<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>ماورا</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/atom.xml" />
   <id>tag:www.hamed-bd.com,2010:/weblog/1</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1" title="ماورا" />
    <updated>2009-10-08T14:59:58Z</updated>
    <subtitle>ماورا یعنی آنچه فراتراست. آنچه ورای این حروف دو بعدی است.</subtitle>
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title>نتایج هولناک یک نشخوار فلسفی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2009/10/post_52.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=74" title="نتایج هولناک یک نشخوار فلسفی" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2009:/weblog//1.74</id>
    
    <published>2009-10-08T21:19:46Z</published>
    <updated>2009-10-08T14:59:58Z</updated>
    
    <summary>موضوعی که می خواهم مطرح کنم همان مساله ای است که از چند ماه پیش در ذهنم پررنگ تر و پررنگ تر شد و احساس کردم باید اینجا بنویسم تا شاید با همراهی دوستان بتوانیم به نتایج جالبی برسیم...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
            <category term="ظهر نوشت" />
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="justify"><font size="2"></font></p><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="center"><font color="#003366" size="2"><em><img alt="زاویه دید" hspace="0" src="/weblog/images/pointofview.jpg" align="baseline" border="0" /></em></font></p><blockquote dir="rtl" style="FONT-SIZE: 8pt; MARGIN-LEFT: 0px; LINE-HEIGHT: 130%"><p align="justify"><font color="#003366"><em>موضوعی که می‌خواهم مطرح کنم همان مساله‌ای است که از چند ماه پیش در ذهنم پررنگ‌تر و پررنگ‌تر شد و احساس کردم باید اینجا بنویسم تا شاید با همراهی دوستان بتوانیم به نتایج جالبی برسیم. البته مطالب و شواهد در این رابطه بسیار زیاد بود اما ترجیح دادم از این طولانی‌تر نشود تا نظر خوانندگان تنبل را هم از دست ندهم! اگر لازم شد در جواب کامنتهایی که می گذارید مباحث را بازتر می‌کنم. پس خواهش می‌کنم با دقت بخوانید و نظر و تحلیلتان را بنویسید.</em></font></p></blockquote><p align="justify"><br /><font size="2"><strong>1-</strong> هستی دو نیم است: من و بقیه‌ی دنیا. من که خب اینطور که معلوم است وجود دارم. اما هنوز دلایل کافی برای اینکه قبول کنیم بقیه‌ی دنیا وجود خارجی دارد یا حداقل به این شکلی وجود دارد که حواس پنجگانه ما درک می کند، نداریم. یعنی مثلا ممکن است تمام این به اصطلاح «واقعیت‌ها» توهمی درونی باشد. همانطور که امروزه می‌توان با وصل کردن سنسورهایی، عصب را طوری تحریک کرد که فضایی غیر واقعی را «واقعا» لمس کنیم. یا در خواب اتفاقاتی می‌افتد که فکر می‌کنیم در بیداری افتاده است. این موضوعات را کتاب «جهان هولوگرافیک»<sup>(1)</sup> به شکل علمی و فیلم «ماتریکس» به خوبی به چالش کشیده‌اند. بگذریم از فلسفه «دیوید هیوم»<sup>(2)</sup> در همین رابطه و «اساطیر هند» که در آن کل جهان و موجوداتش در ذهن برهمای<sup>(3)</sup> در حال مراقبه است.</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>2-</strong> هستی دو نیم است: من و بقیه دنیا. اما در فلسفه/عرفان کهن شرق دور، <strong>ذات</strong> تمام موجودات یکی است. یعنی ذات «من» با ذات دیگر موجوات یکی است. و به نوعی ما از ذات خود دور شده‌ایم و این‌طور «می‌پنداریم» که از هستی جداییم. یعنی از نظر یک تائویست ذات یک انسان، با ذات یک سوسک، گیاه یا سنگ یکی است. و آن چیزی که ما «شخصیت» می‌نامیم مثل یک نقاب چهره اصلی ما را پوشانده و چیزی کاملا اکتسابی است. و گرنه در گذشته‌های دور اساطیری یا کودکی، مرزی بین «من» و دیگر موجودات نبود.<sup>(4)</sup> این مسئله در منش شرق دور به «هم ذات پنداری»<sup>(5)</sup> بزرگ منجر می شود. و وقتی «من» و «جهان» یکی هستند به راحتی در دیگر اجزای هستی می‌شود دست برد و  یک قطار را هم می‌توانیم با نگاه نگه داریم. البته در اسلام هم برای موجودات (چه زنده و چه اجسام) ذات قائل شده و مثلا در قرآن گاهی به سخن گفتن آنها هم اشاره شده و علاوه بر آن تمام آفرینش جلوه‌هایی از خداوند معرفی شده. در عرفان و حکمت اسلامی هم یکی شدن یک انسان با ذات مقدس خداوند بسیار رایج و پذیرفته شده است. البته شاهد علمی این مسئله می تواند نظریه داروین باشد که انسان را اشرف مخلوقات ندانسته، بلکه معتقد است انسان هم مثل دیگر حیوانات و جزئی از طبیعت است که کم کم به تکامل رسیده.<br />پس <strong>هیچ دلیلی ندارد که فقط به خاطر ویژگی‌های ظاهری یک «موجود» مثل انسان را دارای ذاتی زنده و ازشمند بدانیم اما یک میمون را دارای چنین اعتباری ندانیم.</strong> در واقع این هم نوعی پیشرفته‌تر از <strong>تبعیض نژادی</strong> است که آنرا به راحتی نادیده گرفته‌ایم!</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>1+2 -</strong> می رسیم به یک جمع بندی. در <strong>نتیجه‌ی</strong> <strong>نگاه اول</strong>، ممکن است به یک خودخواهی تمام عیار برسیم و برویم کنار «نیچه» بنشینیم و منش خدایان یونانی را به خود بگیریم و به آنچه که به ما ربط مستقیم نداشته باشد یا لذت و فایده ای نداشته باشد کاری نداشته باشیم و حتی با خیال راحت وقتی یک سوسک یا انسان دیگر مزاحممان شد بکشیمش! (پایین آوردن ارزش انسان در حد سوسک) زیرا ممکن است اصلا هیچکدام از اینها وجود خارجی نداشته باشند و توهم باشند یا هستی آنها ربطی به ما نداشته باشد. حداقلش این است که وقتی کسی در صحرای آفریقا از گرسنگی بمیرد هیچ ربطی به ما ندارد، و اگر غمگین می شویم صرفا به خاطر این است که خودمان را جای او می گذاریم و به نوعی به خاطر حس خیالی خودمان در آن موقعیت ناراحت می‌شویم. و حتی اگر توهماتی مثل «انسانیت» باعث شود به فقیری کمک کنیم، در اصل به خاطر این است که «خودمان» را آرام کنیم و گولش بزنیم که اگر روزی خودمان اینطور شدیم کسی هست کمکمان کند!</font></p><p align="justify"><font size="2">و در<strong> نتیجه‌ی نگاه دوم</strong>، به چنان هم‌ذات‌پنداری عمیقی می‌رسیم که همراه با «لائو تسه» باور کنیم کشتن یک سوسک با کشتن یک انسان به یک اندازه وحشتناک است (بالا بردن ارزش سوسک در حد انسان) و بنابراین در هنگام قدم زدن باید گوش‌هایمان را از «فریاد مورچگان»<sup>(6)</sup> بگیریم. زیرا هیچ دلیلی ندارد برای بودن و زندگی و درد کشیدن یک انسان ارزش قائل شویم و هم‌ذات‌پنداری کنیم اما مثلا میمون‌ها یا پشه‌ها فقط به جرم اینکه ظاهرشان متفاوت است درد کشیدن و بود و نبودشان برایمان فرقی نداشته باشد. زیرا خوب می‌دانیم که همان میمون‌ها و پشه‌ها و پرندگان، هم حس مادر و فرزندی دارند، هم کار گروهی و زندگی اجتماعی می‌دانند یعنی چه و هم درد کشیدن را خیلی بیشتر از ما حس می‌کنند. نمی‌دانم تا به حال اشک ریختن یک الاغ را یا بی‌تابی یک پرنده را دور لانه جوجه‌هایش در هنگام خطر دیده‌اید یا نه...</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>هر دو نگاه ظاهرا به اندازه کافی قابل قبول هستند.</strong> من شخصا تا حدود زیادی هر دو را باور دارم. اما گمان نمی‌کنم این مساله‌ای باشد که به راحتی بتوان هر دو را توامان در زندگی عملی استفاده کرد. ظاهرا باید یا زنگی زنگی بود یا رومی رومی! شما چه فکر می‌کنید؟...</font></p><p align="justify"><br /><font size="2">----------------------------<br /></font><font size="1"><strong>پاورقی‌ها:</strong><br />1. جهان هولوگرافیک، نوشته مایکل تالبوت، ترجمه داریوش مهرجویی، نشر هرمس<br />2. David Hume، فیلسوف شکاک اسکاتلندی که معتقد بود رنگها و اصوات و... تاثرات ذهنی ماست و هیچ وقت نمی‌توانیم تعین عقلی برای جهان بیرونی بیابیم و ما ضرورتا و واقعا چیزی نمی‌دانیم.<br />3. برهما خدای آفریننده و یکی از سه خدای اصلی هندوان است که از ابتدا بوده و در واقع امور دنیا را پس از آفرینش به دو خدای دیگر یعنی شیوا و ویشنو سپرده. گفته اند برهما بر نیلوفر مرداب نشسته و در حال مراقبه، جهان هستی از ذهن/خواب/توهم او زاییده می شود.<br />4. کارل گوستاو یونگ، روانشناس سوئیسی، در این زمینه تحقیق و تحلیل بسیاری کرده است.<br />5. Sympathy<br />6. عنوان فیلمی از محسن مخملباف با همین اشاره.</font></p><p align="justify"><br /><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /> از غروب‌های ناگزیرش که بگذریم، کمتر دلتنگی می‌کنم. چون پیش منی و با منی. هرچند کیلومترها دورتر. به دادم برس تا در این گردونه له نشوم.</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /> فکر نمی‌کردم دو ماه طول بکشد و وقت نکنم وبلاگم را هم به روز کنم! این مدت گرچه بیشتر از همیشه وقتم پر بود و صبح تا شبم را کار هدر می‌داد، اما همان چند موزه و گالری که رفتم غنیمت بود. برای مطالعه هم که بیشتر از نشریه تندیس وقت نمی شد که البته آن هم غنیمت بود. اما شاید با تقاضای کم کردن ساعات کاری و شروع کلاسهایم، مطالعاتم هم بیشتر شود.</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" />راستی اینجا هنوز نگفته ام که در رشته مورد علاقه‌ام یعنی «پژوهش هنر» در دانشگاه مورد علاقه‌ام یعنی «دانشگاه هنر» قبول شدم و هم اکنون نمک گیر غذای سلفش هم شده‌ام! امیدوارم این بهانه ای شود تا به مرض روزمرگی نمیرم و بتوانم همچنان ادامه دهم.</font></p><p align="right"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/tea.gif" align="right" border="0" /></font></p><p align="right"><font size="2"><br /><br /> ناگفته‌ها زیاد است. باشد اگر فرصتی شد برای بعد. فعلا منتظر نظرتان درباره «نتایج هولناک یک نشخوار فلسفی» هستم!<br /></font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>تقطیر</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2009/08/post_51.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=73" title="تقطیر" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2009:/weblog//1.73</id>
    
    <published>2009-08-08T20:14:52Z</published>
    <updated>2009-08-08T12:06:01Z</updated>
    
