« آنیما | صفحه اول | پیوند دو گوی »
طبقه هفتاد و هشتم
دوشنبه ؛ ۳۰/بهمن/۸۵

من در خلیج فارس مهتابی

چراغ طبقه هفتاد و هشتم خاموش مي شود و ترافيك روان نيمه شب همچنان در ميان برج‌هاي مسكوني ادامه دارد و بوي غذا گربه اي را به سمت جعبه پيتزاهاي كنار جوي بدبو مي كشاند و من روي تراس خانه دراز كشيده ام و به ابرها كه روي ستاره ها را مي پوشانند زل زده ام. جوان دلهره و نگراني و انتظارش با ديدن دخترك آرام مي گيرد و سرباز بدون ايست به تاريكي شليك مي كند و زن گرانترين كت و شلوارش را براي مهماني امشب انتخاب مي كند و بخار دهانم سرماي امشب را دل انگيزتر مي كند. لنج هاي بندر اولين كاميون‌ها را از سپيده دم بار مي زنند و سيگاري كف سينما له مي شود و استاد جوان دانشگاه ناگهان در بيمارستان مي ميرد و  از روي تراس ما صداي خداحافظي بچه هاي همسايه در انتهاي يك شب‌نشيني شنيده مي شود و خيره شده ام به ابرهايي كه از روي درياي مديترانه برخاسته اند. پيرمرد دبّه هاي آب را روي فرغون مي گذارد و چراغ دستي اش را بر مي دارد و تصاوير وسوسه انگيز از تابلوي تبليغاتي بالاي پل شلوغ كلان‌شهر در فضا پخش مي شود و تيم باستان‌شناسان كره‌اي به اهرام مصر مي‌رسند و من پاهايم را روي تراس درازتر مي كنم و هواي خنك شب را با دهان مي بلعم و متوجه نم نم باران مي‌شوم. كشيش موعظه مي كند و كمپاني اپل iPhone را به جهان معرفي مي‌كند و مغز كودكي زير چرخ له مي‌شود و درِ حافظيه باز مي شود و من روي تراس دراز كشيده ام و سعي مي كنم به هيچ‌چيز فكر كنم... جهان در من مي‌گذرد. كره‌ي زمين در جمجمه ام مي چرخد و اگر باور نداري كه تمام جهان درون من به جنب و جوش است، به ابرهاي مديترانه‌اي نگاه كن كه در چشمانِ خيره به آسمانِ من در گذرند...
همه چيز خوب و روبه‌راه است...


حاشیه1«باران كه ريخت بر سر من عاشقت شدم، بي چتر اي الهه زن عاشقت شدم...»  آن شب مهتاب كنار خليج فارس، فهميدم كه چقدر بي‌تو، چيزي كم است! مثل آن دفعه كه صبح باران‌زده‌ي ابري بود و رسيديم حافظيه و فال گرفتم: «قصد جان است طمع در لب جانان كردن/ تو مرا بين كه در اين راه به جان مي كوشم!»... بارها گفته‌ام كه حال و هواي من خيلي به آب و هوا وابسته است! اين روزها ابري است و فكر خورشيد را انداخته‌ام در انباري ذهنم، رسما قصد جان كرده‌ام رسما!... راستي روز ولنتاين گفتي به ضدعشق فكر مي‌كني. اميدوارم همچنان موفق باشي...

يه خورده طولاني‌تر شد فاصله بين دو تاريخ. شايد چون الان در شرايطي هستم كه نتيجه و پيامدهاش مهمه. بگذريم. جالب اينكه اينبار هم تو اين فاصله يه مسافرت اردويي به قشم و شيراز داشتيم. خيلي جاها رو كه نديده بودم ديدم. خليج فارس، با مهتابش و بندرهاش و لنج‌هاش و... قشنگ بود. شيراز هم كه فكر نمي كردم دوباره به اين زودي برم. نارنج‌هاش رسيده بود! اينبار هم عكس‌هاي خيلي خوبي از تخت جمشيد و حافظيه و چايخانه سعديه گرفتم و دوباره به Canon A620 و خودم ايمان اووردم! در آينده اي كه اميدوارم نه چندان دور باشه گالري سايتم رو راه ميندازم! و عكسهام رو توش مي‌ذارم...

