« طبقه هفتاد و هشتم | صفحه اول | برای سحر عزیزم »
پیوند دو گوی
چهارشنبه ؛ ۱۵/فروردین/۸۶

باریکه تاریک

 1
كوچه تاريك است و باريك. نور ضعيف تيربرق‌ها ديوارهاي كاهگلي اطراف خود را روشن مي‌كند، اما حتي زير آن نورها هم روشني تو ديده مي‌شود كه مي‌روي و انگار دنبال كسي مي‌دوي. من هم مي روم و دنبال تو مي‌دوم. ناپديد مي‌شوي ناگهان پشت پيچ. پشت هيچ. پشت سرم را نگاه مي‌كنم و برمي‌گردم. دنبالت هرچه مي گردم نيستي و وقتي دوباره صداي پايت نزديك مي‌شود برمي‌گردم و تو را مي‌بينم كه دنبال كسي مي‌گردي و از من دور مي‌شوي. انگار هنوز نفهميده‌ام تو دنبال من مي‌گردي و من دنبال تو. كاش كسي به ما مي‌گفت انتهاي اين باريكه‌ي تاريك به ابتدايش مي‌رسد. كاش نگران خبردار شدن ساكنين كوچه نبوديم و يكديگر را صدا مي‌زديم. كاش راه حلي پيدا مي‌شد براي پيوند يين و يانگ تا مجبور نباشيم انقدر دنبال هم، چون‌آن دو گوي سياه و سفيد بچرخيم و به هم نخوريم...

2
خودتان برويد و ببينيد چه اتفاقي دارد مي‌افتد. يك جاده. يك روستا. يك دشت. حتما برويد. و در جاده اي خاكي در ميان دشت قدم بزنيد. خوب كه گوش كنيد چيزي جز صداي جريان آب و پرندگان و باد هم مي شنويد! صداي رشد و انبساط و شكستن پوسته‌ي سخت عادت. در آرامش دشت است كه مي‌شود فهميد هر چه بديست از خود ماست. اين يعني نقطه سر خط.

3
دوربين را از كاور درآوردم تا از نماي نزديك، از يك سنبل آبي عكسي بگيرم. داشتم به كادر فكر مي‌كردم كه متوجه شدم دوربين روشن نمي‌شود و ناگهان يادم آمد باطري‌هايش را جا گذاشته‌ام. مي‌خواستم عصباني شوم و برگردم؛ اما نشدم. بدون ابزار سرگرمي‌ام مجبور بودم بي فكر زائد، فقط تماشا كنم. آنچه مي‌خواستم بعدها در صفحه دو بعدي مانيتور داشته باشم، الآن، سه‌بعدي و واقعي، جلوم بود. حضور شديد علف‌ها و گل‌ها مرا ترساند. قبلا هم واقعي بودن شاخه‌ها يا حتي اجسام باعث شده بود دستم با لرزش به آنها نزديك شود و آن را لمس كند. يك حالت بود. گاه مي‌آمد و مي‌رفت. مثل كسي كه چندين ماه كور شود و بعد بتواند ببيند: تمام ابعاد اجسام با تمام وجود، انعكاس خود را درون ذهن پرتاب مي‌كنند...

 

حاشیه1 باور كن مي‌ترسم از اينكه تمام شويم. باور دارم كه تو هم مي‌ترسي. من از مرگ «تو» در نوشته‌هايمان مي‌ترسم. مي‌هراسم از خوشبختي زن و شوهري! عادت. تكرار. مثل همه. مي‌ترسم از آدم شدن. عادم! شدن. من كار و آپارتمان و ماشين و همسر نمي‌خواهم! من «تو» را مي‌خواهم. «تو»يي كه نوشته‌هايم را رنگي مي‌كند. نگاهم را از عادت مي‌رهاند. ساختارشكنم مي‌كند. غيرعادي‌ام مي‌كند. ديوانه‌ام مي‌كند... تويي كه همراهم است. نه مقابلم و نه پشت سرم، كه در كنارم قدم مي‌زند. و خودش باشد و بماند و بزرگ شود و بنويسد و بكشد و بپاشد و بشكند و... برهاند. و نميرد مثل آنها كه در شناسنامه هم‌آغوش مي‌شوند...