    <summary>تنهایم. شاید این شلوغی تقطیرم کند... رسم است به بیابان می زنند آنها که می خواهند تلخیص شوند. می روند در قلب تاریکی ها و جنگلها. هیچ نمی خورند و خود را نمی آرایند. تا شاید بازگردند به عصاره خود. و من اما هجرت کرده ام به میان میلیونها نفر...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
            <category term="حروف اصلی" />
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><img alt="زندگی" hspace="0" src="/weblog/images/plate.jpg" align="baseline" border="0" /></font></p><p align="justify"><font size="2">تنهایم. شاید این شلوغی تقطیرم کند...<br />رسم است به بیابان می زنند آنها که می خواهند تلخیص شوند. می روند در قلب تاریکی ها و جنگلها. هیچ نمی خورند و خود را نمی آرایند. تا شاید بازگردند به عصاره خود.<br />و من اما هجرت کرده ام به میان میلیونها نفر از مردمانی که هر روز راه می روند و خیلی هایشان را دیده ام که می دوند! من از شلوغترین میدانها و عظیمترین سازه ها رد می شوم و برعکس شمن ها یا تارکان دنیا، مجبورم غذای خودم را خودم درست کنم. لباسم را خودم بشویم. و کار کنم تا پول بگیرم. و البته به خانه که رسیدم تنها باشم. تنها بخورم. تنها بخوانم. تنها بخوابم. شاید که تقطیر شوم.<br />امروز از پنجره‌ی ساختمان محل کارم خیابان را نگاه می کردم. لانگ شاتی که شاید به قول چارلی چاپلین مثل کمدی بود. و مطمئنا در کلوزآپ هر کدام یک تراژدی منحصر به فرد بودند، مثل بقیه! وقتی جایی این همه آدم می بینم، دلم عجیب می گیرد. انسان تنهاست. بی نهایت تنهاست. و در شلوغی این شهرها بیشتر احساس تنهایی می کند.<br />بگذریم.<br />یادم است <strong>سامان</strong> می گفت فاجعه زندگی انسان زمانی است که نشسته ای و از زیبایی یک تابلوی نقاشی لذت می بری، اما ناگهان احساس گرسنگی می کنی، آنگاه مجبوری برخیزی و به سمت یخچال بروی. شاید هم به قول <strong>سهراب</strong> «وقتی از نردبان رفیع معنویات پایین می‌آییم تا یک بشقاب را بشوییم، نه تنها چیزی را از دست نداده‌ایم، بلکه درستی و سلامت  واقعیت را با هنر خود نزدیک کرده‌ایم.» راست می‎گفت.<br />خوشبختانه پنجره این خانه با شاخه درخت انگور بیگانه نیست. خانه‌ی آرامی است که اصلی ترین وسایلش یخچال و کامپیوتر و کتابهایم است. و همین کافی است. امیدوارم در این مدت بتوانم بیشتر بخوانم و ببینم، شاید بیشتر بنویسم. چیزی هم هست که مدتی‌ست در ذهنم مانده و فرصت نوشتنش را نداشتم. هنوز کامل نمی‌شناسمش اما میوه‌ی رسیده‌ای است که همین روزها از شاخه می‌افتد. <br />اینها را نوشتم تا <strong>شش سالگی وبلاگم</strong> هم ثبت کرده باشم. اگر در این چند ماه کمتر نوشتم، به خاطر این بود که میوه‌ی کال یا گندیده به خورد کسی ندهم. و گرنه حرف برای گفتن زیاد است. هر نوشته‎‌ای برای من <a href="/weblog/2008/07/post_41.php">فمارخانه</a> و <a href="/weblog/2009/02/post_48.php">انتزاع خیس</a> و<a href="/weblog/2009/05/post_50.php"> دایره‎‌ی تابنده</a> نمی‌شود. گرچه طبق فرمولی که همه جا هست، وقتی حرفهای مهمتری می زدم، انگار خلوتتر می شد و به قول معروف «گوش کَرشان را به من می‌‎کردند».<br />دارم زیاده گویی می‌کنم. پس همینجا این غروب‌نوشت را تمامش می‌کنم.</font></p><p align="justify"><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /> وقتی نیستی، نیستی‌ات بیشتر به چشم می خورد از وقتی هستی، هستی‌ات! در میان این غریبگی‌ها صدای تو مثل قدیم و همیشه آرامم می‌کند.</font></p><p align="justify"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /><font size="2"> فصل دیگری از زندگی ام فرا رسیده. از همه لحاظ برایم ملموس است. و مثل همیشه این <strong>تغییر</strong> را هم نیک می پندارم.</font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>دایره تابنده</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2009/05/post_50.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=71" title="دایره تابنده" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2009:/weblog//1.71</id>
    
    <published>2009-05-19T12:06:36Z</published>
    <updated>2009-05-19T05:54:14Z</updated>
    
    <summary>ظهر آفتابی بود و حالا شب شده و می‌دانم غیب نمی‌گویم. این را همه می‌دانیم و اما نمی‌دانیم و نمی‌فهمیم گردش را و چرخش را. قانون را و تصادف را. ظهر آفتابی بود و صدای برش سنگتراش می‌آمد. و من غیب نمی‌گویم.حالا شب شده و...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
            <category term="حروف اصلی" />
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><em><img alt="گردش را و چرخش را" hspace="0" src="/weblog/images/adam-in-changes.jpg" align="baseline" border="0" /></em></font></p><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><p align="justify"><font size="2"><em>همواره افسونم می‌کند آن دایره‌ی تابنده‌ی دور از دست. وسوسه‌ی ماه، عمق شب را بیشتر می‌کند انگار. مثل جیرجیرک که سکوت را صریحتر می‌کند. آن پایین هنوز مراسم پای بادگاه ادامه دارد. می‌زنند و می‌رقصند. تو می‌خوابی و من می‌مانم و افسون مهتاب. </em></font></p></blockquote></blockquote></blockquote><p align="justify"><font size="2">ظهر آفتابی بود و حالا شب شده و می‌دانم غیب نمی‌گویم. این را همه می‌دانیم و اما نمی‌دانیم و نمی‌فهمیم گردش را و چرخش را. قانون را و تصادف را. ظهر آفتابی بود و صدای برش سنگتراش می‌آمد. و من غیب نمی‌گویم.<br />حالا شب شده و ساکت‌تر شده و تاریک‌تر و دیگر نور لعنتی چشمانم را اذیت نمی‌کند. روز توهم ِ واقعیت است گرچه روشن است. شب اما واقعیتِ توهم است.<br />هر دو در عرض همند. بعد از هر شب هم طبیعی است که روز بیاید. حالا چه خوشمان بیاید یا نیاید. دقیقا از نیمه‌شب به بعد صبح حساب می‌شود. دقیقا از قله به آن‌سو به سمت دره می‌رویم. سالهاست این را می‌گویم و هیچکس جدی نمی‌گیرد و می‌دانم غیب نمی گویم. من از گردش حرف می‌زنم و از سکوت شب که متضاد صدای سنگتراش روز است و این‌که همه چیز طبیعی است و سر جای خود.<br />هر چه از مرکز ثقل این دایره چرخان دور شوی زندگی‌ات متغییرتر می شود و شب می‌شوی و روز می‌شوی و درگیر می‌شوی و شبانه روز شریک جدال شب و روز می‌شوی. اما وقتی در مرکز دایره نشسته‌ای...<br />وقتی در مرکز دایره نشسته‌ای همه چیز دور تو می‌چرخد و تغییر می‌کند. و تو در وضعیتی خنثی، فقط نگاه می‌کنی. شبانه‌روز کنار شب و روز نشسته‌ای و از جدالشان در خنثای تو غمی عمیق می نشیند...</font></p><p align="justify"><br /><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /> وسوسه می‌کند بدمصب. وگرنه می‌دانم دست‌درازی به آن دور از دست بیهوده است. گرچه یک دستم سر به هواست اما دست دیگرم موهای تو را نوازش می‌کند.<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /> بالاخره ویرایش جدید طراحی وبسایت و وبلاگم کامل شد. <a title="صفحه اول وبسایت شخصی ام" target="_blank">وبسایت</a> را حدود سه هفته پیش راه انداختم. بخشهای زیادی به آن اضافه کردم: <a title="مقالات" href="/essays.php" target="_blank">مقالات</a>، <a title="طراحی های گرافیک" href="/graphicdesign.php" target="_blank">طراحی گرافیک</a>، <a title="طراحی وب" href="/webdesign.php" target="_blank">طراحی وب</a>، <a title="ویدیو آرت" href="/videoart.php" target="_blank">ویدیوآرت</a>، <a title="چندرسانه ای" href="/multimedia.php" target="_blank">چندرسانه‌ای</a>، عکاسی، ویرایش جدید <a title="قالب ساز آنلاین" href="/template-builder/" target="_blank">قالبساز آنلاین</a>، <a title="قفسه دانلود" href="/downloads.php" target="_blank">قفسه</a>، <a title="دیوار یادگاری" href="/wall.php" target="_blank">دیوار یادگاری</a> و... <a title="همینجا" href="/weblog/" target="_blank">وبلاگ</a>. وبلاگ هم همان‌طور که می‌بینید با حفظ هویت قبلی تغییر کرده. اینبار هم افقی است البته به لطف کدهای jQuery و جاوا اسکریپت نوشته‌ها به شکل افقی اسلاید می شوند و فکر می‌کنم معلوم است کلیدهای اسلاید کدامند! بخش وبگردی هم با <a href="http://delicious.com/hamed.bd">لینکهای خوشمزه</a> در ستون سمت چپ قرار گرفت و چیزهای جالبی را که می‌بینم آنجا لینک می‌دهم.<br />مینیاتوری را که سمت چپ استفاده کرده‌ام نمی‌دانم از چه کسی است. مدتها پیش در اینترنت پیدایش کرده بودم و به خوبی مفهوم «ماورا: فراتر از این حرف‌ها» را می‌رساند! اگر از دوستان کسی نگارگر این مینیاتور را می‌داند لطفا به من خبر دهد تا نامش را کنار اثرش بنویسم.<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" /> نیمه اردیبهشت‌ماه «همایش هفته جهانی گرافیک» را در سبزوار برگزار کردیم. دبیر همایش خودم بودم و با کمک بچه‌های خانه طراحان، سخنرانی، نشستهای تخصصی، نمایشگاه آثار اساتید و... را برپا کردیم. خبرهایش را <a title="جستجوی این موضوع در گوگل!" href="http://www.google.com/search?sourceid=navclient&ie=UTF-8&rls=SPDA,SPDA:2009-07,SPDA:en&q=%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87+%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%DA%A9+%D8%B3%D8%A8%D8%B2%D9%88%D8%A7%D8%B1" target="_blank">اینجا</a> بخوانید.<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/4.gif" align="baseline" border="0" />هفته پیش، بعد از برگزاری همایش به مسافرتی هشت روزه رفتیم: تهران (آزمون آزاد ارشد و نمایشگاه کتاب)، کاشان، مشهد اردهال، اصفهان و شمال. اولین بار بود مشهد اردهال به آرامگاه سهراب می‌رفتم. دوست دارم فرصتی بیابم و سفرنامه‌ای بنویسم از گفتنی‌های بسیار.<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/5.gif" align="baseline" border="0" /> این <a href="http://www.facebook.com/">فیس بوک</a> هم بدچیزی است لامصب!</font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>دقایق تکه پاره</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2009/03/post_49.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=60" title="دقایق تکه پاره" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2009:/weblog//1.60</id>
    
    <published>2009-03-26T07:44:06Z</published>
    <updated>2009-04-27T01:24:56Z</updated>
    
    <summary>زمان تجسد یافته در ماشین. در کامپیوتر. در غذا. مثلا همین ماشین، فکر می‌کنی چند دقیقه است؟
کافی است کشوها یا زیر تخت خواب را بیرون بریزی تا دقایق تکه‌پاره را ببینی: جزوه‌های دانشگاهی، بروشور فلان جشنواره، داستان &quot;After 20 years&quot; اُ.هنری، سی‌دی کلیپ فلان همایش، متن سخنرانی ابراهام لینکلن،... هرکدام چند دقیقه‌اند؟ </summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="justify"><font size="2"></font></p><p align="center"><font size="2"><img alt="Embodied Time" hspace="0" src="/weblog/images/embodiedtime.gif" align="baseline" border="0" /></font></p><p align="justify"><font size="2">زمان تجسد یافته در ماشین. در کامپیوتر. در غذا. مثلا همین ماشین، فکر می‌کنی چند دقیقه است؟<br />کافی است کشوها یا زیر تخت خواب را بیرون بریزی تا دقایق تکه‌پاره را ببینی: جزوه‌های دانشگاهی، بروشور فلان جشنواره، داستان &quot;After 20 years&quot; اُ.هنری، سی‌دی کلیپ فلان همایش، متن سخنرانی ابراهام لینکلن، پیش طرح‌های فلان پوستر، داستان The Bet چخوف، دفترچه تمرین خطاطی دوران نوجوانی، جزوه‌های کلاس‌های کنکور،... هرکدام چند دقیقه‌اند؟ اصلا همین موبایل، چند دقیقه است؟ یا هارد دیسک این کامپیوتر چند دقیقه می‌خواهد برای شدن. چقدر کار کرده‌ام تا دقیقه ها به اشیاء بدل شوند؟ و چقدرشان گم شدند؟ و چقدرشان مانده‌اند؟ اکنون که هنوز زمان را حجاری می‌کنم تا چیزی خلق شود.<br />کار و پول و خرج و زندگی. شاید خنده دار باشد اما فلسفه این‌ها برایم خیلی سنگین است. زمانی را می‌دهی تا مکانی را بستانی. و آخر کار ممکن است یک شبه تمام این دقایق تجسد یافته بپرد در پی خسارتی و حادثه ای. و بعید است که یک شبه عکسش اتفاق بیافتد. قمارخانه را که یادتان هست؟<br />اما عصاره این دقایق در چیزی به اسم «من» همچنان مانده است. دقایق تکه پاره زیر تخت خواب ذهن حالا شده است کسی که من است! منی که مثل خیلی‌ها فکر می کرد که مثل بقیه نیست!<br />منی که دارد غرق می‌شود. منی که مثل خیلی‌ها اشک می‌ریزد و دست و پا می‌زند و نمی‌خواهد مثل همان خیلی‌ها شود. منی که مثل همه درس خواند و دانشگاه رفت، بزرگ شد، عاشق شد، کار کرد، ازدواج کرد، و هنوز با اعتماد به نفس امیدوار است که «مثل همه» ادامه ندهد. منی که مثل خیلی‌ها در ذهنش به انحصار به فردی‌اش می‌بالد.<br />و البته برای من همین کافی است. قرار هم نبود بیرون تغییری کند. وسوسه‌ی شهرت و قدرتِ تاثیر، گاهی افسون می کند فقط. لذت تاثیر بر محیط و جاودانگی این تاثیر با هنر، خیال را خام می‌کند و گرنه در پی جادوگردی نبوده ام! درونم مثل «خیلی‌ها» نیست و پس دنیا هم برایش مثل همان خیلی‌ها نیست... آری. دارم خودم را دلداری می‌دهم. بد است مگر؟</font></p><p align="justify"><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /> راستی می‌دانی تو چند دقیقه‌ای؟ چند ساعتی؟ چند سالی؟ چند قرنی؟!</font><font size="2"><br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /> نوروز قشنگ‌ترین بهانه جمعی است برای احساس «تغییر». هزاران سال است که این «احساس مقدس تغییر» را جشن می‌گیریم و اما هنوز از تغییر می‌ترسیم و در مقابلش ترش می‌کنیم!... نوروز بر شما متغییر باد!<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" /> در اسفندماه سالی که گذشت دومین نمایشگاه گروهی پوسترمان را هم برگزار کردیم! این نمایشگاه به مدت یک هفته با عنوان «نمایشگاه پوسترهای فرهنگی» در گالری خانه فرهنگ دانشجوی سبزوار برپا شد. تجربه خوبی بود برای حس کردن اینکه «کار من» فقط کار نیست و هنر هم هست! و خاصیت گرافیک این است!<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/4.gif" align="baseline" border="0" /> کنکور ارشد را دادیم. فرهنگ و هنر و ادب ساده بود اما نقد ادبی امسال سخت. وقت کم آوردیم. در نهایت خوشحالم از اینکه یکی دو ماهی کمتر کار کردم و بیشتر خواندم.<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/5.gif" align="baseline" border="0" /> هنوز هر وقت فرصتی می‌یابم کار طراحی جدید سایتم را ادامه می‌دهم. امیدوار بودم تا نوروز کار تمام شود و قالبساز هم نو شود. اما هنوز کار می‌برد. سعی می‌کنم زودتر تمامش کنم. بنابراین لطفا در مورد قالبساز در کامنتها سوال نفرمایید و اگر مشکلی بود ایمیل بزنید.</font></p><p align="justify"><font size="2"></font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>انتزاع خيس</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2009/02/post_48.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=59" title="انتزاع خيس" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2009:/weblog//1.59</id>
    
