی هوا ابر می‌شود، تو شدیدتر می‌شوی. تو شدید می‌شوی و درخت قشنگ می‌شود. شدید می‌شوی و رنگها عمیق‌تر می‌شوند. گاه عمق رنگ تا آنجا پیش می‌رود که برگ‌ها خیس می‌شوند.  و من همه چیز را در همه چیز می‌بینم.  و از راه میان‌بر به مردی می‌رسم که پای درخت انجیر کهن چهارزانو زده و با چشمان بسته لبخند می‌زند.  و از راه میان‌بر اصول یین و یانگ را پی می‌برم.</font></p><p align="justify"><font size="2">آفتاب که از پشت ابر، صراحت می‌پاشد، زمین سیاه سفید می‌شود. هوا نیمه ابری است. هوای جهان  نیمه ابری است. و هیچ‌کجا، همیشه بارانی نیست. و وقتی تو شدیدتر می‌شوی، هوا ابر می‌شود!...</font></p><p align="justify"><font size="2"></font> </p><p align="justify"><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /> آفتاب که روی اعصابم راه می‌رود، ذهنم بهانه ای میابد برای خود را به آن راه زدن! خدا را شکر که هر از گاهی ابری رویش را کم می کند، و گرنه من می‌دانستم با این خورشید عقل! حالا گذشته از این حرفها گاهی به عنوان یک دوست هم که شده دلم برایت تنگ می‌شود! راستی! ذهنم برایت وسیع شده، دوست نداری با هم کمی فلسفه-عرفان قندپهلو با طعم متافیزیک بنوشیم؟!...</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /> این روزها تقریبا آف هستم. البته منظورم خودم هستم نه در اینترنت! حتی یکی دو روز است که سرم خلوت‌تر شده!!! امیدوارم از این آرامش برای یک طوفان بدرد بخور استفاده لازم را ببرم! هنوز برای آخرین سال تحصیلی خودم در دانشگاه برنامه قطعی ندارم. به هر حال درس خواندن برای فوق ادبیات انگلیسی را گذاشته ام برای سال آینده.</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" /> امسال اگر بتوانم سرم را زیاد با سرگرمی‌ها و مشغله ها گرم نکنم، مطالعه و پژوهش بیشتری خواهم کرد. پروژه ای دارم در ذهنم درباره مصداق‌های یین و یانگ (جهان‌بینی غرب و شرق، جسم و روح، فلسفه و عرفان،...) و به طور کلی بررسی تقارن بینش خاور و باختر، و موقعیت خاص خاورمیانه در این میان. کلیدواژه هایی را که الان به ذهنم می‌آید اینجا می نویسم. از تمام دوستانی که می توانند کمکم کنند خواهش می‌کنم همراه شوند تا این پژوهش را وسعت بیشتری دهیم. محصول کار را هم یا در نشریه «من فکر می‌کنم» چاپ می کنیم و یا وبسایتی ویژه در این باره طراحی می کنم. هنوز همه چیز در حد طرح است جز خود پژوهش. دوستانی که در این موضوعات چیزی خوانده اند و می دانند یا حاضرند بدانند ایمیل کنند تا بیشتر گپ بزنیم!...<br /><strong>و اما موضوعات بدون هیچ ترتیبی!:</strong><br /><font color="#000066">- یین یانگ و مصداقهای اصول آن، تمرکز بیشتر روی تقابل جهان بینی شرقی و غربی<br />- موقعیت خاص خاورمیانه (بین النهرین) میان جهان بینی شرقی و غربی<br />- مقایسه سیر تاریخی بعد از مسیح با سیر تاریخی بعد از پیامبر اسلام تا الان (قرون وسطی و...)<br />- مشترکات بین دو قطب غرب و شرق و کشف نقطه های متضاد درونی<br />- جستار در وجود دین واحد بین غرب و شرق، در تاریخ و اساطیر<br />- حرکت جهان از شرق به غرب و بازگشت به شرق، غلبه یک قطب، ارتباط با افسانه گیل گمش<br />- سایه روشن در تجسم خدا از شرق (عدم جسمیت محض) تا غرب (جسمیت کامل مسیح/زئوس)<br />- سنت ماه و سنت خورشید در جادوگران سلت و مقایسه آن با یین و یانگ<br />- موقعیت های خاص جغرافیایی: آفریقا، استرالیا، آمریکا(غرب؟)، عربستان(خاورمیانه؟)<br />- شیعه و خاورمیانه (ایران)<br />- یین و یانگ تاریخی: سیر طبیعی معکوس شدن دیدگاه ها در حکومتها، انقلابها، اصلاحات،...<br />- مفهوم قرینه (در معماری و نقاشی و...) و رواج در غرب و شرق و ایران<br />- و خیلی چیزهای دیگر که الان به خاطر ندارم!</font></font></p><p align="justify"><font size="2">توضیحات بیشتر بماند برای بعد. پس منتظر دوستانی هستم که مرد این میدان اند و می توانند همراه باشند... ضمنا من بیشتر، نیمه شب به بعد آن می شوم! : <a href="mailto:Hamed_bidi@yahoo.com">Hamed_bidi@yahoo.com</a></font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>سلف پرتره</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2006/09/post_29.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=37" title="سلف پرتره" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2006:/weblog//1.37</id>
    