 اول اينكه سال نو مبارك. دوم اينكه خيلي دوست داشتم همون اول فروردين به روز كنم و طبق معمول هر سال يك كارت تبريك فلش طراحي كنم و براي همه آشناها و ناآشناها بفرستم و دلم واسه ايميلهاي تشكر بعدش هم تنگ شده بود. اما نشد كه بشه چون تصميم گرفته بودم هر وقت طراحي سايتم رو كاملا تموم كردم وبلاگمو به روز كنم و بنابراين رسيد به اين موقع يعني نيمه فروردين ماه 86. پس نتيجه مي گيريم حاشيه سوم رو.

 بله. بالاخره طراحي تمام قسمتهاي سايتم تموم شد: قالب‌ساز آنلاين، نمونه طراحي‌ها، قفسه، گالري عكس و... . تو مدت تعطيلات عيد هر وقت خونه بودم تماما روي همين‌ها كار مي‌كردم و انصافا فكر نمي‌كردم انقدر وقتم رو بگيره. به هر حال آخرش اين در اومده كه هست و فكر نمي كنم حالا حالاها فرصت كنم تغييرش بدم. البته يه قسمتهاييش خصوصا قالبساز هنوز مرحله آزمايش خودشون رو پشت سر مي‌گذارن و بايد مشكلات احتماليشون رو حل كنم. به هر حال فكر كنم خبر نسبتا خوشحال كننده‌اي بود. خصوصا براي طرفداران عزيز قالبساز آنلاين كه اين همه مدت منتظر موندند!... برين صفحه اول سايت و به همه اين قسمتها سر بزنيد.

 اما مثل اينكه هر بار كه به روز مي‌كنم از يك مسافرت هم قراره تعريف كنم! البته اين يكي تهران بود. تهران هم نه، مجتمع عصر انقلاب نزديكاي شهريار. براي شركت در «نشست تشكيلاتي مجمع كانون‌هاي فرهنگي هنري دانشگاه‌هاي كشور»! البته بر خلاف اين اسم طويل زيادم تشكيلاتي نبود و فكر كنم اين كلمه اشتباه تايپي «شكلاتي» بوده! به هر حال براي من چيز خوبي بود. غير از آشنا شدن با فضاي فرهنگي در مقياس بالاتر، در مجمع خودمون كه مجمع گفتگوي تمدنها و نشرانديشه باشه اتفاقاي خوبي افتاد و با دوستان خوبي آشنا شدم. حرف هم رو خوب مي‌فهميديم و يه جورايي خوب جفت و جور شديم. قراره شوراي مركزي هر ماه حداقل يك جلسه بذاره و براي همين من هم هر يك ماه يه سر ميام تهران و اين خوبه واسه من. چون آدرس دفتر مجامع هم تو انقلابه. خب تهران هيچي نداشته باشه يه انقلاب خوب داره كه مي‌شه ازش دست پر برگشت! خلاصه شنيدم تهران آدم كله گنده هم داره. ماشين زياد داره. خونه چهار و حتي پنج شش طبقه داره!...

 و اما چندتا لينك. ما ارديبهشت‌ماه جشنواره ريشه‌هاي مشترك ايران و افغانستان رو قراره تو دانشگاه برگزار كنيم كه اينم لينك سايتشه كه خودم كار طراحيش رو انجام دادم. سايت گفتگوي تمدنها رو هم كه براي مجمع دارم طراحي مي كنم. و وبلاگ ياسر سليمي عزيز كه قراره كلي رفيق شيم. و وبلاگ عرفان عزيزم كه دبير مجمع شد. اين هم بمب گوگلي من در مورد فيلم سيصد: 300 the Movie   اگه خبر نداريد اينجا رو بخونيد. و در نهايت اينكه فعلا چند تا از عكسهايي كه از تخت جمشيد و حافظيه و سعديه گفته بودم رو به گالري عكسم تو photo.net اضافه كردم.