    <published>2009-02-01T22:44:33Z</published>
    <updated>2009-02-01T15:07:37Z</updated>
    
    <summary>خطوط باران مي‌بارد بر سطوح. بر مستطيل پنجره‌ي روبرو. بر مربّع موزاييك‌هاي ايوان. بر پرسپكتيو كوچه. و نفوذ مي‌كند به حجم باغچه. انتزاع شب آن سوي ِ پنجره، با انعكاس ِ سطوح ِ خيس عميق شده.چهره‌ي من از پنجره مي‌افتد...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><a href="/weblog/images/reflectonsinrain-large.jpg" target="_blank"><img alt="انعكاس در باران" hspace="0" src="/weblog/images/reflectonsinrain.jpg" align="baseline" border="0" /></a></font></p><p align="justify"><font size="2">خطوط باران مي‌بارد بر سطوح. بر مستطيل پنجره‌ي روبرو. بر مربّع موزاييك‌هاي ايوان. بر پرسپكتيو كوچه. و نفوذ مي‌كند به حجم باغچه. انتزاع شب آن سوي ِ پنجره، با انعكاس ِ سطوح ِ خيس عميق شده.<br />چهره‌ي من از پنجره مي‌افتد بر موزاييك‌هاي ايوان، كنار نور مرتعشي همرنگ چراغ تيربرق كوچه. وقتي به بيرون نگاه مي‌كنم چهره به من نگاه مي‌كند. پنجره را باز مي‌كنم و چهره از پنجره به نيستي مي‌جهد. خنكاي باراني مي‌وزد. و حالا بي شيشه به منظره نگاه مي‌كنم. بي چهره. يك انعكاس كم شد. سردم شد. خنكاي هوا كجاي منظره‌ي چندبعدي بود كه نديدمش؟<br />سطوح خيس افقي، عمودي‌ها را باز مي‌نمايند. و عمودي‌ها به همان اندازه بازنمودي هستند از انعكاس‌ها. كدام‌يك واقعي‌ترند؟! به خودم مي‌لرزم. خنكا در من نفوذ كرده. پنجره را مي‌بندم. چهره به منظره بازمي‌گردد.<br />من ِ شفاف از ميان سطوح خيس به چهره‌اي نگاه مي‌كند كه پشت پنجره در اتاق نشسته. من ِ شفاف سردش نيست. و همراه خطوط مي‌بارد بر سطوح. بر مستطيل پنجره روبرو. بر مربع موزاييك‌هاي ايوان. بر پرسپكتيو كوچه.</font></p><p align="justify" /><p align="justify"><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /> بودِ تو را با نمودت بيشتر احساس مي‌كنم. نمودي از استعدادي غريزي و گيج كه داشت خوابش مي‌برد. خدا را شكر كه هنوز خوابمان نبرده!<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /> همسر گرامي وبلاگش &quot;<a title="كرساكف: وبلاگ سحر" href="http://www.korsakoff.blogfa.com/" target="_blank">كرساكف</a>&quot; را همچنان با نوشته ها و نقاشي هايش به روز مي كند.<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" /> در ميان پيامهاي نوشته قبلي، از <strong>ا.ح.ح.</strong> تشكر مي‌كنم بابت يادآوري به جايش. خودم هم از اين بابت خشنود نبودم. نوشته هاي اين مدت در واقع ميان پرده هايي بودند براي استراحت ذهن. باز هم ممنون!<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/4.gif" align="baseline" border="0" /> دوستاني كه در مورد <a href="/template-builder">قالبساز آنلاين</a> به مشكل برمي‌خورند لطف كنند مجددا سوال نفرمايند: قالبساز آنلاين با امكانات جديد سرويس دهندگان به روز نشده. اميدوارم تا نوروز بتوانم نسخه بهينه شده اش را در اختيارتان بگذارم.<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/5.gif" align="baseline" border="0" /> به بهانه كنكور ارشد كتاب‌هاي خوبي دارم مي‌خوانم. تا همين جايش هم كلي بُرد كرده‌ام! اصلا فكرش را نمي‌كردم در ميان اين همه كار بتوانم اين‌ها را مطالعه كنم.<br /></font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>ولادت منزلنا و ناموسنا</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2008/12/post_47.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=58" title="ولادت منزلنا و ناموسنا" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2008:/weblog//1.58</id>
    
    <published>2008-12-29T15:27:39Z</published>
    <updated>2008-12-29T12:52:11Z</updated>
    
    <summary>آن انگيزه‌ي قتل هابيل، آن پيشواي نساءالفاميل، آن شاعر دور از قال و قيل، آن دوست دارنده ازگيل و منزجر من السيبيل، فك انداز اطباءالعالم في الشفاء المريضان و  المنتظِم الشدّت الخون، آن شوماخر في الرانندگي و يك دندگي و...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><img alt="تذكره السحر الرفيع، منزلنا و ناموسنا" hspace="0" src="/weblog/sahar-tazkere.jpg" align="baseline" border="0" /></font></p><p align="justify"><font size="2">آن انگيزه‌ي قتل هابيل، آن پيشواي نساءالفاميل، آن شاعر دور از قال و قيل، آن دوست دارنده ازگيل و منزجر من السيبيل، فك انداز اطباءالعالم في الشفاء المريضان و  المنتظِم الشدّت الخون، آن شوماخر في الرانندگي و يك دندگي و ليوناردو داوينجي في العلوم طرح و مرح و اختراع، لسان الغيب، منزلنا و ناموسنا السَّحَر الرفيع المرتبه رحمةالله عليهما. كه حكايات او عجايب غرايب بود و لسانش يكي از عجايب هشتگانه جهان. چنانكه گفته اند چون شبي رسيد كه از پي روزي آمد، ساعات شب آنچنان طولاني شد كه گويي خورشيد مرده است. مغان و راهبان ندا در دادند كه اي مردمان آخرالزمان رسيده است و گويي كائنات ديگر از چرخيدن دور زمين ايستاده اند. (آنزمان هنوز نساءالعالمين سحر الرفيع نبود كه به كپرنيك و گاليله بگويد ماييم كه دور خورشيد گردانيم!) مسيحيان گفتند چون به كريسمس نزديك شده ايم همانا كه هنگام ظهور عيساي ناصريه است كه دنياي سرد و تاريك را نجات دهد. جدل بالا گرفت و اينجا بود كه ناگهان نوري در فلق ديده شد. مغان عربده برآوردند كه اين همان سَحَر است كه زردشت بشارتش داده بود. مسيحيان و كرمليان و ارمنيان و جهوديان و جمله مسلمانان به تاييد برخاستند كه آن بشارت رسيد. و بدين گونه بود كه سحر پاي به دنياي سرد و تاريك نهاد و دل همگان از نور وجودش گرم و روشن شد. و چون هنوز به قنداق بود زبان باز كرد و حرفهايي بزد كه همه در جا از حال برفتند. هنوز عالمان علوم حديث درنيافته اند كه آن چه متلكي بوده كه اينچنين موثر واقع شد. و اين غير از سخن گفتن كيسين در سريال يوزارسيف بود كه آن دوبله بود و اين واقعيتي انكارناپذير.<br />نقل است كه در كودكي سرگرمي وي كشيدن تابلوي موناليزا بود، چنانكه يكي از تاجران دغلباز يكي از آنها را به لوور برد و پنهاني جايگزين تابلوي اصلي كرد و تابلوي اصلي را ربود. بيست سال است كه از آن واقعه مي گذرد و هنوز احدي از اين اتفاق بويي نبرده است.<br />آورده اند روزي استاد ادبياتش ازو خواست شعري از حافظ بخواند. نگار من كه به مكتب نرفته بود و خط ننبشته بود هنوز، درجا شعري از خود سرود و خواند. همه در شگفت ماندند كه اين غزل ناب كجاي ديوان حافظ بوده. بعدها معلوم آمد كه سيده‌العالمين شاعر ماهري بوده اما از فروتني هويدا نكرده. و البته اول كس كه اين نكته كشف كرد بنده حقير سراپاتقصير بود. <br />در دانشگاه آزاد جاسبي علوم طب و شفاء و پرستاري را فراگرفت و استعدادش چون هر زمينه و زمانه‌ي ديگري چنان شكفت كه &quot;بنت سينا&quot; ناميدندش. روزي در ميان مريدان بانو بودم و محو سيرت و صورتش شده بودم (دور از چشم برادرانش بالاخص سيدنا و مولانا و رفيقنا مُصي الرفيع المرتبه) واقعه اي ديدم عجايب غرايب. پيرزني را به محضرش آوردند و گفتند: از شدت بيماري نمي تواند از جاي برخيزد. طبيبان و ملايان همه جوابش كرده اند و چاره از تو جسته اند. اول كه ناز كرد كه چرا از ابتدا پيش من نياورده ايدش. نازش به پنجاه هزار دينار خريدند و قبول كرد. فشار خونش بگرفت و بعد جامي از يك مايع بي رنگ آورد و به بيمار داد و بيمار درجا برخاست و شنگيد و چرخان و رقصان و عربده زنان به بيرون شتافت. همه انگشت حيرت در دهان گزيدند و شيونها زدند و گريستند. كسي پرسيد: اين چه بود؟ گفت: آب. گفتند چون شد؟ گفت: بيماريها دو قسم است: تمارض و تلقين. راز درمان اما يك گونه است: چنان اعتماد به نفسي داشته باشي كه تلقين و تمارض بيمار را نقش بر آب كند!<br />روايت ديگري از كرامات لسان العالمين بياريم و ختم کنيم. خواستگاران زيادي سالها سلوک کردند تا به خانه وي شوند. چون به خانه‌اش شدند وي را نيافتند، گفتند: آه! چه حادثه است، مگر چشم ما را خللی رسيده است؟ هاتفی آواز داد: چشم شما را هيچ خلل نيست، اما بانو به استقبال درويشي شده است که روی بدينجا دارد. خواستگاران را غيرت بشوريد. گفتند: آيا اين کيست؟ جملگي بدويدند. بنده حقير سراپاتقصير را ديدند که می آمدم و اجمل النساءالعالمين را كه پاي در ايستاده است. چون خواستگاران مرا بديدند گفتند: ای دوريش! اين چه شور است که در جهان افگنده ای؟ گفتم: من شور در جهان نيفگنده ام. شما نورسيدگان شور در جهان افکنده اید که در پي صورت و بي اذن سيرت وارد شده ايد. گفتند: تو در پي چيستي. گفتم: حامد عمر بكاست، هيچ نخواست. و آواز در دادم: گفت كه با بال و پري من پر و بالت ندهم/در هوس بال و پرش بي پر و پركنده شدم/ گفت كه سرمست نِه‌اي رو كه از اين دست نِه‌اي/ رفتم و سرمست شدم و از مجامع و كانون و دانشگاه و اينها گريزان شدم. چنان شد كه جمله مريدان عربده كشان و مويه كنان و آشفته حال برفتند و به بيابان زدند. و چنين شد كه بنده حقير سراپاتقصير به نكاح بانو درآمديم و تا به گفته سقراط يا فيلسوف شويم و يا خوشبخت!</font></p><p align="justify"><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /> سحر جان تولدش مباركه! به همين مناسبت و در ادامه اهداي هداياي متعدد! يك وبلاگ با نام &quot;<strong><a title="وبلاگ سحر خانوم" href="http://korsakoff.blogfa.com/" target="_blank">كورساكف</a></strong>&quot; نيز طراحي و ساخته شده و آماده است كه سحر خانوم در آن دوباره وبلاگ نويسي را شروع كنند. اينكه كورساكف چيست دقيقا نمي دانم، اما يك بار كه بحث اسم براي وبلاگ شد خودش از دهانش پريد! به من چه!</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /> فعلا من در حالت آفلاين قرار دارم. چندماهي است ننوشته ام و احتمالا باز هم بروم مرخصي. مثلا دارم براي ارشد درس مي خوانم اما بهانه است! به هر حال نمي خواهم زوركي چيزي بنويسم. ضمن اينكه دوست دارم كمي ته نشين شوم. مطالعاتم هرچند كمند اما خيلي كمكم كرده اند. اين پست هم صرفا يك اعلام موجوديت بود و يك هديه به منزلنا و سرورنا!</font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>نوستالژیا</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2008/10/post_46.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=57" title="نوستالژیا" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2008:/weblog//1.57</id>
    