 29 بهمن روز سپندار مذگان بود. شايد بدونيد شايدم ندونيد اما اين روز، روز عشق در ايران باستان بوده. كه الان فقط 4 روز با ولنتاين فاصله داره. هيچ بعيد نيست كه اين هم برگرده به زمان گسترش ميترائيسم و ولنتاين يه تقليدي باشه از سپندارمذگان! مثل جشن يلدا و كريسمس، يا مثل سرو كريسمس كه مي تونيد تو نقش برجسته هاي تخت جمشيد پيداش كنيد!... بگذريم. امروز تو دانشگاه يه ويژه نامه در مورد سپندارمذگان چاپ كرديم. برف هم اومد... ديروز هم تو كانونمون (روزنامه‌نگاري و گفتگوي تمدنها) جلسه گرفتيم و تصميم گرفتيم نشريه «من فكر مي‌كنم» رو ادامه بديم و موضوع شماره آينده رو هم «وسوسه» انتخاب كرديم؛ با گرايش به قضيه آدم و حوا. بگيريد بريد تا تهش!

الان كه كامنتدوني رو نگاه مي كنم مي بينم خيلي نزديك شده به كامنت دوني ايده آلم! دوستان عزيز زيادي ميان و مي‌شينن تو اتاق سفيد زير دو واژه «متن پيام:» و يه چاي دبش مي خورن و حرفاي قشنگي مي زنن كه واقعا هم به متن مربوطه و هم به من! فكر كه مي كنم دوستاي اينترنتي باصفايي دارم! مثلا همين فلورا كه پس از سال‌ها! با كامنتشون دیداری تازه كرديم! بذارين اسم نبرم كه بدبخت مي‌شم چون يه ساعت ديگه بايد تايپ كنم! ;)  راستي! فكر كنم واسه يلدابازي خيلي دير شده باشه نه؟! شرمنده مريم جان!

فكر كنم طرح گسترش حواشي! تو اين وبلاگ داره اجرا مي‌شه. مطمئنا مي دونيد اون چيزي كه تو اين بلاگ مهمه همون متن اصليه. اما خب، كي دلش نمي‌خواد يه چاي دبش تو يه هواي سرد با رفيقاش تو حاشيه ها نخوره؟!


نوشته شده توسط حامد ساعت 01:32
لینک مطلب
TrackBacks (0)



چهارشنبه، ۹ خردادماه ۱۳۸۶، ۸:۱۳ صبح

sallam be hameh.......man tazeh omadam be jameetoon ....shad bashid

-

ناشناس
سه شنبه، ۱۴ فروردینماه ۱۳۸۶، ۸:۵۹ صبح

میگم حالا که از 43 گذشت چرا آپ نمی کنی

-

اسماعیل روستا
دوشنبه، ۱۳ فروردینماه ۱۳۸۶، ۸:۳۸ بعدازظهر

سالم حامد جون بابا تو دیگه کی هست دست طراحی رو از پشت بستی خیلی خیلی کارت علی واقعا مرسی داری
چندتا سوال داشتم اول اینه با چه برنامه طراحی میکنی و فایلهای فلش رو کجا اپلود کنم ممنونم اگه منو راهنمای کنی بای

http://www.shirazmtb.coo.ir - shiraz_child@yahoo.com

عرفان
دوشنبه، ۱۳ فروردینماه ۱۳۸۶، ۸:۱۰ بعدازظهر

سلام میدونم که نیازی به معرفی ندارم .
اینقد که این اسمم تکه.حال اومدی!من که از دیدن اینجا حال بردم .
دارم بهت زیادی امیدوار میشم!ترشی رو از برنامه غذاییت حذف کن!
حامد تا 23سایتو طراحی میکنی؟

http://erfanak.blogfa.com -

شادی.ب
جمعه، ۱۰ فروردینماه ۱۳۸۶، ۸:۲۹ بعدازظهر

سلام. اگر هنوز اون شماره از نشریه با موضوع وسوسه، گرایش آدم و حوا را چاپ نکرده اید. یک میل به من بزن. شعر جالبی در این رابطه دارم. شاید بدردتان بخورد. به فروغ هم سر بزن.