    <published>2006-09-21T13:08:59Z</published>
    <updated>2008-01-23T22:18:12Z</updated>
    
    <summary>30 شهریور بیست و دو سال پیش، ساعت چهار بعد ازظهر، وقتی بوده که به این دنیا آمدم. از روی صندلی بلند می شوم و روی تخت دراز می کشم و فکر می کنم به اینکه به مناسبت شروع بیست...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><img alt="Self Portrait" hspace="0" src="/weblog/images/self-portrait.jpg" align="baseline" border="0" /></font></p><p align="justify"><font size="2">30 شهریور بیست و دو سال پیش، ساعت چهار بعد ازظهر، وقتی بوده که به این دنیا آمدم. از روی صندلی بلند می شوم و روی تخت دراز می کشم و فکر می کنم به اینکه به مناسبت شروع بیست و سومین سال چه بنویسم. ناگهان مهرهای هزار آفرین قرمز رنگ را به یاد می آورم که خانم معلم بر دفتر دیکته ام می زد. به قبل از هفت سالگی که فکر می کنم خاطراتی وهم آلود حس غریبی در تنم می دواند. گرچه از خانه بزرگی که تا پنج سالگی آنجا بوده ام چیزی یادم نیست، اما خانه ای که تا پنجم ابتدایی می نشستیم در ذهنم روشن است. و ناگهان از لوبیایی یادم می آید که برای درس علوم تجربی کاشته بودم و هیچگاه سحرآمیز نشد. و از باغچه بزرگ و پر نیلوفر و از تراس دلباز و از شبهای آرام سه ماه تعطیلی. از روی تخت بلند می شوم و در اتاقم قدم می زنم و به ترسی که از کلاس اجتماعی داشتم فکر می کنم و به دلتنگی غروبهایی که کلاس انشا داشتیم. در اتاقم قدم می زنم و از سالهایی که نطفه شخصیتم شکل گرفت می گذرم تا هنگامی که در اتاقم متولد شدم. در میان قلم نی و گواش و عشق و آبرنگ و کاغذ فیلی. تابستان 78 بود که اولین بار در سالنامه ای شروع به نوشتن کردم. از این سوی اتاقم به آن سو می روم و از اتاقی یادم می آید که به دیوارهایش برگهای پاییزی چسبانده بودم و نور نارنجی لامپ کوچکی اتاق را حس عجیبی می داد. یادم نمی آید از کی نیما و سهراب و فروغ را می خواندم. روی تخت می نشینم و به قابهایی که درونش را یک کاغذ سفید پر کرده نگاه می کنم. 79 را به خوبی یادم هست و تحولی که در من ایجاد شد: از ارتفاع چهار دست و پا رفتن عاشقانه فراتر رفتم و آرام آرام به راه افتادم. عشق گذشته برایم بچگانه جلوه کرد و «دوست داشتن» ارتفاعم را بالاتر برد.(راست می گفت شریعتی که این کلمه برای آن مفهوم خاص مناسب نیست!) کم کم از گواش و آبرنگ به مستر فتو و فتوشاپ کشیده شدم و هر سال را با تحولی گذراندم. همچنان قدم می زنم و اینبار از اتاقم بیرون می روم تا آب بخورم. یک سال برای کنکور ریاضیات خواندن برایم روزهای سختی آورد. آب سرد چقدر می چسبد. سال دوم زبان خواندم و در ته زمینه همین سالها بود که بن مایه ام شکل گرفت. سال 82 یکی از دانشجویان جدیدالورود زبان و ادبیات انگلیسی شده بودم. برمی گردم به اتاقم و پنجره را باز می کنم. همان روزها بود که وبلاگ «پاییز بارانی» را شروع کردم و چند ماه بعد در «کفشهایم کو» از سهراب نوشتم. کم کم خودم را نرم نرم برای دیگران زمزمه کردم تا ببینم دمای هوای اتاقم چقدر با دمای هوای بیرون تفاوت دارد! دانشگاه و دنیای وبلاگها، قدم را بلندتر کرد و چه هوایی از پنجره اتاقم وارد می شود! روی صندلی پشت کامپیوتر می نشینم.  گاهی طراحی و کار با کامپیوتر، گاهی خواندن، گاهی فهمیدن، گاهی نوشتن، و گاهی زیادی بیرون از اتاقم بودن. سال سوم دانشگاه، همین ده یازده ماه پیش بود که نشریه دانشجویی «من فکر می کنم» را سردبیری می کردم! دیگر چهارچوب نگاهم را ساخته بودم و تقریبا می دانستم چه چیزی نمی دانم و چه چیزی باید بدانم. همان اندکی که خوانده بودم و همان اندکی که دیده بودم به طرز معجزه آسایی حداقلها را برایم فراهم کرد. دیگر «من» را خیلی ها به خیلی کارها می شناختند! حالا دیگر «من» برای خودش کسی داشت می شد. وقت نداشت. سرش شلوغ بود. کار داشت. و با این حال می دانست هیچ چیز خاصی در این دنیا مهم نیست!...