    <published>2008-10-29T20:00:13Z</published>
    <updated>2008-10-29T12:44:14Z</updated>
    
    <summary>هميشه چيزي كم است. و ما دل‌تنگ مي‌شويم، و با حسرت و اي كاش منگ مي‌شويم. انگار چيزي، زماني، جايي، بوده. و حالا كه اينجا نيست، دلتنگ مي‌شويم.انگار كه زماني بوده. و مي‌شد كه حالا هم باشد. بدون اينكه دنيا...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><img alt="نوستالژيا" hspace="0" src="/weblog/images/nostalgia.jpg" align="baseline" border="0" /></font></p><p align="justify"><font size="2">هميشه چيزي كم است. و ما دل‌تنگ مي‌شويم، و با حسرت و اي كاش منگ مي‌شويم. انگار چيزي، زماني، جايي، بوده. و حالا كه اينجا نيست، دلتنگ مي‌شويم.<br />انگار كه زماني بوده. و مي‌شد كه حالا هم باشد. بدون اينكه دنيا به هم بريزد. اما نيست و ما هم جنبه تغيير نداريم. نيست و اشك مي‌ريزيم. نيست و در دنيا دقيقا فقط همان چيز كم است! چيزي كه هنوز دقيقا نمي‌دانيم چيست.<br />آخر مي‌داني، ما يك چيزمان مي‌شود! وقتي دلتنگيم دلتنگي‌مان را بهتر از شادي دوست داريم. اصلا خوش نداريم كسي با شادي‌ها و سروصدا مزاحممان شود. دوست داريم در تنهايي دلتنگيمان را به آغوش بكشيم و فشارش بدهيم. يا اگر كسي هم آمد، او را هم منگِ حسرت و اي كاش كنيم. حسرت چيزي كه هنوز دقيقا نمي‌دانيم چيست.<br />دلتنگ عصر طلايي مي‌شويم. دلتنگ گذشته‌اي كه انگار بهتر بوده. دلتنگ كودكي يا آرمانشهر. دلتنگ سيبي كه خورديم. يا حسرت سيبي كه نخورديم. هميشه بهانه‌اي براي شروع هست. يك غروب. يك موسيقي و يا يك بوي مبهم. دلمان مي‌ريزد. هيچ فعل ديگري بهتر توصيفش نمي‌كند: دلمان مي‌ريزد. آن چيز مبهم متجسم مي‌شود برايمان و وقتي مي‌بينيم كه ديگر نيست، اشك مي‌ريزيم و خرده‌هاي دلمان را جمع مي‌كنيم. <br />مي‌داني، هميشه يك جاي كار بايد بلنگد. بايد زماني چرخ دنيا با اشك و بغض بچرخد تا آن سوتر گاهي از حس خوشبختي بال در بياوريم. بال در بياوريم و بپريم و برويم بالا و بالا و بالاي ابرهاي دست نيافتني و، انگار كه سوزني در دلمان فرو كنند، از آن بالا رهايمان كنند و سقوط كنيم و سقوط كنيم و سقوط كنيم. و نتيجه بگيريم كه Something is wrong ، چيزي انگار اشتباه است!<br />آري، چيزي از ابتدا اشتباه بود. اشتباه ما آنجا بود كه خيال مي‌كرديم آن چيزي كه كم است، آن سيب دور از دست است. راستي، تا به حال كسي درباره مزه آن سيب چيزي شنيده؟ همه ما وقتي گاز زده‌ايم مزه‌ي بي‌مزه‌اش را چشيده‌ايم! به محض اينكه به آن چيز كه خيال مي‌كرديم كم است رسيده‌ايم، فهميديم جاي ديگري دارد شروع مي‌كند به لنگيدن! اينجاست كه طبق روايات آگاه مي‌شويم به شرمگاهمان. و در همين رابطه فحش‌هايي به دنيا و خويشاوندانش مي‌دهيم! و بعد، با حسرت و اي كاش منگ مي‌شويم.<br />چاره‌اي نيست جز اينكه وقتي چيزي كم است، دلتنگ شويم. نه ببخشيد. برعكس گفتم. چاره‌اي نيست جز اينكه وقتي دلتنگ مي‌شويم، ترجيح دهيم كه چيزي كم باشد! دلتنگي ما هست. چون انسانيم. چون دلتنگي را دوست داريم. و اگر همه چيز هم همانطور شود كه ما مي‌خواهيم، باز هم دلتنگيم. آن وقت است كه شايد «كم بودن چيزي» كم باشد.</font></p><p style="DIRECTION: ltr" align="left"><font color="#003366" size="1">* <strong>Nostalgia: </strong>a mixed feeling of happiness, sadness, and longing when recalling a person, place, or event from the past, or the past in general</font><!--EndFragment--></p><p align="justify"><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" />چيزي... زماني... جايي... مگر نه؟</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" />در باب حس نوستالژيك زياد نوشته‌اند. از ميان همه، صداي حسين پناهي در «سلام، خداحافظ»، سهرابي كه «ما هيچ، ما نگاه» را نوشته، و بعضي داستانهاي مصطفي مستور بيشتر در ذهنم مانده. و موسيقي فيلم آبي از مجموعه سه رنگ كيشلوفسكي از همه بيشتر حس نوستالژي مبهم بي مصداق مرا ارضا مي كند. خب ديگر بعضي آهنگ‌هاي قديمي و و تك آهنگهايي مثل Tango to Evora لورنا مك‌نيت و بوهايي مثل ادكلن Single يا خاك خيس خورده و دود اگزوز موتور ياماها و مزه گوجه‌سبزهاي درشت و هووووف! بي خيال!</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" /> مهدي جراحي موجود عجيبي است. فرض كنيد يك نفر در كنج يك مغازه پيچ و مهره‌فروشي يكي از ميدان‌هاي پايين شهر يك شهرستان نشسته، و روي ميز مغازه‌اش مثل هميشه انواع و اقسام كتاب‌هاي چپندرقيچي گذاشته شده و شايد در حال ترجمه كردن است و تنها چيزي كه به افكار درون مغزش شبيه است، كله‌ي كچلش است! و هيكل چاقش اصلا ربطي به خوش‌گذراني ندارد، و احتمالا از يك نوع بيماري يا مشكل رواني رنج مي برد و هي چاق مي شود بنده خدا! كلي چيز به ما داد بخوانيم و ببينيم و آدم شويم، ما آدم شديم و او هنوز حتي مشابه بدلي اش هم از آب در نيامده! حكايت آن حرفش بود كه گفت: «حامد، از فلان شامپو بزن، جلوي ريزش مو رو كامل مي‌گيره، من خودم از اين مصرف مي‌كردم!...» مهدي جان، تولدت قرين رحمت باد!<br /></font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>راز مریم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2008/10/post_45.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=56" title="راز مریم" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2008:/weblog//1.56</id>
    
    <published>2008-10-17T20:11:36Z</published>
    <updated>2008-10-17T13:25:03Z</updated>
    
    <summary>می‌خواهم رازی را برایت برملا کنم. رازی که شاید ترجیح می‌دادی نمی‌فهمیدی دارمش. و شاید هنوز هم حاضر نیستی بیشتر بدانی. راز دختری به جز تو، در زندگی من. که چند وقتی است فهمیده‌ای اسمش مریم است.در این مدت، دعوایمان...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><img alt="نقاشي سحر خانوم از مريم" hspace="0" src="/weblog/images/maryam.jpg" align="baseline" border="0" /></font></p><p align="justify"><font size="2">می‌خواهم رازی را برایت برملا کنم. رازی که شاید ترجیح می‌دادی نمی‌فهمیدی دارمش. و شاید هنوز هم حاضر نیستی بیشتر بدانی. راز دختری به جز تو، در زندگی من. که چند وقتی است فهمیده‌ای اسمش مریم است.<br />در این مدت، دعوایمان که می شد، من به حالت تلافی‌جویانه و طلبکارانه از کسی یاد می کردم که حس حسادت تو را به جوش می آورد. مثل قدیم‌ها. یادت هست؟<br />شاید از همان اوایلی که «او» را پیدا کردم تو هم چیزهایی فهمیدی. با آنکه هنوز با تو قول و قراری برای ازدواج نداشتیم، تو به او حسادت می‌کردی. البته حسادت‌های تو همیشگی بود. یادم هست یک بار عکس دختری را از روی نشریه چلچراغ گرفته بودم و پشت زمینه موبایلم کرده بودم. تو ندیده بودی اما یک نفر به گوشت رسانده بود فلانی عکس دوست دخترش را که شال آبی دارد پشت زمینه گوشی‌اش کرده! چه قشقرقی به پا کردی! و من چقدر التماست کردم که سوء تفاهم شده و تا وقتی که نشریه و پشت زمینه موبایلم را نشانت ندادم آرام نگرفتی.<br />این اتفاقات تمامی نداشت. خصوصا از وقتی «او» برایم پررنگ تر شد: رفته بودم تهران، جشنواره فیلم و عکس. دم در آمفی تئاتر انگار دیدمش و باز گمش کردم. بعد در جاده رودهن بودم که در آینه تاکسی و روی برفهای تپه‌های جاجرود بار دیگر دیدمش! این اتفاق آنقدر روی من تاثیر گذاشت که وقتی رسیدم خانه تمام آنچه اتفاق افتاده بود را در <a title="براي خواندن آن مطلب كليك كنيد" href="/weblog/2006/12/post_32.php" target="_blank">وبلاگم</a> نوشتم. این بار هم تو طلبکارانه به سراغم آمدی. البته در مطلبم راه گریز گذاشته بودم چون می‌دانستم تو هم آن‌را می‌خوانی! و خب باز هم قبول کردی، شاید به ناچار. البته اینکه من پل جاجرود و بستنی عمو حسینش را دوست دارم و یک‌بار هم آنجا ماشین را کنار زدم که بستنی بخوریم، هیچ ربطی به این قضیه نداشت! دلیلی ندارد الان دروغ بگویم!<br />از این دست حسادت‌ها بسیار اتفاق می‌افتاد و تو هر از گاهی آن دختر را احساس می‌کردی.<br />ازدواج که کردیم به دلایلی که خودت بهتر می‌دانی تا مدتها خبری از آن دختر و بالطبع حسادت‌های تو نبود. تا وقتی کم‌کم انگار من عوض شدم. فهمیده بودی. البته من دلیل تغییرم را به تو گفته بودم: بعد از ازدواج «دوست داشتن» من با عشق آمیخته شده بود. و این یک سری خودخواهی‌های آزاردهنده در من به وجود آورده بود. اما كم كم اين عشق لعنتي را كنار زدم تا واقعا دوستت داشته باشم. تفاوت این‌ها را که یادت هست؟ سال‌ها پیش در اولین نوشته‌های وبلاگم بحث « <em>دوست‌داشتن برتر از عشق است</em>» دکتر شریعتی را گذاشته بودم، و تو برایم نامه نوشتی که «پس با این حساب من تو را برای همیشه دوست دارم!».<br />حقیقت آن بود که بعضی وقت‌ها رفتارت آزارم می داد که البته این در زندگی مشترک طبیعی بود. و این ایده‌آل‌گرایی ما بود که غیرطبیعی بود! من هم مثل تو و هر کس دیگر بعد از ازدواج اتفاقاتی را دیدم که انتظارش را نداشتم و چیزهایی هم بود که ندیدم اما انتظارش را داشتم. و این شد که دوباره مریم آرام آرام وارد زندگی‌ام شد.<br />اما باور کن من خائن نیستم. من به دنبال هیچ‌کسی نگشتم و نرفتم. تو دوست‌داشتنی‌ترین موجود روی کره زمین هستی! اما این یک اتفاق بود که برای زندگی من می‌افتاد. او مثل سایه دنبال من بود. <br />یک‌بار که آتش دعوایمان داغ بود اسمش از دهانم پرید. و البته تو هم مثل هر دختر دیگری چندین اسم پسر داشتی که برایم ردیف کنی! اما بعد که آرام شدیم و مثل خيلي وقت‌ها احساس کردیم خیلی همدیگر را دوست داریم، تو پیگیر قضیه شدی و من باز چقدر دلیل و مدرک آوردم که الا و بلا هیچکس در زندگی من وجود ندارد که بیشتر از تو دوستش داشته باشم.<br />این بود که باز حساسیت‌های بی حد تو شروع شد. کجا می‌روی؟ آنجا که می‌روی چند نفر دختر هستند؟ این شماره‌ی کیست؟ و...  من هم نه می‌توانستم و نه می‌خواستم دروغ بگویم.<br />تو تقریبا همه چیز را می‌دانی. همه چیز جز یک راز. می‌دانی که من همیشه دوست داشتم تو مثل او باشی. و خوب می‌دانی او چه علایقی دارد. خودت هم قبول داری او ممکن است خیلی چیزها داشته باشد که تو یا نداری یا نمی‌خواهی داشته باشی! اما نمی‌دانی مریم فقط یک چیز خیلی مهم ندارد. و این دلیل آن بود که همیشه با تو باشم و تو را برای زندگی برگزینم. این راز را الان، و همینجا می‌خواهم برملا کنم؛ تو یک چیز داشتی که او نداشت: تو واقعیت داشتی، اما او هرگز واقعیت نداشت...</font></p><p align="justify"><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /> من هیچ‌وقت به تو دروغ نمی‌گویم. دوست داشتن تو یک تصمیم نیست. وجود دارد. قبلا گفته‌ام...</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /> گاهي سعي مي‌كنم شيوه‌اي در نوشتن پيدا كنم كه اسمش را چيزي مثل «داستانبلاگ» مي گذارم. طبق سنت وبلاگ نويسي شرح حال، از زندگي خودم ايده مي‌گيرم و شكل داستان كوتاه به آن مي‌دهم. سادگي، ملموس بودن، دخيل بودن شخصيت خودم و در عين حال نزديك بودن به واقعيت زندگي از ويژگيهايش است. البته اينها در حد يك «تجربه» است و اصلا تعميمش نمي‌دهم. در اصل اينها تمرينهايي است براي يادگيري «داستان كوتاه». اين پست و پست قبلي از جمله نوشتهايم به اين شيوه هستند. ممنون مي‌شوم مواردي را كه به ذهنتان مي‌رسد برايم بنويسيد.</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" /> چند وقت پيش رفته بودم مطب <a title="ebrahim_bidi@yahoo.com" href="mailto:ebrahim_bidi@yahoo.com">دكتر ابراهيم بيدي</a> خودمان. ايشان براي دوره‌هاي تخصصي طب سوزني دو بار به چين سفر كرده بودند. من زماني كه در مورد يين و يانگ تحقيق مي كردم فهميده بودم طب سوزني هزاران ساله چيني هم با يين و يانگ ارتباط دارد . (نمي‌دانم در مورد ايده پروژه يين و يانگ كه در همين وبلاگ نوشتم يادتان هست يا نه). به هر حال رفتيم و ديديم و شنيديم و چه جالب! دقيقا هماني را شنيدم كه دنبالش بودم: پزشكان طب سوزني، با استفاده از آن سوزن‌ها و يكسري روشهاي ديگر ميزان يين و يانگ بدن انسان را تنظيم مي كردند! يعني بدن انسان را به عنوان يك مصداق پيچيده يين و يانگ در نظر مي گرفتند و «بيماري» به معناي به هم ريختن توازن يين و يانگ بود. دكتر مريضي را سوزن مي‌زد و توضيح مي‌داد و گله داشت از اينكه چون خيلي از اين درمانهاي واقعي توجيه علمي عامه پسندي ندارد كسي باورش نمي كند. يادم آمد كه چقدر كارل گوستاو يونگ از اين سطحي‌نگري‌ها خسته شده بود و در مقدمه‌اي براي كتاب «يي چينگ» چه نوشته بود و به نظريه جهان هولوگرافيك فكر كردم. و به اينكه مردمان هزاران پيش چگونه توانسته‌اند چيزهايي را بفهمند كه علم پيشرفته امروز ما هنوز دركش نكرده. به دكتر گفتم در پي آن هستم كه قوانين و مصداقهاي يين و يانگ را در ادبيات، هنر، روانشناسي و تاريخ معرفي كنم و شايد از روشي مشابه طب سوزني بتوان يين و يانگ آنها را هم شناسايي و كاستي‌هاشان را هم درمان كرد. دكتر هم مثل بقيه افرادي كه اين را بهشان گفته بودم به فكر فرورفت و گفت چيز تازه ايست...<br /></font></p>]]>
        <![CDATA[<p />]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>یازده و یازده دقیقه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2008/09/post_44.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=55" title="یازده و یازده دقیقه" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2008:/weblog//1.55</id>
    