-

زهرا
چهارشنبه، ۸ فروردینماه ۱۳۸۶، ۱:۳۴ صبح

سلام. نسکافه بیشتر می چسبه! ما هم آپدیت کردیم. تشریف بیاورید!
می گم مطمئنی این صدا صدای بارونه؟!

http://www.alamat-soal.persianblog.com -

مونا
دوشنبه، ۶ فروردینماه ۱۳۸۶، ۱۱:۵۸ بعدازظهر

سلام هميشه يك چايي هم مي تونه بعد از خوندن يه متن خوب بچسبه

گوشه ي دلتان جاري

http://www.moani.blogfa.com - mo_a_ni@yahoo.com

ناشناس
سه شنبه، ۲۹ اسفندماه ۱۳۸۵، ۸:۱۷ بعدازظهر

میخوای آپ نکنی تا نظرها به 40 تا برسه !!!!!؟؟؟؟؟؟؟

-

flora
شنبه، ۲۶ اسفندماه ۱۳۸۵، ۱۱:۱۰ بعدازظهر

salam
terss

kheili kheili ziba va post moden bood
az khandanash lezat bordam

zood

http://flora-p2.persianblog.com -


جمعه، ۲۵ اسفندماه ۱۳۸۵، ۶:۰۳ صبح

با درود به شما، امروز جنگ نرم (Soft War) یکی از روش های موثر برای تغییر در ساختار سیاسی ایران محسوب می شود. گروه مرکزی رایانه برای کمک به پیشرفت این تغییر با روش جنگ نرم تلاش می کند.

- پایگاه اینترنتی کوروش کبیر با نشانی TheGreatCyrus.org و برای پیشبرد دموکراسی و حقوق بشر در ایران توسط گروه مرکزی رایانه مدیریت می شود. از شما شهروند و آزادی خواه ایرانی خواهشمندیم با معرفی این پایگاه به دوستان و اطرافیان خود در راه پیشبرد دموکراسی فراگیر مشارکت نمایید. ما پیام های سرنوشت ساز شما را در این پایگاه اینترنتی منعکس خواهیم نمود. همچنین در صورت تمایل می توانید مقالات و مطالب ارزشمند خود را از طریق نشانی پست الکترونیک PU[at]ccginter[dot]com برای ما ارسال کنید تا از آنها در جهت گسترش این پایگاه اینترنتی استفاده نماییم. بدیهی است که حقوق مولفین این آثار کاملاً رعایت خواهد شد.

- دوست گرامی اگر در مرور صفحات مورد علاقه ی خود با فیلتر روبرو می شوید، برای عبور از فیلتر رژیم جمهوری اسلامی، به پایگاه اینترنتی CCG Crackers با نشانی اصلی Crackers.ccginter.com مراجعه نمایید. CCG Crackers روش های موثری را برای عبور از فیلتر جمهوری اسلامی ارائه می دهد.

- آخرین اخبار و تازه ترین رویدادهای ایران و جهان را در پایگاه اینترنتی CCG News با نشانی اصلی News.ccginter.com ببینید.

- لطیفه های خود را درباره ی رژیم جمهوری اسلامی در پایگاه اینترنتی CCG Jokes با نشانی اصلی Jokes.ccginter.com ارسال کنید.

برای آگاهی از تازه ترین دست آوردهای گروه مرکزی رایانه به وبلاگ اطلاع رسانی این گروه با نشانی Infoblog.ccginter.com مراجعه نمایید.