<br />نفس عمیقی می کشم و به To-do-List نگاه می کنم که روی میزم گذاشته ام. کنار طراحی بنر و پوستر تیک می زنم و یادم می آید چند سایت را باید آپدیت کنم. سرماخوردگی ام رو به بهبود است و باید کتابهای روی میزم را ادامه دهم. و هیچ عجله ای هم نیست. مطمئنم همه چیز همانطور است که باید باشد و «من» اکنون در مرکز جهان قرار دارم...</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>اضافه شده:</strong> بعد از آپدیت وبلاگ رفتم سراغ کتابهایم و «هنوز در سفرم» را برداشتم. این قطعه را در نامه ای از سهراب خواندم و از اینکه او دارد دقیقا حرفهایی را می زند که من می گویم شگفت زده شدم:</font></p><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><p align="justify"><font size="2">&quot;هستی مهربانتر از آن است که پنداشته ایم... زندگی را جور دیگر نمی خواهم. چنان سرشار است که دیوانه ام می کند. دست به پیرایش جهان نزنیم. دیروز باغبان آمد، و درخت را هرس کرد. و من چیزی درنیافتم. به همسایه گفتم: بیش و کمی نیست. و او درنیافت... من به مهمانی جهان آمده ام و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بید خانه ما، هم اکنون نمی جنبید، جهان در چشم براهی می سوخت. همه چیز چنان است که می باید. آموخته ام خرده نگیرم. شکفتگی را دوست دارم. و پژمردگی را هم.&quot;<br /></font><font size="1">(هنوز در سفرم/ مجموعه یادداشتهای سهراب سپهری)</font></p></blockquote></blockquote><p align="justify"><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /> روز تولدم بی شک مبارک است با کادوی تو! آن Cupid تیرکمان بدست بر صفحه ذهنم خوب می رقصید!... اما حیف که کوکش تمام می شد!...<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /> یک سال دیگر هم بزرگ شدم!<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" /> نمی خواستم اینطور بنویسم. اما گفتم تنوعی باشد برای خوانندگان!<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/4.gif" align="baseline" border="0" /> دوستانی که به وبلاگ قبلی (پاییز بارانی) لینک داده اند آدرس و عنوان آن را به ماورا تغییر دهند لطفا!... ممنون.<br /></font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>تب و لرز</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2006/09/post_28.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=36" title="تب و لرز" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2006:/weblog//1.36</id>
    
    <published>2006-09-09T23:13:50Z</published>
    <updated>2008-01-23T22:18:04Z</updated>
    
    <summary>دیوانه ای! دیوانه! آخر به او چه کار داری. تو دیوانه شده ای او چه گناهی دارد. تو هوایی شده ای، اینکه او هست یا نیست به تو ربط خاصی نباید داشته باشد! چه محتاط! بشکن! آواز بزن قصه ای...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="center"><em><font size="2"><img alt="Window, Cross, Eye" hspace="0" src="/weblog/images/window.gif" align="baseline" border="0" /></font></em></p><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><p align="justify"><em><font size="2">دیوانه ای! دیوانه! آخر به او چه کار داری. تو دیوانه شده ای او چه گناهی دارد. تو هوایی شده ای، اینکه او هست یا نیست به تو ربط خاصی نباید داشته باشد! چه محتاط! بشکن! آواز بزن قصه ای را که هنوز باور نداری: عشق!