    <published>2008-09-19T21:37:02Z</published>
    <updated>2008-09-19T13:55:36Z</updated>
    
    <summary> روبرویم ایستاد و چشمانش در مهتاب درخشید. نگاهش را لوس کرد و گفت «از یه هفته پیش هی می‌خواستم بدمشون، اما دلمو دعواش کردم تا چیزی بهت نگه!». به بسته کوچکی نگاه می‌کنم که به دستم داده و برجستگی‌های کادوی...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="center"><font size="2"></font> <img alt="کاغذهای گذشته" hspace="0" src="/weblog/images/old-letters.jpg" align="baseline" border="0" /></p><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"><font size="2">روبرویم ایستاد و چشمانش در مهتاب درخشید. نگاهش را لوس کرد و گفت «از یه هفته پیش هی می‌خواستم بدمشون، اما دلمو دعواش کردم تا چیزی بهت نگه!». به بسته کوچکی نگاه می‌کنم که به دستم داده و برجستگی‌های کادوی فانتزی‌اش را با انگشتانم لمس می‌کنم. دستش را می‌گیرم: «دستت درد نکنه، الان بازش کنم؟» «نه! بذار وقتی رفتی بازش کن. این هدیه اصلی تولدته، هدیه خودمه! فردا شب که اومدیم خونتون اون یکی کادومو می‌دم! می‌خوای اینم فردا بدم؟» «نه، می‌برمش! می‌خوام ببینم چیه!»...<br />روی داشبورد می‌گذارمش و حرکت می‌کنم. امشب هوا نمزده است. جایی همین نزدیکی‌ها انگار باران باریده. وسوسه می‌شوم همانجا بازش کنم، اما به قول او دلم را دعوایش می‌کنم. تا دم پارکی می‌رسم و بالاخره کنار می‌زنم. کادو را آرام برمی‌دارم. احساس می‌کنم هوا خنک شده. آرام چسبش را باز می‌کنم و کاغذهای درونش را باز می‌کنم. طبق پیش‌بینی‌اش متعجبم. کاغذ نوتر را باز می‌کنم:</font></p><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"><font size="2"><em>«الان که دارم برات می‌نویسم شش، یا هفت سال از اون روزایی که این نامه نگاری‌ها رو کردیم گذشته! حالا دیگه من و تو با هم ازدواج کردیم! نمی‌دونم در آینده چه اتفاقایی می‌افته! شاید پنج یا ده یا بیست سال دیگه دوباره این نوشته‌ها سروکله‌شون تو زندگی ما پیدا شه، مثل الان که کاملا تصادفی پیداشون کردم...»</em> </font></p></blockquote></blockquote><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"><font size="2">به بیرون نگاه می‌کنم و دور و برم را می‌پایم. مبادا آشنایی مرا با این نامه‌ها ببیند! صدایش در ذهنم زنده می‌شود: «به نظر خودم بهترین هدیه است، حتما از دیدنشون شوکه می‌شی!» به وضوح از دیدن خطهای خودم و او و امضاها و تاریخ‌ها شوکه شده‌ام! جالبتر آنکه روی همه آنها کارتی را گذاشته که رویش نوشته «تولدت مبارک، 83/10/9، از طرف حامد» و رویش مهری کمرنگ دیده می‌شود: «گلفروشی رامشینی»...<br />یادم می‌آید سال 83 برای اولین بار یک شاخه گل مریم برایش خریدم و دیگر هیچگاه نتوانستم آن اندازه سوپرایزش کنم! نامه‌ها را یکی یکی باز می‌کنم و خاطرات مثل همین قطره‌های باران روی شیشه ماشین، روی ذهنم یکی یکی می‌لغزند. تمام اتفاقات و تمام دوست‌داشتن‌ها و از خودگذشتگی‌ها و غرورها و تمام اشارات سمبولیک در نامه‌ها! ما ناخواسته پیروان خوبی برای مکتب سمبولیسم بودیم! خطش با الان تفاوتی ندارد:</font></p><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"><font size="2"><em>«... مثل احساس یک ستاره وقتی که ماه به او خیره می‌نگرد... و آمدم تا خودم باشم با وجودی از عاطفه، و دوست داشتن را در حلقه‌ای از عشق به تو هدیه کنم!»</em></font></p></blockquote></blockquote><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"><font size="2">مردم در پیاده‌رو تندتر راه می‌روند مبادا باران شدیدتر شود. بوی عجیب این کاغذها و باران مرا به هفت سال پیش می‌برد. آن سالها در نوشته‌هایم، تو دریا بودی و من ساحل، تو سپیده بودی و من نیلوفر، تو باران بودی و من پاییز! :</font></p><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"><font size="2"><em>«من -ساحل- به طراوت خود می‌نازیدم! گرچه مدتها بود که موجهای تو -شعرهایت- به من نمی‌رسید، و من فقط با احساس نسیم دریایی به خود می‌بالیدم. نسیمی که گاه از میان مکان و زمان، آنگاه که نقابهایمان به هم نزدیک می‌شد، احساس می‌کردم...»</em></font></p></blockquote></blockquote><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"><font size="2">انگار همیشه در حال از دست دادنش بوده‌ام. روی بعضی کلمات را پررنگ کرده:</font></p><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"><font size="2"> <em>«... و از خودخواهی گذشتم و تمام <strong>من</strong>‌ها را خط زدم!!! و با شعرهایم دنیای <strong>دوست‌داشتن</strong> ساختم! اما تو شعرهایم را فراموش کردی و گفتی همه چیز را فراموش کن...»</em></font></p></blockquote></blockquote><font size="2"><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify">تمایز دوست داشتن و عشق را او به من آموخت، مدتها قبل از آنکه شریعتی در کویرش برایم توصیفش کند.<br /></p><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"><em>«گفتم فراموشم کن چون می‌ترسیدم تو از اینکه می‌گویم &quot;دوست‌دارم تازگی باران شعرهایت را&quot; رنجیده باشی. چون می‌ترسیدم در راه تکاملت به سوی نور وقفه‌ای ایجاد شود. با خودم گفتم پنهانی از خودش احساسش را دوست می‌دارم. پنهانی از نقابش...»</em></p></blockquote></blockquote><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"><font size="2">آسفالت، چشمهایم و شیشه ماشین همه خیس شده‌اند. حس خوشایندی با حس غریبی می‌آمیزد: چقدر آن بودم که خیال می‌کردم هستم؟...<br /></font><font size="2">حالا ما نامزد بودیم. حالا وقتی مغرورانه از کلاس نقاشی اش بر می‌گشت، آرایشش را -هر چند اندک- که می‌بینم دلم می‌گیرد! وقتی از همکلاسی‌های دانشگاهش حرف می‌زند، یا حتی وقتی از همکارانش می‌گوید دلم می‌گیرد! چقدر دور شده‌ام؟ از آنچه اعتقادم بود و فریادش می‌زدم؟ همیشه خیال می‌کردم اگر ازدواج کنم هیچگاه حس مالکیتی نسبت به همسرم نخواهم داشت و او می‌تواند آزادانه هر طور بخواهد زندگی کند و من حق هیچ‌گونه محدود کردن او را ندارم! آن حس خوشایند و حس غریب با مفهوم «کاش»، ذهنم را هم خیس می‌کنند. مثل آسفالت. مثل شیشه ماشین.</font></p><p align="justify"><font size="2">او موفق شده بود! شوکی را که حرفش را می زد کرختم کرده. زندگی اما مثل سریالهای تلویزیون نیست که از فردا تصمیم بگیرم عوض شوم و نتیجه اخلاقی بگیرم. حالا سخت شده است. سخت است از او گذشتن. سخت است «خود» را کنار کشیدن. سخت است تمییز بین حق من و حق او، یا میان دوست داشتن و عشق و نیاز و غریزه و عادت و تعهد و حتی خواست من و خواست او. حالا همه چیز در هم پیچیده شده! و از زمان همین پیچیدگی دیگر نتوانستم قطعنامه برای خودم و برای دوست داشتن صادر کنم. و همین پیچیدگی باعث شد که با او ازدواج کنم...<br />چراغ سبز ساعت دیجیتالی ماشین چشمک زنان چهار تا یک را نشان می دهد: یازده و یازده دقیقه. یاد کتاب یازده دقیقه پائولو کوئلیو می افتم. و یاد شب‌هایی که... تازه می‌فهمم دیروقت است! استارت می زنم و راه می‌افتم. ماشین کند حرکت می‌کند و انگار مرا به سوی جوی خیس کنار خیابان می‌کشاند. پیاده می‌شوم و برای عوض کردن لاستیک پنچرم دست به کار می‌شوم!...</font></p><p align="justify"><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /> سحر جان! قول می‌دهم چرخ زاپاسم دیگر پنچر نباشد!... <br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /> روز 30 شهریور 63 مسلما در خاطرم نیست، اما می‌گویند در این روز به دنیا آمده‌ام. پدرم در زمان جنگ سرباز بوده و مادرم موقتا از تهران به وطنشان سبزوار آمده بود که من پریدم بیرون! فکر کنم برای همین است که از پنج سالگی تا الان هنوز در سبزوارم! دو نکته در مورد روز تولدم: یکی اینکه به خاطر روز تولدم در مدرسه من همیشه کوچکترین فرد کلاس بوده‌ام! و اگر یک روز دیرتر به دنیا می‌آمدم از لحاظ سال تحصیلی یک سال عقب می‌افتادم. و از این بابت خدا را شاکرم. و دوم این‌که این روز بعدها به نام «روز گفتگوی تمدنها» نامگذاری شد که شاید با دبیری کانونی به همین نام در دانشگاه و ذات گفتمانگرایم! یک زنجیره «همزمانی‌های معنادار» به ذهن متبادر سازد!</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" /> گاهی آدم ناخودآگاه تشنه یک کتاب خاص می شود که نه دیده و نه خوانده! از چند ماه پیش به دنبال کتابی بودم با عنوان «جهان هولوگرافیک». دو سه هفته پیش سفارشم رسید و الان هنوز چند صفحه ای از آنرا بیشتر نخوانده‌ام. در توضیح عنوان این کتاب که نوشته مایکل تالبوت و با ترجمه داریوش مهرجویی است، آمده است: «جهان هولوگرافیک، نظریه‌‌ای برای توضیح توانایی‌های فراطبیعی ذهن و اسرار ناشناخته مغز و جسم». کتاب همانطور است که حدس می زدم. و موضوعش همخوانی شدیدی با موضوع مطلب «کوچ جادوگران» که در 15 مرداد نوشته ام دارد. به دوستانی که به آن بحث علاقه داشتند شدیدا توصیه خواندن این کتاب را می‌کنم. پشت جلد کتاب نوشته «[...] با خواندن جهان هولوگرافیک، با جهانی روبرو می‌شویم که هر ذره آن ویژگی‌های کل آن را در خود دارد و خواننده ایرانی بسیاری از مفاهیم متافیزیکی را که ریشه در فلسفه و عرفان شرق دارد در قالب زبانی روشن و امروزی باز می‌شناسد.»</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/4.gif" align="baseline" border="0" /> طرح گسترش سایت و تغییرات وعده داده شده فراموش نشده و در دست اقدام است! قالبساز هم از این امر مستثنی نیست.<font size="2"><img alt="ویژه" hspace="0" src="/weblog/images/tea.gif" align="right" border="0" /></font></font><font size="2"><br /></font></p><p align="justify"><font size="2"> ممنون می شوم کامنتها شامل متن و حاشیه باشد!</font></p><p align="justify" /><p align="justify" /></font>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>جنوبِ غروب</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2008/09/post_43.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=54" title="جنوبِ غروب" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2008:/weblog//1.54</id>
    