پایگاه رسمی گروه مرکزی رایانه: www.ccginter.com

واحد سیاسی گروه مرکزی رایانه: PU.ccginter.com

اطلاعات شبکه: Netinfo.ccginter.com

نشانی پست الکترونیک گروه مرکزی رایانه: Info[at]ccginter[dot]com

با سپاس، منشی اینترنتی گروه مرکزی رایانه: سولماز



Copyright ©2006 by CAPTAIN and CCG International - Sigma section

-

سه شنبه، ۲۲ اسفندماه ۱۳۸۵، ۱۱:۱۳ صبح

اين هم آدرس وبلاگم لطفا براي راهنمايي در همون جا نظرت را بذار ممنون ميشم (افسون)

http://ofoogh.blogfa.com -

سه شنبه، ۲۲ اسفندماه ۱۳۸۵، ۱۱:۰۹ صبح

سلام از آشنايي با سايت شما خوشحالم خيلي از مطالبت را خوندم خيلي برام جالب بود من هيچ وقت اين طوري نبودم هميشه در حاشيه زندگي كردم رمان هاي كلاسيك زياد نخوندم تو يه رشته خشك درس مي خونم: حقوق تو يه دانشگاهي كه فرصت حرف زدن نداري توش ولي با اين توصيفات از زندگي لذت مي برم از ديدن يه گل ذوق مي كنم از مسافرت تو جاده سر كيف مي شم ولي با اين احوالات گاهي براي خودم گريم مي گيره گريم مي گيره كه چرا اطرافم افراد فرهيخته وجود نداره من دلم براي خودم تنگ مي شه دلم مي گيره از اين همه جهالت . ميخوام شروع كنم شروع كنم به راه افتادن به رفتن به آن جايي كه دلم ميخواد برسم /البته شروع كردم دوست دارم با تكنولوژي پيش برم براي همين يه وبلاگ ساختم كمكم ميكني راش بندازم و بهم ايده بدي تا بتونم مطالب قابل قبولي رو توش بندازم . اگه اين لطف را كني بسيار ممنون ميشم با تشكر (افسون)

-


سوسن جعفری
چهارشنبه، ۱۶ اسفندماه ۱۳۸۵، ۰:۴۹ صبح

سلام ...
نمی‌دانستم لینکم اینجا هست ... باید خواند ... و در پنجمین حاشیه چایی خورد، داغ ...

-

f
سه شنبه، ۱۵ اسفندماه ۱۳۸۵، ۱۰:۵۳ بعدازظهر

خداوند همه مصائب رو سر راهمون قرار داد که بگه فقط اونو دوست داشته باشیم و به چيزي که ميراست دل نبندیم .
سلام محمل محقر ما چشم به راه شماست .

http://mahmele-shekasteh.blogfa.com -

mo30
سه شنبه، ۱۵ اسفندماه ۱۳۸۵، ۳:۰۷ بعدازظهر

دنيا داره كوچيك مي شه !
هيچوقت فكرش رو مي كردي
بتونيم اين همه به هم نزديك بشيم ،
مثل دو برادر ؟!
آينده توي هواست
مي تونم همه جا حسش كنم و
باهاش مي دمم
همراه با باد تغييرات !