نوشته شده توسط حامد ساعت 02:05
لینک مطلب
TrackBacks (0)



آلبالو گيلاس
شنبه، ۱ اردیبهشتماه ۱۳۸۶، ۰:۰۷ صبح

سلام..... عكس ها واقعا عالي هستن
شما شيرازي هستين؟؟؟؟
زشته اگر آدم همشهري خودشو نشناسه ها...

http://www.ar-am.persianblog.com/ -

شاپرك سربي
جمعه، ۳۱ فروردینماه ۱۳۸۶، ۸:۰۵ بعدازظهر

سلام
متشكرم از نظراتتون راجع به مطالبم
اميدوارم از اين به بعد جلسات مجمع پر بار تر باشه
از اينكه سايتتون ساختار شكن بود لذت بردم

موفق باشيد

http://yasaman.tk -

همیشه
شنبه، ۲۵ فروردینماه ۱۳۸۶، ۸:۰۶ بعدازظهر

سلام . خبر مهم اینکه بالاخره آپدیت کردم ، و البته عذر کم کار بودنم موجهه. چون به هر حال امسال در پادگان پشت کنکوری های ارجمند مشغول خدمت هستم ... و از خوندن این مطلب شما مثل بقیه به غایت لذت بردم . خصوصآ قسمت 3 . معنی این حس و چیزایی شبیه به این برای من درک ماوراییه که در زندگی ما جریان داره و از درکش عاجزیم.شاید هم خیلی وقتا حوصله نداریم . و فقط گاهی پیش میاد که یه سنبل آبی ما رو متوجه یه قدرت عظیم در ماورای ادراک زمینیمون می کنه .

http://قهئش-34.حثقسهشدذمخل.زخئ -

فرداد
جمعه، ۲۴ فروردینماه ۱۳۸۶، ۴:۱۹ صبح

کاریش نمیشود کرد !
پاری وقتها آدم وقت کم میآورد!
ولی هواسم به آنچه گفتی هست دوست خوب...
میآیی؟

http://ablimu.persianblog.com -

mehr
چهارشنبه، ۲۲ فروردینماه ۱۳۸۶، ۱۰:۴۸ بعدازظهر

سلام مهربون. چه سال پر باري رو شروع كردي. خسته نباشي. يك شبه ره صد ساله رو طي مي كني.راهت پر بار تر باد.

http://solookemehr.persianblog.com - mehreshabane@yahoo.com

goli gol goli
چهارشنبه، ۲۲ فروردینماه ۱۳۸۶، ۰:۵۲ بعدازظهر

اصلا مهم نیست دیگ شما چه رنگیه .همین که دوباره سری زدید به وبلاگ بنده ممنون. اما مگه دعوا دارید ؟ از اینکه از نسبتها سر در نیاوردید جای تعجب نداره... این یکی از ضعف های آقایونه که معمولا بهره هوشی شون کمی نقصان داره نسبت به خانمها.اما با اینحال بهتون میگم که من خاله خانم برادر دختر خواهرم هستم.اونم چه خاله خانمی !!!! ضمنا اگر من خیلی وقته تو وبلاگم چیزی ننوشتم به این خاطر بوده که خیلی گرفتار بودم.به زودی میام و روی همتو ن رو کم میکنم. :)

http://ghasedak-37.persianblog.com - m_k_nia@hotmail.com

saeedtz
چهارشنبه، ۲۲ فروردینماه ۱۳۸۶، ۰:۳۴ بعدازظهر

هر چند خواسته غير معقوليه ولي آپ هم چيز خوبيه!!!

-

تابش
سه شنبه، ۲۱ فروردینماه ۱۳۸۶، ۶:۴۳ بعدازظهر

سلام و درود
به وبلاگ گفت و گو نویس سر بزنید .

http://www.dialogist.blogfa.com - artbsh@gmail.com

فلورا
یکشنبه، ۱۹ فروردینماه ۱۳۸۶، ۱۱:۰۹ بعدازظهر

قشنگ بود... اما عادت! اجتناب ناپذیر است... شاید تو راهی بیابی ... برای اجتناب از این اجتناب ناپذیر!

http://flora-p.persianblog.com -

saeedtz
یکشنبه، ۱۹ فروردینماه ۱۳۸۶، ۰:۲۷ صبح

اول!!! اتفاقامنم تهران بودم سفرنامشم گذاشتم تو وبلاگ با عکس!!!