    <published>2008-09-03T22:02:02Z</published>
    <updated>2008-09-04T03:42:11Z</updated>
    
    <summary>1-زمان که در مکان پخش می‌شودنارنجی روشن می‌شود،گازش که می‌گیرمقرمز می‌شود!ردّشروی دستان توزمان که در مکان پخش می‌شود.2- متنی برای چند حاشیه:خوشحالم که مطلب قبلی ذهن اکثر دوستان را درگیر کرد و نظرات خوبی هم به میان آمد. به هرحال این مخالفت...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><img alt="زمان در مکان" hspace="0" src="/weblog/images/time-place.jpg" align="baseline" border="0" /></p><p align="justify"><font size="2"><strong><font face="times new roman,times,serif" color="#333399" size="5">1-</font></strong><br />زمان که در مکان پخش می‌شود<br />نارنجی روشن می‌شود،<br />گازش که می‌گیرم<br />قرمز می‌شود!<br />ردّش<br />روی دستان تو<br />زمان که در مکان پخش می‌شود.</font></p><p align="justify"><br /><font size="2"><strong><font face="times new roman,times,serif" color="#3333cc" size="5">2-</font></strong> <strong>متنی برای چند حاشیه:</strong><br />خوشحالم که مطلب قبلی ذهن اکثر دوستان را درگیر کرد و نظرات خوبی هم به میان آمد. به هرحال این مخالفت و موافقت دوستان با توجه به تغییری که در نوع نوشتارم اتفاق افتاده بود دور از انتظار نبود. دوستان زیادی مثل همیشه لطف داشتند و استقبال کرده بودند. و دوستانی هم تحلیل کردند و دوستانی هم انتقاد. که اینها مسلما بیشتر لطف کردند! البته بعضی هم می‌خواستند از آب گل‌آلود ماهی بگیرند! به دوستانی که به موضوع قبلی علاقمند بودند (و خواستند این بحث ادامه پیدا کند) پیشنهاد می‌کنم نظرات نیما قاسمی، لیلا، مهر، اسماعیل پسندیده و خانم ثابتی را در پست قبلی بخوانند. ضمنا، این موضوع تازه‌ای نبود در وبلاگ من، فقط شیوه بیانش فرق می کرد! مراجعه شود به <a title="اینجا هم درباره ماورا نوشته ام" href="/weblog/2005/08/post_9.php" target="_blank">+</a> و <a title="اینجا هم درباره ماورا نوشته ام" href="/weblog/2005/09/post_8.php" target="_blank">+</a> و <a title="اینجا هم از ماورا نوشته ام" href="/weblog/2006/08/post_27.php" target="_blank">+</a> در آرشیوم.<br /></font><font size="2">اما فکر کردم شاید جا داشته باشد از نظرات دوستان گلچینی کنم و آنهایی را که نکته داشتند را اینجا بازنویسی کنم. و البته پاسخ بعضی دوستان را هم بدهم:</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>-<a title="عاقلانه" href="http://www.leylaa.com/" target="_blank"> لیلا</a>:</strong> <em>&quot;...ماورایی وجود ندارد چرا که واقعیتی وجود ندارد .چرا که چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من...&quot;<br /></em>این جمله زیبا من را یاد ماجرای خواب چوآنگ تسه انداخت: چوآنگ‌تسه خواب می‌بیند پروانه شده است. بیدار که می‌شود برای شاگردانش خواب را تعریف می‌کند و می‌گوید حالا نمی‌دانم من پروانه‌ای هستم که خوابِ آدم شدن می‌بیند یا چوآنگ‌تسه‌ای هستم که خواب پروانه شدن دیده است!</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>- <a title="چند خط برای خواندن" href="http://www.discourse.persianblog.ir/" target="_blank">خانم ثابتی</a>:</strong> <em>&quot;برای من حرفهای حامد بیدی، کسی که در خانه‌اش تمام پیش دریافت‌های خواننده‌اش را بر هم می‌ریزد و نگاه او را بجای از بالا به پایین، از سمت چپ به راست می‌لغزاند... ارزش دارد.&quot;<br />&quot;معتقدم که خواندن و خیلی خواندن هم اگر بند ناف اش به شعوری متصل نباشد ما را با معرفت نمی کند...&quot;</em></font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>- <a title="من و جوی فاضلاب" href="http://www.mananjaboodam.blogfa.com/" target="_blank">اسماعیل پسندیده</a>:</strong> <em>&quot;متنت خيلي مزخرف بود. ياد چرت و پرت‌هاي كلاس‌هاي معارف و اخلاق افتادم...&quot;</em><br /><em>&quot;...شاعرانه از لغزيدن نگاه از سمت چپ به راست در اين سايت سخن گفتيد كه اگر كمي سواد بصري‌تان را منطقي و با خواندن كتاب‌هاي مفيد افزايش مي‌داديد (با احترام به حامد عزيز) مي‌دانستيد كه از لحاظ قواعد بصري اين كار باعث سر در گمي و عدم تمركز بيننده مي شود.&quot;</em><br />اینجا توضیحاتی در مورد افقی بودن وبلاگ لازم است. یادآوری می کنم شما نوشته‌های هر پست را به همان شکل مرسوم از بالا به پایین می‌خوانید. و این قاعدتا هیچ عدم تمرکزی به وجود نمی‌آورد! آنچه متفاوت است چیدمان اجزای وبلاگ من است که افقی و کنار همند به جای زیر هم. و این باعث شده مرور متنها و تصاویر آنها به شکل یک دیوار گالری باشد که ما را از یک سو به سوی دیگر می کشاند.<br />و اما نکته مهمتر. در طراحی وب همیشه باید حواسمان باشد طراحی در رزولوشن‌های متفاوت درست جواب بدهد و اسکرول‌بار (Scroll Bar) افقی به هیچ وجه نمایش داده نشود. زیرا وجود دو اسکرول افقی و عمودی موجب عدم تمرکز بیننده و دشواری نمایش می شود. این یک خطا در برنامه نویسی استاتیک وب محسوب می شود. اما در اینجا هدف من به قول خانم ثابتی برهم ریختن  پیش‌دریافت‌های خواننده‌ام است. یعنی ایجاد یک تکان برای غبارروبی از ذهن‌ها (که موازی صدای شرشر باران و گرافیک وبلاگ است). البته به فکر عدم تمرکز هم بوده‌ام و در اینجا فقط یک اسکرول اصلی که افقی است وجود دارد. مسلما من این سبک را &quot;استاندارد&quot; نمی‌دانم و نمی‌خواهم هم وبلاگی استاندارد داشته باشم! به این اتفاق می گویند یک Performance هنری جدید به نام WebArt که متاسفانه در ایران خیلی کم شناخته شده است. این حرکت‌ها زیر مجموعه‌ای از هنر مفهومی (Conceptual Art) و هنر پست مدرن محسوب می‌شود که تلفیق هنرها با هم و نوعی ساختارشکنی نشانه‌های آن می‌تواند باشد. و یادآوری می کنم پست مدرن بودن چیزی نیست که کسی به آن افتخار کند، بلکه نشان از یک &quot;وضعیت&quot; است، وضعیتی جهانی است که انسان امروز (به طور عام) دچار آن شده است و شاید ویژگی اصلی‌اش همین عصیان در برابر اصول گذشته و مبانی مدرن است. که از قضا این زیر سوال بردن اصول مدرنیسم برای ما ایرانیان تازگی ندارد و سنت‌گراهای مذهبی ما این‌کار را قبلا کرده‌اند و حاصل آن جامعه تلفیقی و آشفته و پیچیده‌ی پست‌مدرن ایران امروز است! و همین دلیل آنست که نوشته قبلی‌ام شما را یاد &quot;چرت و پرت‌های کلاس‌های معارف و اخلاق&quot; انداخته است!<br />نکته آخر آنکه در هنر جدید، به قول شالوده‌شکنها (Deconstructionists) مهم مفهوم و تاثیر نهایی روی ذهن مخاطب و تواردهای ذهنی (Connotations) است نه استانداردها و ابزارها. شاید بعدها در بخش مقالات سایت این بحث ناقص را کامل کردم.<br />اما اسماعیل جان، در نهایت هیچکدام از این‌ها به اندازه احساس متفاوت و آرامشی که به بازدیدکنندگان وبلاگم دست می‌دهد برایم مهم نیست. و همین یکی از مهمترین دستاوردهای پنج سال وبلاگ نویسی‌ام است.)</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>- n_0083 :</strong> <em>&quot;...اما چون فکر می‌کنم نظراتم به درد شما نمی‌خوره زیاد نظر ندادم ... به نظر شما اگه من یه سال دیگه مطالب وبلاگتونو بخونم تغییری توش میبینم؟&quot;</em><br />لازم به ذکر است که نظرات تمام دوستان از هر نوع برای من مهم و قابل بررسی است. ارزش وبلاگ در گفتمان دوجانبه‌اش است! و اما در مورد تغییر باید بگویم نیاز به زمان دارد. من هیچ‌گاه ادای متفاوت شدن و یا تغییر کردن را در نیاورده‌ام -قابل توجه <strong><a title="Tuesday's Gone" href="http://www.neoboy.ir/blog" target="_blank">n3o</a></strong>- و هرچه بوده واقعا در من اتفاق افتاده. البته هنوز فکر می‌کنم جایی که هستم راحتم. اما همیشه &quot;تغییر&quot; برای من مقدس و یک فرصت بوده.</font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>کوچ جادوگران</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2008/08/post_42.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=50" title="کوچ جادوگران" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2008:/weblog//1.50</id>
    
    <published>2008-08-05T18:31:29Z</published>
    <updated>2008-08-07T02:17:20Z</updated>
    