- mo30t@yahoo.com

غریبه
جمعه، ۱۱ اسفندماه ۱۳۸۵، ۳:۳۵ بعدازظهر

با غروب این دل گرفته مرا
می رساند به دامن دریا
می روم گوش می دهم به سکوت
چه شگفت است این همیشه صدا
لحظه هایی که در فلق گم شد
با شفق باز می شود پیدا
چه غروری، چه سرشکن سنگی
موج کوب است یا خیال شما
دل خورشید هم به حالم سوخت
سرخ تر از همیشه گفت: بیا
می شد اینجا نباشم اینک آه
بی تو موجم نمی برد ز اینجا
راستی گر شبی نباشم من
چه غریب است ساحل تنها
من و این مرغهای سرگردان
پرسه ها می زنیم تا فردا
--------------------
سلام
شرمنده ام، ببخشید، معذرت می خوام، پشیمونم، نادمم، عذر می خوام، جوونی کردم، اشتباه کردم، بچگی کردم، بار آخرمه، این یک بار رو ببخشید، دیگه از این کارا نمی کنم، تو رو خدا، دیگه از این کارا نمی کنم..... --- چیکار کردم؟؟؟؟؟
متوجه نشدی!؟!؟!؟!؟! یعنی انقدر واست بی اهمیت شدم، یعنی همچین که دو تا نظر بهت دادن منو از یادت بردی، یعنی هر کی از دیده رود از دل هم برود، آرهههههه اینه رسم روزگار، داشتیم.....
اشکال نداره... بهت می گم چیکار کردم ولی بار آخرت باشه هااااااااااااااااااااااا ... منم قول می دم بار آخرمه....
بگم:::::::
چشاتو ببند
1،،،، 2،،،،، 3
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ کردممممممممممممممممممممممممممم
بیا یه سر بزن دلخوریهام از بین بره
پی.ن: تمام جملات بالا شوخی و فکاهیی بیش نبود و مقصود سر کار گذاشتن جنابعالی قلمداد می شود(نقطه سر خط)
این پی ام صرفا برای دادن خبر بروز رسانی وبلاگ حرف دل ارسال گردیده و هیچ ارزش دیگری ندارد.... با تمام کپی رایتی ها و سوء استفاده گران بشدت برخورد فیزیکی، شیمیایی، معنوی و روانی می شود.
همینننننننننننن
راستی یادم رفت بگم...
قربانت
بایییییییییییییییی

http://www.goroob.blogfa.com -

روز ناگزير
چهارشنبه، ۹ اسفندماه ۱۳۸۵، ۱:۰۹ بعدازظهر

بر شرب بی پولک شب

شرابه های بی دریغ باران....

در کنار ما بیگانه ای نیست

در کنار ما آشنایی نیست.

خانه خاموش است و بر شرب سیاه شب

شرابه های سیمین باران.

منتظرم...

http://www.inrainynights.blogfa.com -

آشفته دل
سه شنبه، ۸ اسفندماه ۱۳۸۵، ۳:۳۲ بعدازظهر

سلام:وقتتون بخير

من كه سرم گيج رفت.
گاهي اوقات با خودم مي گم :اين اتفاقا ، آدما و.....فقط مال منه و شايد فقط براي من !!! قابل رؤيته و شايد هم حاشيه ي زندگيمه.
.
.
.
اين حاشيه نويسي كه راه انداختي خيلي جالبه.

موفق و پيروز باشي.

http://www.khabeghasedak.blogfa.com -

آشفته دل
سه شنبه، ۸ اسفندماه ۱۳۸۵، ۳:۲۷ بعدازظهر

سلام:وقتتون بخير

من كه سرم گيج رفت.
گاهي اوقات با خودم مي گم :اين اتفاقا ، آدما و.....فقط مال منه و شايد فقط براي من !!! قابل رؤيته و شايد هم حاشيه ي زندگيمه.
.
.
.
اين حاشيه نويسي كه راه انداختي خيلي جالبه.

موفق و پيروز باشي.

http://www.khabeghasedak.blogfa.com -

mehr
دوشنبه، ۷ اسفندماه ۱۳۸۵، ۶:۰۰ بعدازظهر

سلام مهربون. من هيچ را نيز مي گويم. هيچ هم هزار گفته ناگفته دارد، هيچ رمز آلود و هيچ گاهي دردآلود.هيچ...
- فكر وسوسه خواندن من فكر مي كنم، وسوسه انگيز است.
- حض بصري استكان كمرباريك چاي اعلا قابل توصيف نبود.