</font></em></p></blockquote></blockquote></blockquote></blockquote></blockquote><p align="justify"><font size="2">همانطور که کتاب قرمز رنگ دستم است، دنبال کابل USB می گردم. باید این آهنگهای آبی را کپی کنم روی گوشیم. دارد غروب می شود و هنوز از اتاقم بیرون نزده ام. « در چشمان کیمیا خیره می شوی تا گویی چیزی مثل یک آسمان خراش سی و یک طبقه در تو فرو می ریزد و کسی اما صدای آن را نمی شنود...» به اینجای داستان که می رسم، ناخودآگاه لبخندی می زنم  با اینکه بغضم حجیم تر شده. کابل را به کامپیوتر و گوشی وصل می کنم اما کامپیوتر برای اولین بار USB را نمی شناسد! اما این آهنگها را باید همراه خودم بیرون ببرم. حال و هوای عجیبی بهم داده. مثل این داستانی که می خوانم... «چیزی درونت اتفاق می افتد که با همه جزئیاتش برای تو تازگی دارد...» فایده ای ندارد. هر چه کابل را می زنم همان پیغام را می دهد و انگار درست بشو نیست. تلفن زنگ می زند، سریع گوشی را برمی دارم اما باز هم تو نیستی. قراری هم نبود که باشی! کابل را دوباره با دقت از port دیگری زدم، اما این بار کامپیوتر برای اولین بار قفل کرد!  با اینکه دل کندن از آهنگی که در حال پخش است سخت است، اما کلید Reset را می زنم. و تا بالا بیاید ادامه کتاب قرمزرنگ را می خوانم... «آن چه تو را شگفت زده می کند، عشق نیست. عشق را می شناسی. احساست از جنس عشق نیست...» از میان اشک ها ماوس را پیدا می کنم و روی User خودم کلیک می کنم. به اندازه یک جمله طول می کشد تا برنامه ها لود شود. «بی آن که بدانی چرا، از حضور دخترک سرشار می شوی...» دوباره امتحان می کنم. اصلا سابقه نداشته اینطور اذیت کند. دوباره پس از مقداری ور رفتن کامپیوتر قفل می کند و بغضم می ترکد. با عصبانیت خاموشش می کنم و در کیس را باز می کنم. همه چیز روبه راه به نظر می رسد. CPU مثل همیشه داغ است. عرق می ریزم. روشنش می کنم و با اینکه می دانم خانه نیستی زنگ می زنم. باورم نمی شود که صدای توست! بلند فکر می کنم «مثل رسیدن به یک آرزوی محال» به سختی می توانم حرف بزنم برای همین تو تند تند حرف می زنی. وقتی در میان حرفهایت آرام می گویم «حالم خوب نیس، نه، نه، شایدم زیادی خوبم، آره، زیادی خوبم...» از صدای لرزانم می فهمی که عادی نیستم. نگاهی به کتاب قرمز و کامپیوتر و پنجره اتاقم می اندازم و در میان فیش فیش هایم صدایی در می آورم «ببخش، نباید ناراحتت می کردم. ببخش. بهتره قطع کنم...» صدای تو هم بدجوری تغییر می کند و پیشنهاد می دهی بیرون بزنم. قطع می کنم. همانطور که دست و پایم شدیدا می لرزد لباس می پوشم. کابل را از موبایل جدا می کنم و همانطور که آن موسیقی در ذهنم می پیچد بیرون می زنم...</font></p><p align="justify"><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /> نمی دانم. شاید آسیا به نوبت است! حالا من باید شب و روزم را با اندوهی عجیب بگذرانم! همان آهنگهای فیلم Blue را می گذارم و گاهی کتابکی می خوانم و گهگاهی، چندبار در روز، پلکهای خیسم باعث می شود چیزها را مات ببینم. راستی تو حالت خوب است؟... من خودم هم نگران نیستم: این نیز بگذرد...</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /> کتاب سرخ رنگی که اون روز می خوندم و تکه هایی از اون رو نقل قول کردم، این بود: چند روایت معتبر، مجموعه داستان کوتاه مصطفی مستور، نشر چشمه، چاپ سوم. از طبیعی عزیز هم ممنون به خاطر اینکه این کتاب رو بهم امانت داد.</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" /> از لطف و نظر دوستان ممنون. مطمئن باشین پس از مدتی تا عادت کنین وبلاگمو افقی بکشید، عمودیش می کنم! راستی. من چندین ماهه که تقریبا هر شب از ساعت یک- یک و نیم نیمه شب تا یکی دو ساعتی آن هستم! خوشحال میشم با دوستانی که تا اون موقع، بیدار موندن براشون عجیب نیست راجع به نوشته هام حرف بزنیم. آی دی منم که دارید دیگه.</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/4.gif" align="baseline" border="0" /> قسمتهای دیگر سایت رو هم دوست دارم زودتر آماده کنم. فعلا بی کار که میشم رو قالبساز آنلاین کار می کنم. بیشتر از اون طول کشید که فکرشو می کردم... تازه کفشهایم کو رو هم هنوز فرصت نشده آپدیت کنم... فعلا اوضاعم عادی نیست. ببینیم چی می شه.</font></p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed> 