    <summary>همیشه این سوال بوده که آنچه ما-ورا یا متا-فیزیک (هر دو به چیزی اشاره دارند فراتر از واقعیت) تا چه اندازه باور کردنی است؟ اصلا وجود دارد یا نه؟ آیا می توان بین دو دنیای مادی (واقعیت) و روحی (ماورا) ارتباط برقرار کرد و چگونه می توانند به هم تاثیر بگذارند؟ نمونه های فراوانی در تاریخ و ادبیات و فرهنگ تمام ملل داریم از معجزات و اتفاقاتی که ظاهرا دلیلی علّی معلولی و توجیه علمی ندارند. از عصای موسی و آب دهان شفابخش عیسی و پیشگویی مغان بگیر تا خبرهایی که گاه از گوشه و کنار درباره دعانویسان و جادوگران امروزی از منابع موثق می شنویم...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><img alt="ماورا" hspace="0" src="http://hamed-bd.com/weblog/images/metaphysic-in-frame.jpg" align="baseline" border="0" /></font></p><p align="justify"><font size="2">همیشه این سوال بوده که آنچه ما-ورا یا متا-فیزیک (هر دو به چیزی اشاره دارند فراتر از واقعیت) نامیده ایم تا چه اندازه باور کردنی است؟ اصلا وجود دارد یا نه؟ آیا می توان بین دو دنیای مادی (واقعیت) و روحی (ماورا) ارتباط برقرار کرد و چگونه می توانند به هم تاثیر بگذارند؟ نمونه های فراوانی در تاریخ و ادبیات و فرهنگ تمام ملل داریم از معجزات و اتفاقاتی که ظاهرا دلیلی علّی معلولی و توجیه علمی ندارند. از عصای موسی و آب دهان شفابخش عیسی و پیشگویی مغان بگیر تا خبرهایی که گاه از گوشه و کنار درباره دعانویسان و جادوگران امروزی از منابع موثق می شنویم.<br />وقتی چنین خرق عادت هایی را باور نمی کنیم چیزی را از یاد برده ایم. اینکه اصلا خود این «واقعیت» چیست که اینقدر به آن اصالت داده ایم و اصل را بر آن گرفته ایم؟! واقعیت، تحلیل حواس ماست از اطلاعاتی که دریافت می کنند. اطلاعات بصری، شنوایی، بویایی، لامسه و چشایی پردازش می شوند و درکی از واقعیت را به ما می دهند. این درک صد در صد وابسته به حواس ماست و مثلا اگر نابینا یا ناشنوا باشیم دنیا برایمان شکل دیگری خواهد داشت! به همین سادگی. به هیچ وجه نمی توان ادعا کرد ما درک کاملی از واقعیت اطراف داریم. پس مطمئنا «چیزهایی» وجود دارند که ما حواس مربوط به درک آنها را نداریم. این چیزها هم جزئی از همین «واقعیت» هستند اما اطلاعات ادراکی مربوط به آنها توسط ما دریافت نمی شود! یعنی گیرنده های مربوطه را نداریم! این می شود که فکر کنیم جهان دو قسمت است: فیزیک و متافیزیک! <br />انسان گذشته های دور مرزی بین واقعیت و ماورا، یا خودآگاه و ناخودآگاه، و یا حتی بین «خود» و «دیگری» قائل نمی شدند. از زمانی که قادر به حرف زدن شدند کم کم نداهایی هم از درون می شنیدند. و باز با گذشت زمانهای دراز و با تکامل ذهن و شکل گیری خودآگاه، افراد کمی در قبیله می ماندند که این صداها را می شنیدند. آنها پیامبر، یا روحانی یا جادوگر قبیله شناخته می شدند. با گذشت زمان این کمتر و کمتر شد و از معدود پیامبران هم گذشت و در عصر ما دیگر کسی این ندا را نمی شنود. حالا که کاملا جدا شده ایم فهمیده ایم آن ندای خدا بوده است. به قول سهراب «من به خاک آمدم، و بنده شدم، تو بالا رفتی، و خدا شدی». <font size="1">(شعر نیایش، هشت کتاب)</font><br />با وجود زندگی سخت و خطر حمله حیوانات و... انسان قدیم راه بهتری برای زندگی داشت و آرامشش آرامتر و مداومتر بود. او در خشکسالی روان آسمان را فرا می خواند و از قضا باران هم می بارید! وقتی آشفته حال می شد با ورد جادوگر قبیله جن ها از بدنش خارج می شدند. و به وقت رقص مذهبی واقعا تبدیل به همان حیوانی می شدند که ماسکش را روی صورت گذاشته اند. حالا انسان خردورز امروز با غرور مخربی که دارد خیال می کند به جهان مسلط است! به قول یونگ «خواستن توانستن است نمایانگر خرافه پرستی انسان امروزی است». انسان امروز به هیچ چیز ایمان ندارد. حتی روحانیان و کشیشان می خواهند دین را لزوما عقلانی جلوه دهند. اشتباهی که ایمان را نابود کرده است. تنها چیزی که از دین و مذهب باقیمانده اداهای خنده داری است از آنچه واقعا انسان را هدایت می کرد. نه به خدایان و الهه ها ایمان داریم، نه به اسطوره ها، نه به گفتار پیامبرانمان. انسان، همانطور که یونگ می گوید، «خدایان و ابلیسهایش مطلقا نابود نشده اند و تنها نام های خود را تغییر داده اند، و همواره او را گرفتار نگرانی و تشویش های مبهم کرده اند تا به قرص های بی اثر، الکل، توتون و غذا پناه برد...» <font size="1">(کتاب انسان و سمبولهایش)</font><br />ماورا جزوی از همین دنیای به اصطلاح واقعی است. از زمانی نه چندان دور راه را اشتباه آمده ایم انگار. از زمانی که یانگ/عقل/غرب غالب شد بر یین/دل/شرق. شاید از دوهزار و پانصد سال پیش. شاید از چهارصد سال پیش. و شاید از زمان پایان کودکی. چه فرق دارد. «من هنوز/ موهبت های مجهول شب را/ خواب می بینم/ .../ در علف زار پیش از شیوع تکلم/ آخرین جشن جسمانی ما بپا بود./ من در این جشن موسیقی اختران را/ از درون سفالینه ها می شنیدم/ و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود...» <font size="1">(سهراب سپهری، هشت کتاب، متن قدیم شب)</font>.</font></p><p align="justify"><br /><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" />من کجا خوابم برد؟ / یه چیزی دستم بود / کجا از دستم رفت؟ <font size="1">(حسین پناهی)</font><br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /><strong>وبلاگ نویسی من پنج ساله شد.</strong> نیمه مرداد 82 بود که در وبلاگم که آن زمان اسمش «<a title="محل قبلی وبلاگم" href="http://www.hameddtm.persianblog.ir/" target="_blank">پاییز بارانی</a>» بود شروع کردم به نوشتن در وب. و دو سال پیش اسباب کشی کردم به <strong>ماورا</strong>. خیلی برایم جالب است اینکه من پنج سال است که وبلاگ می نویسم و کلی دوستان وبلاگی دارم. خیلی هاشان را خیلی دوست دارم و با چند نفریشان هم رفت و آمد داشته ام. هر چند به جز وبلاگهای <a title="سروش در لابیرنتش" href="http://www.saoshiant.persianblog.ir/" target="_blank">سروش</a> و <a title="عاقلانه" href="http://www.leylaa.com/" target="_blank">لیلا</a> و <a title="یونگ و معنویت معاصر" href="http://www.c-g-jung.blogspot.com/" target="_blank">نیما</a> خیلی کم فرصت می کنم مطالب بقیه دوستان را هم پیگر باشم، اما دوستان همیشه همراه و پیگیر بوده اند و از این بابت خوشحالم و سپاسگذار.<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" />در سال ششم وبلاگ نویسی ام تصمیم دارم سایتم را گسترده تر و به روز ترش کنم. قسمتهای مقالات، طراحی های گرافیک و وب و قالبساز و قفسه و خلاصه همه قسمتها را نو کنم. و اگر خدا بخواهد و زمین و آسمان جور باشد به روز نگهشان دارم. وبلاگ هم تغییراتی خواهد یافت اما از لحاظ محتوایی همین روند را ادامه می دهد. نقد و بررسی کتابها و فیلمها و مقالاتم را در بخشی مجزا در سایت خواهم آورد. امید دارم تا اواخر شهریور تکمیلش کنم.<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/4.gif" align="baseline" border="0" />یکی از بدیهای حاشیه ها این است که حواس خواننده از مطلب اصلی پرت می شود و در کامنتش چیزی درباره موضوع اصلی پست نمی گوید! یادتان هست یک بار گفته بودم چه خوب می شد نظرات شما هم متن اصلی و حاشیه داشت؟! حالا در حاشیه پیامتان، بنویسید چند وقت است ماورا را می خوانید.</font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>قمارخانه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2008/07/post_41.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=49" title="قمارخانه" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2008:/weblog//1.49</id>
    
    <published>2008-07-09T00:15:08Z</published>
    <updated>2008-07-09T01:33:00Z</updated>
    
    <summary>می‌چرخانم و رینگ و رینگ و رینگ و نشانه‌ی بازی می‌رود روی عشق و من تو را از همان اولِ تاریخ می‌برم. برای دست اول خوب و خوش یمن است و قمار بعدی را محکمتر می‌چرخانم و رینگ و رینگ...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><a href="/weblog/images/competition-large.jpg"><img alt="موجوداتی که فقط می دوند" hspace="0" src="/weblog/images/competition.jpg" align="baseline" border="0" /></a></font></p><p align="justify"><font size="2">می‌چرخانم و رینگ و رینگ و رینگ و نشانه‌ی بازی می‌رود روی عشق و من تو را از همان اولِ تاریخ می‌برم. برای دست اول خوب و خوش یمن است و قمار بعدی را محکمتر می‌چرخانم و رینگ و رینگ و رینگ. دست در دست هم در میان هیاهوی میهمانان و رقص و موسیقی و هنوز همه چیز خوب است و رینگ و رینگ و رینگ! همه خاموش می‌شوند و انگار به کدام قبرستان فرار کرده باشند و فقط من و توییم و فاصله‌ی اعجاب انگیزی که در تاریکی‌ها غرق شده و هیچ انتظارش نمی‌رفت کمتر شود و کش آمده باشد انگار در شبِ باختنِ تو و به امید بُردباز چرخاندن و رینگ و رینگ و بغض و رینگ و مرگ و درد و رینگ و اشک و عشق با تثلیثش و چرخشِ بازی و تکه تکه شدن و مجنون شدن و فرهاد شدن و در تابوتِ رومئو خوابیدن و چرخش و چرخش و چرخش و پول و کار و درآمد و زمان را می‌دهی تا یک دور دیگر بچرخانی این قمار لعنتی را و می چرخد و پول می‌گیری در ازای فرصتهای از دست رفته و عشقِ به باد داده و پول را نگرفته گم می‌کنی در پی خسارتی یافاجعه‌ای و انگار که دنیا پس گرفته باشد تا متضرر نشود این قمارخانه و مقروض می‌شوی و مجبوری دوباره بچرخانی تا خلاص شوی و می‌چرخد و رینگ و رینگ و رینگ و پدر می‌شوی و مادر می‌شوی و مقروض تر به دنیا می‌شوی و حالا دیگر انگار خیال خلاص شدن توهمی است و زنده ماندن بدون این قمار تمسخری، بس که شلوغی در شلوغی در میان انبوه بردگان در خیابان می دوی تا بگردد چرخ ماشینت و هوا داغ است و عرق می‌ریزی و باز هم می‌چرخانی بدون عشق، بدون پول، بدون زمانی برای پشیمانی یا برای آغاز و گدایی شده‌ای در خیابانی پر از زرق و برق‌هایی که حسرت به دلت می آویزد و مایعی که از زیر دُمت می‌ریزد و داروین که نه، تجسمِ تئوری‌اش می‌شوی و یکی می‌شوی با همه‌ی موجوداتی که فقط می‌دوند و می‌خورند و می‌خوابند و از زیر دُمشان مایعاتی بر آسفالتِ ذهنِ بشریت می‌ریزند و وامانده از آسمان و زمین هاروت می‌شوی و ماروت می‌شوی و هر سه گناه را مرتکب می‌شوی و زهره‌ات می پرد به آسمان و تا ابد در چاه بابل آویزان می‌شوی...</font></p><p align="justify"><font size="2">و دیگر صدای رینگ رینگی شنیده نمی شود...</font></p><p align="justify"><font size="2"></font></p><p align="justify"><br /><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /><font size="2">من و تو نمی‌خواهیم بازیچه این قمارخانه باشیم. نچرخیدن با چرخش عُرف و زمانه هزینه زیادی خواهد داشت. اما اگر چرخیده شویم بیشتر همه چیز را از دست خواهیم داد. شاید بهتر آنکه خودمان <strong>پرتابشان کنیم</strong>!</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" />کاش زودتر. چقدر این آرزویم عمیق است. کاش زودتر خلاص کنم خودم را از  اینگونه چرخیده شدن. از مرداد قرار بود کارهایم را کمتر کنم و مطالعه‌ام را نظم دهم، تا کم کم برای آزمون کارشناسی ارشد به قصد پژوهش هنر آماده شوم. همه می گویند خدا را شکر کن اما من از این همه سفارشات کاری و کارهای سفارشی هراسانم. کاش زودتر!...<br /></font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>شبگیجه ها</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2008/04/post_40.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=48" title="شبگیجه ها" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2008:/weblog//1.48</id>
    
    <published>2008-04-20T21:45:02Z</published>
    <updated>2008-06-16T15:46:11Z</updated>
    