http://solookemehr.persianblog.com - mehreshabane@yahoo.com

شیدا
شنبه، ۵ اسفندماه ۱۳۸۵، ۹:۱۳ صبح

درود دوست عزیز
از کامنتت ممنونم چون خیلی متفکرانه بود. نظرتو در مورد تعریف عدل قبول دارم ولی متاسفانه نه توازنی بین سیاه و سفید می بینم و نه پویش مداوم این دو.در ضمن یه پست دیگه هم راجع به عدل دارم که می تونه نظر من رو بیشتر توضیح بده.
در مورد نگاه کردن از بالا گفته بودی. یه سری از مشکلات من با زندگی و خدا از همین نگاه نشات می گیره.
مطلب قشنگی نوشتی،آدم حس می کنه اینهارو یه کسی داره تعریف می کنه که اون بالا پیش خدا نشسته و داره از اونجا زمین رو نگاه می کنه.
خیلی حرف زدم ببخشید.شاد باشی

http://goddesses.persianblog.com/ - sheida36@yahoo.com

M03!N
جمعه، ۴ اسفندماه ۱۳۸۵، ۴:۵۰ بعدازظهر

salam
karetoon kheili khoobe
tabrik migam
albae hanooz hame jaro barrasy nakardam vali ta injash ke az ghaleb gerefte ta mohtava jaleb o ghshang boodan
be man ye sar bezanid

http://www.LoofLoof.ir5.org -

سحر
جمعه، ۴ اسفندماه ۱۳۸۵، ۳:۴۹ بعدازظهر

چيزي ميان اسم من و تو زار مي زند
يك فاصله كه دوريت را جار مي زند
من بغض مي كنم ...
تو دور مي شوي... و او
با هاي هاي گريه ي من تار ميزند
در خوابهاي تو بارها ديده ام كه او
شبانه عشق پاك مرا بر دار مي زند!!!

دوست داشتم همش رو برات بنويسم اما دقيق يادم نيست.خنده داره نه؟تا به حال ديده بودي يكي شعر خودش رو فراموش كنه!!!
حاشيه1_اين روزها انقدر فكر و خيالم مشغوله كه ديگه حافظه ام كار نمي كنه!!!!!!

- sahar_mhf@yahoo.com

Mo30
جمعه، ۴ اسفندماه ۱۳۸۵، ۲:۲۱ بعدازظهر

.
.
.
1- كاش هيچوقت نديده بودمت
2- كاش هيچوقت نميشناختمت
3- كاش ازم دور بودي خيلي دور
4- كاش حداقل سخت تر به دستت اورده بودم
.
.
.
چرا بايد اينطوري باشه؟ چرا بايد انقدر بهم نزديك باشي؟
خدا باور كن من لياقتشو ندارم...
.
.
.

كاش هيچوقت نديده بودمت.كاش هيچوقت نميشناختمت.كاش ازم دور بودي خيلي دور.
كاش حداقل سخت تر به دستت اورده بودم.
.
.
.
5- كاش اوني كه اينجا مينويسه " تــــــــو نباشي "
.
.
.
تو پيامبري?!!!

- mo30t@yahoo.com

زامياد
جمعه، ۴ اسفندماه ۱۳۸۵، ۱۰:۳۳ صبح

خورشيد در من طلوع مي‌كند، ماه در من مي‌درخشد...همه يك چيز... وحدتِ هستي!
حاشيه 1- نمي‌دونم چطوري اما اينبار با يك كليك وبلاگت باز شد:)
حاشيه 2- عكس رو كه ديدم، بلند پرسيدم قشم ؟؟؟ چون 1 ماه پيش اونجا بودم و موقع جزر شب عكاسي كرده بودم:)
حاشيه 3- كاش هر روز دوستم بداري و به خرسي عروسكي و قلبي قلابي روزي را محبوس نكني!

http://zamyad.blogsky.com -

وهاب
پنجشنبه، ۳ اسفندماه ۱۳۸۵، ۹:۲۰ بعدازظهر

تمامي‌ِ الفاظ ِ جهان را در اختيار داشتيم و

آن نگفتيم

که به کار آيد

چرا که تنها يک سخن

يک سخن در ميانه نبود:

ــ آزادی!