http://saeedtz.persianblog.com - saeedtz@yahoo.com

احسان
شنبه، ۱۸ فروردینماه ۱۳۸۶، ۱۱:۴۳ بعدازظهر


با سلام و تبریک سال نو.
بابت این سایت زیبا و متفاوت با بقیه سایت ها به شما تبیریک میگم امیدوارم موفق باشید.

http://joroon.blogfa.com - iirraannyy@yahoo.com

مونا
شنبه، ۱۸ فروردینماه ۱۳۸۶، ۰:۱۰ صبح

شما هميشه حاشيه هاي پر بار تري داريد و من مشتاق خواندنش هستم

ممنون

گوشه ي دل با محسن نامجو دوباره نو شد

http://www.moani.blogfa.com - mo_a_ni@yahoo.com

ش.ب
پنجشنبه، ۱۶ فروردینماه ۱۳۸۶، ۰:۱۸ بعدازظهر

پیش ترها می ترسیدم که به عادت کردن، عادت کنم. هنوز هم می ترسم که به عادت کردن، عادت کنم. می دانم فردا هم که بیاید، از اینکه به عادت کردن، عادت کنم، خواهم ترسید. این ترس را هرگز نمی توانم حذف کنم. با اینهمه نباید بگذارم این ترس به "حال" زنجیرم کند! باید حرکت کنم و کار و آپارتمان و ماشین و همسر و شناسنامه را در کنار این ترس بپذیرم. فقط یادم باشد با کسی همآغوش شوم که مثل من از عادت کردن به
عادت بترسد! -------- آخرین عکس بسیار زیبا بود.

-

بصیر افغان
پنجشنبه، ۱۶ فروردینماه ۱۳۸۶، ۷:۵۰ صبح

سلام دوست عزیز!

امیدوارم صحتمند باشید. نوشته کرده اید که ما می خواهیم این بدبینی ها را از طریق یک جنبش فرهنگی از بین ببریم؟!؟ کدام نوع جنبش فرهنگی؟ آیا جنبش افراط گرا و شیونیستی ملایا و اخندای ایرانی؟ آیا همان جنبش فرهنگی که به غیر از خود دیگران را نا اهل خطاب می کنید؟ و دیگر اینکه حدیث شریف از پیغمبر مبارک اسلام اورده اید که اگر همسایه ات نیازمند بود وتو راحت خوابیده ای مسلمان نیستی. درست است اما شما ملت خبیث و خود خواه ایران در دوران جهاد بر حق مردم افغان علیه شوروی وقت چه ها کردید؟ تا هنوز مهاجرین بیچارۀ افغان در ایران حق دسترسی به تعلیمات ابتدایی و عالی را ندارند دوم اینکه بعد از دوران جهاد مردم غیور و مسلمان چه کردید؟ چه جنایت ها را که از طریق سگ های خویش همچون مزاری و محقق بالای مردم مسلمان افغانستان نه کردید!!!

بدان! که مردم و ملت افغان ملت شریف، غیور ومسلمان است و بعید نیست که یکبار دیگر خاور میانه و اسیای جنوبی تحت سلطۀ فرهنگ و تمدن اصل افغانی قرار گیرد.

خسته نباشید.

http://www.pashtun.blogfa.com - mbasir1983@yahoo.com

ياسر سليمي
چهارشنبه، ۱۵ فروردینماه ۱۳۸۶، ۶:۳۶ بعدازظهر

حامد عزيز سلام
آشنايي با تو براي من بسيار خوشحال كننده است. اميدوارم هر چه زودتر تو رو در تهران بينم.

http://www.goftogoo.persianblog.com - yasser.salimi@gmail.com

فرداد
چهارشنبه، ۱۵ فروردینماه ۱۳۸۶، ۴:۴۰ صبح

سلام دوست عزیز...
کارهات شایستهء تقدیره...
خوب مینویسی،
خوب تحلیل میکنی ،
عالی طراحی میکنی.
من لینک اینجا را میگذارم توی وبلاگ

http://ablimu.persianblog.com - ablimu@msn.com



Copyright © 2006 Hamed-bd.com. All rights reserved. Powered by MT 3.2