    <summary>گمان کردم خورشید قصد طلوع دارد و سحر است. اما خواب مانده بودم. روشنایی افق، از غروب بوده. و شب دوباره آغاز شد. بی آنکه روزی پایان یافته باشد. و بعد هوا ابر شد. ابرها بیشتر شد. و باران گرفت....</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="center"><em><font size="2"><img alt="شبگیجه" hspace="0" src="/weblog/images/shabgijeh.jpg" align="baseline" border="0" /></font></em></p><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"><em><font size="2">گمان کردم خورشید قصد طلوع دارد و سحر است. اما خواب مانده بودم. روشنایی افق، از غروب بوده. و شب دوباره آغاز شد. بی آنکه روزی پایان یافته باشد. و بعد هوا ابر شد. ابرها بیشتر شد. و باران گرفت. خیس شدم از شب. گفتم تمام می‌شود. گفتم سحر باز می‌گردد. سحر جان؛ دل-تنگی می‌دانی یعنی چه؟ </font></em></p></blockquote></blockquote></blockquote></blockquote><font size="2"></font><font size="2"><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"><font face="times new roman,times,serif" size="5"><strong>1.</strong></font><br />در تاریکی می‌توان جریان داشت. می‌توان ریخت به زمین. می‌توان شرشر کرد. در تاریکی می‌توان به حرف تو رسید و رفت و گم شد. در فضای شب می‌شود معلق ماند. در تاریکی می‌توان بی‌جهت رفت. بی‌خود بود. چرت بود. یا اصلا نبود.<br />شب است. باران گرفته است از من تاب را. بی تو تاریک است. و من چقدر با این تاریکی یگانه‌ام. بدون آنکه با ماه-تاب تو بیگانه باشم.<br />اینجا که تاریک است نه من هستم نه تو. ذهن من است و یاد تو. نیستی آنقدر صریح می‌شود که آدم فکر می‌کند همه جا تو هستی. هراس می‌گیرد آدم از تاریکی. و دل هی آنقدر می‌ریزد و می‌ریزد که جویی شود و در سراشیب تاریکی جریان یابد. و بعد دل آدم تنگ می‌شود. خالی می‌شود. و تو کم می‌شوی. و شرشرشر. تو زیاد می‌شوی. و باز باران می‌گیرد از من تاب را.</p><p align="justify"><font face="times new roman,times,serif" size="5"><strong>2.</strong></font><br /><font size="2">گفتم تمام زندگیمان تکرار همان شبانه روز اول بود: تناوب گریه و خنده.<br /></font><font size="2">و تو خندیدی.<br />گفتم برو؛ برو سعی کن آب ریخته را جمع کنی. بی من برو ببین چقدر می‌روی. گفتم برو و اگر خواستی برگرد! من هم می‌روم و برمی‌گردم. و تو ترسیدی.<br />گفتم بمان؛ بمان و فراموش کن عادت غمناک فکر به محال را. بمان شاید بشود طور دیگری ماند. و تو گریستی.<br />گفتی زندگیمان چقدر متفاوت است و به دور از تکرار دیگران. و من خندیدم.<br />گفتی برو؛ و من ترسیدم.<br />گفتی بمان؛ و من گریستم...</font></p><p align="justify"><strong><font face="Times New Roman" size="5">3.</font></strong><br /><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="2">تو آسفالت می‌شوی،<br />وقتی که باران می‌زند.<br />و زمین،<br />و شب،<br />خیس می‌شوند.</font></p><p align="justify"><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="2">می‌شوی تو<br />آسفالت می‌شوی تو وقتی<br />من ماشین می‌شوم<br />و بوق می‌زنم<br />به زمین،<br />به شب.</font></p><p align="justify"><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="2">خیس می‌شوند وقتی می‌زند؛<br />می میری‌وقتی می‌زنم...</font></p><p align="justify"><font size="2"></font> </p><p><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" /><font size="2">تو که می‌دانی دل-تنگی چه اتفاق سنگینی است... فکرش را بکن با آهنگهای Blue و شب و تنهایی و باران و دوم اردیبهشت هم قاطی شود!</font></p><p align="justify"><font size="2"></font> <img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /><font size="2"> یکسال از نامزدی من و سحر گذشت. در سالگردش پیتزا گوشت و قارچ را با آیس‌پک خوردیم! حالمان یک جوری شد!... یک سال متفاوتی بود.</font></p></font>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>تغییرات</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2008/02/post_39.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=47" title="تغییرات" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2008:/weblog//1.47</id>
    
    <published>2008-02-03T21:20:16Z</published>
    <updated>2008-02-04T13:19:46Z</updated>
    
    <summary>تغییر کنیم، یا تغییر دهیم؟</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><img alt="جیغ مانک در گردش ون گوگ" hspace="0" src="/weblog/images/munch-gogh.jpg" align="baseline" border="0" /></font></p><p align="justify"><font size="2">جهان تغییر می کند. اطراف ما، انسانها و ذهن ها تغییر می کنند. «من» هم تغییر می‌کند. برای آرامش، باید هم-آهنگ باشیم. بیرون تغییر می‌کند، درون تغییر کند. و درون تغییر می کند، جهان تغییر کند.<br />جهان بزرگ است. بیرون قوی است. وقتی تغییر می‌کند، چقدر مجازیم تغییر کنیم تا هم آهنگ شویم؟ «من» سرکش است و خود خواه. «من» وجود دارد و برای همین مجزا از بیرون است. وقتی من با بیرون آهنگ مخالفت می زند، چقدر مجازیم تغییر دهیم؟<br /><strong>تغییر کنیم،</strong> یا <strong>تغییر دهیم</strong>؟ کدام یک؟!<br />تا چه حد می توانیم، و تا چه اندازه می تواند، تغییر کنیم، یا تغییر کند؟ کدام یک؟ بپذیریم، یا بپذیرانیم؟ تا هم آهنگ شود این چرخش تغییرات؟<br />شرقیان تغییر می کردند: «<em>فرزانه همیشه در حال تواضع است، و اجازه می‌دهد جریان تائو او را شکل دهد</em>»<font size="1"> (تائو تِ چینگ، لائو تزو)</font>.  غربیان تغییر می دادند: «<em>زمین را پر سازید، بر آن تسلط یابید، و بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و همه حیوانات فرمانروایی کنید</em>» <font size="1">(تورات، باب پیدایش)</font>. کدامیک به آرامش و هم آهنگی بزرگ رسیده‌اند؟<br />یا نباشیم. یا یکی شویم. عدم. یا وحدت.<br />وقتی آنقدر تغییر کنیم که  کسی دیگر شویم، این آرامش را چه حاصل؟! که دیگر «منی» نیست که آرام بگیرد. که دیگر این من آن من نیست که بود؛ و می خواست بماند.<br />وقتی در تقلای تغییر دادن، زیر پای بی رحم دنیا له شویم، از این هماهنگی چه حاصل؟...<br />وقتی آدمها بخواهند یکدیگر را تغییر دهند، جدال می شود. تغییر کردن یعنی دگرگونه شدن، یعنی عادتها را کنار گذاشتن، یعنی جابه‌جا شدن. آدمها علاوه بر خودخواهی و تنبلی ترسویند و ترجیح می‌دهند دیگران جابه‌جا شوند! کم حاضر می شوند تغییر کنند. با این توجیه که تسلیم ننگ است!</font></p><p align="justify"><font size="2">اما، اما چیزی گاه بر سر زبان همین آدمها می‌آید که گوشه چشمشان را خیس می‌کند: <strong>عشق!</strong> این حس موهوم دوست داشتن و از خود گذشتن! و بدین ترتیب معادله ای که پیچیده بود و حساب و کتابی که به اندازه کافی به هم ریخته بود، دیگر از دست ذهن خارج می شود: تا چه حد مجازیم تغییر کنیم تا با او هم آهنگ شویم؟ و تا چه حد مجازیم تغییر دهیم، تا او با ما هماهنگ شود؟ : <strong>تسلیم یا تجاوز؟!</strong></font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>چه جدال سختی است میان آنچه که پشت این واژه ها کمین کرده اند...</strong></font></p><p align="justify"><br /><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" />نفرین به کسی که پنیر مرا جا به جا کرد!...<br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /> در مسابقه پوستر گوتنبرگ 555 فقط <a class="links" title="گرافیک رسم" href="http://www.rasm.ir/default.asp?Aid=2077" target="_blank">نامزد دریافت جایزه</a> شدم! پوستر را <a title="گالری پوسترهای نامزد" href="http://www.rasm.ir/default.asp?Aid=2086" target="_blank">اینجا</a> ببینید.</font><font size="2"><br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" /> در <font size="2"><a class="links" title="Iranian.com" href="http://67.192.94.187/main/2008-46" target="_blank">اینجا هم</a>، خودم و وبلاگهام معرفی شده اند.</font><br /><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/4.gif" align="baseline" border="0" /> چقدر خواندنی خوب هست اینجاها: <a class="links" title="دیگران" href="http://www.degaran.com/" target="_blank">دیگران <font size="1">(ادبیات ایران و جهان)</font></a> و <a class="links" title="تازه های ادبی" href="http://ccccc.blogfa.com/" target="_blank">تازه های ادبی</a>. عناصر سه گانه <a class="links" title="سوشیانت" href="http://www.saoshiant.persianblog.ir/" target="_blank">سروش</a> را هم بخوانید! </font><br /><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/5.gif" align="baseline" border="0" />  کسی اگر درباره <strong>ارشد رشته پژوهش هنر</strong> اطلاعاتی دارد بی خبرم نگذارد!<br /></font><font size="2"><img alt="ویژه" hspace="0" src="/weblog/images/tea.gif" align="right" border="0" /></font></p><p align="justify"><font size="2">ثبت ایمیلتان در خبرنامه وبلاگ مفید است! به قسمت آرشیو و امکانات مراجعه شود...</font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>گردش در میدان دی اِن اِی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hamed-bd.com/weblog/2007/12/post_38.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.hamed-bd.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=46" title="گردش در میدان دی اِن اِی" />
    <id>tag:www.hamed-bd.com,2007:/weblog//1.46</id>
    
    <published>2007-12-30T15:26:09Z</published>
    <updated>2007-12-30T11:16:49Z</updated>
    
    <summary>می‌چرخیم و می‌گرییم. می‌چرخیم و می‌خندیم. دور میدان DNA. و آدمها تعجب می‌کنند از اینکه بیش از یک دور، می‌چرخیم دور میدان کوچک شهر. تو گفتی بچرخیم؛ و من فرمان را چرخاندم. و همه چیز شروع شد. و چرخیدیم و...</summary>
    <author>
        <name>حامد</name>
        <uri>www.hamed-bd.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.hamed-bd.com/weblog/">
        <![CDATA[<p align="center"><font size="2"><a href="/weblog/images/wandering-larg.jpg" target="_blank"><img alt="می چرخیم و می خندیم و می گرییم" hspace="0" src="/weblog/images/wandering.jpg" align="baseline" border="0" /></a></font></p><p align="justify"><font size="2">می‌چرخیم و می‌گرییم. می‌چرخیم و می‌خندیم. دور میدان DNA. و آدمها تعجب می‌کنند از اینکه بیش از یک دور، می‌چرخیم دور میدان کوچک شهر. تو گفتی بچرخیم؛ و من فرمان را چرخاندم. و همه چیز شروع شد. و چرخیدیم و گریستیم. و چرخیدیم و خندیدیم. مثل دیوانه‌ها. دور میدانی که مهتابی‌های نورانی در آن به هم پیچیده‌اند. میدانی که انتهای یک راه بود و ابتدای یک بزرگراه. و من هنوز نمی‌دانم کی قرار است به سمت یکی از خیابان‌های دور میدان بپیچم. تو هم نمی‌دانی. اما می‌چرخیم همچنان دور میدان DNA. دی ان ای یعنی قرار بوده این‌طور باشد. و ما آلوچه ترش می‌خوریم. پیتزای هات می‌خوریم. بستنی یخ می‌خوریم. غصه‌ی داغ می‌خوریم. هوای خنک می‌خوریم. و حتی گاه حسرت می‌خوریم. مثل دیوانه‌ها. دور میدانی که ما را جادو کرده. فرمان دست من است اما تو فرمان می‌دهی. و نقش مارپیچ مهتابی‌ها در چشمانمان، هیپنوتیزم شده‌ایم. من در آینه فقط تو را می‌بینم. و تو سرگیجه می‌روی. دست در دست. چشم در چشم. می‌چرخیم دور میدانی که قرار بوده این طور باشد...</font></p><p align="justify"><font size="2"><img alt="حاشیه1" hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/1.gif" align="baseline" border="0" />بالاخره نهم دیماه هم رسید. اینجا نهم دیماه، تو به دنیا آمدی، دختر عجیب! و من از آغاز پاییز که به دنیا آمدم منتظرت بودم! تا بیایی و به جان هم بیافتیم! یادت هست وقتی آمدی هیچ برگی برای خودم نگذاشته بودم. و تو آرام آرام آمدی و نشستی. و من سفید شدم. سحر جان، تولدت مبارک... ممنون به خاطر همه چیز و همه چیز و حتی هیچ چیز.</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/2.gif" align="baseline" border="0" /> بخش <a class="links" title="نمونه طراحی های گرافیک" href="/portfolio/graphic.php" target="_blank">نمونه طراحی های گرافیک</a> به روز شد.</font></p><p align="justify"><img hspace="0" src="/weblog/images/hashieh.gif" align="baseline" border="0" /><img hspace="0" src="/weblog/images/3.gif" align="baseline" border="0" /><font size="2">لطفا برای اطلاع از به روز رسانی سایت و وبلاگ<strong> ایمیل خود را در خبرنامه ثبت کنید</strong>. روی لینک <strong>آرشیو و امکانات</strong> کلیک کنید تا فرم ظاهر شود!<br /></font></p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed> 