ما نگفتيم
تو تصويرش کن!

جالبي منم جالبم ! ميگي نه بگو آره

http://www.naghme-maslub.blogfa.com - galaxy_v_miner@yahoo.com

rakhsha
پنجشنبه، ۳ اسفندماه ۱۳۸۵، ۶:۰۱ بعدازظهر

سلام دوست عزیز ! خوبی؟ وبلاگ توپی داری . امید وارم موفق باشی بالاخره عکس پرنده تو آوردی تو وبلاگ . باقی عکسا رو چه کار کردین؟ من فارغ التحصیل شدم و از همه جا بی خبرم .. به امید دیدار

http://Rakhsha.blogfa.com - Rakhsha2002@gmail.com

amir
پنجشنبه، ۳ اسفندماه ۱۳۸۵، ۵:۴۱ بعدازظهر

سلام ، خيلي زمان زيادي نيست كه با تو آشنا شده ام ، اما فكر مي كنم خوب هستي ،‌خيلي خوب ،‌keep going ...

http://sard.mihanblog.com -

همیشه
پنجشنبه، ۳ اسفندماه ۱۳۸۵، ۵:۰۹ بعدازظهر

سلام و تشکر. مطمئن باشید هر جا لازم باشه به مراحم بودن شما گواهی می دم. ببخشید، قصد غلط گیری ندارم ولی محض اطلاع سپندارمزدگان یا سپندار مهرگان. ضمنا من خودم حاشیه ها رو دوست دارم. چون یه حاشیه ی قشنگ می تونه وجود یه اصل زیبا تری رو تضمین کنه!!! خدمت مزاحم وبلاگی عزیزم هم می رسم. از خبری که دادید ممنون. تا بعد !!!

http://rima-34.persianblog.com -

شیدای کوچک
پنجشنبه، ۳ اسفندماه ۱۳۸۵، ۴:۴۴ بعدازظهر

جهان در من مي‌گذرد. كره‌ي زمين در جمجمه ام مي چرخد و اگر باور نداري كه تمام جهان درون من به جنب و جوش است، به ابرهاي مديترانه‌اي نگاه كن كه در چشمانِ خيره به آسمانِ من در گذرند...
همه چيز خوب و روبه‌راه است...
حظ کردم... هم ساده هم ملموس... عالی به تصویر کشیدی...
بابات چائی هم ممنون..

http://sheida.moflog.com -

غریبه
پنجشنبه، ۳ اسفندماه ۱۳۸۵، ۴:۲۱ بعدازظهر

از پائولو کوئلیو
یکی بود یکی نبود.مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.
وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است.
آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود.
دختری که باید او را راه میداد نگاه سریعی به لیست انداخت و نام او را نیافت و او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهدو هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و به پطرس قدیس گفت این کار شما تروریسم خالص است!پطرس که نمیدانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟
ابلیس با خشم گفت آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشمهاشان نگاه میکند...به درد و دلشان می رسد.
حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می کنند...هم را در آغوش میگیرند و می بوسند..دوزخ جای این کارها نیست لطفا او را پس بگیرید!!
(( با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی...خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند))
-------------
سلام
وبلاگ زیبا و قشنگی داری... باور کن خیلی خوش سلیقه ای
حاشیه1: تولدت مبارک (بعد از پنج ماه و 12 روز و یه چند ساعت...)
حاشیه 2: اون متنی که از سهراب انتخاب کرده بودی خیلی خوب بود...
حاشیه 3: مثل اینکه خیلی به هیپنوتیزم علاقه داری (باتوجه به آهنگ وبلاگ و مطالبت)
حاشیه 4: آخه دستپاچلفتی (با عرض پوزش بسیار) آدم وقتی گوشی رو بر می داره حرفهای اون طرف تلفن رو می ریزه کف اتاق
حاشیه5: "آنیما" رو نخوندم چون وقت نداشتم ولی قول می دم بعدا بخونم (سیوش کردم)
حاشیه6: دنیا خیلی سیاهه... ولی نمی شه بهش سیاه نگاه کرد... امیدوارم همیشه سفید باشی
حاشیه7: بابت چایه دبشت هم خیلی ممنون ... خداییش چسبید
حاشیه8: این حاشیه سرکاری بود... فقط می خواستم زوج در بیاد...
قربانت
بازم بهم سر بزن
بایییییییییییییی
راستی یه لحظه............................................................ بعضی وقتها انقدر دلت می گیره که چیزی جز غزل و صدای آب دلت رو آروم نمی کنه
بابت چیزی که نوشتی هم ممنون.... همین

http://www.goroob.blogfa.com -

...........
پنجشنبه، ۳ اسفندماه ۱۳۸۵، ۴:۰۰ بعدازظهر

سلام مرسی مه اومدید به دیدن ماه .اون عکس هم توی سعدیه گرفته شده. متنت قشنگ بود ولی من حاشیه رو بیشتر دوست داشتم.به ماه باز سر بزن البته اگه امکانش بود.

http://mahmehrab00n.blogfa -

امیرحسین
پنجشنبه، ۳ اسفندماه ۱۳۸۵، ۲:۴۸ بعدازظهر

وقتی که عشق توی غزل جا نمی شود
وصفی برای حادثه پیدا نمی شود
دلخوش به شعرهای نگاهت شدم ولی
"احساس سوختن به تماشا نمی شود "

بلد نیستم مدرن بنویسم ...

- amirnateghi65@yahoo.com

n3o
پنجشنبه، ۳ اسفندماه ۱۳۸۵، ۲:۱۷ بعدازظهر

سلام. بازم اين نئو ديوونه اومد...! خوب مي دوني من زياد اهل نظر دادن نيستم. فقط واسه خودم مي خونم حال مي كنم. بيشتر در عمل نظرمو راجع به چيزي مي گم. منظورم اينه كه با واكنش هام اينكارو مي كنم.

اما...... اين يكي اينقد يه جوري بود كه نتوستم منتظر شم واكنش نشون بدم از خودم.

البته هنوز تعريف نكردما! فقط گفتم يه جوري. حالا چه جوري؟ خوب خودت كه مي دوني. من هميشه نظرام... چميدونم. اصلا ولش كن...

مي دونه چيه؟ من هميشه دوست داشتم منحصر به فرد باشم. خوب شايد اينطور كامنت دادن هم نشاني از منحصر به فرد بودنه! اصلا ميفهمي چي ميگم؟

اي بابا... كليپا چي شد؟

- n3ol3oy@gmail.com


هيچ كس
چهارشنبه، ۲ اسفندماه ۱۳۸۵، ۸:۰۴ بعدازظهر

سلام.
خوبي.
خوب نوشتي.
وخوب تونستي باكلمات كنار بياي.
همين روزها آپ مي كنم.
ياعلي.

http://www.saye-khoda.blogfa.com/ - famili19@yahoo.com

سکوت
چهارشنبه، ۲ اسفندماه ۱۳۸۵، ۷:۴۱ بعدازظهر

سلام .
متن خوبی نوشتی روز والنتاین را بهتون
تبریک میگم.
یا حق.

http://www.saye-sokot.blogfa.com -

سکوت
چهارشنبه، ۲ اسفندماه ۱۳۸۵، ۷:۴۰ بعدازظهر

سلام .
متن خوبی نوشتی روز والنتاین را بهتان
تبریک میگم.
یا حق.

http://www.saye-sokot.blogfa.com -

شیوااااااااااااماهیچ
چهارشنبه، ۲ اسفندماه ۱۳۸۵، ۰:۳۶ صبح

ساکت شدم
ولی سکوت هم
فایده ای نداشت ...

http://tpn.blogfa.com/ -

نيما
چهارشنبه، ۲ اسفندماه ۱۳۸۵، ۰:۱۲ صبح

من می میرم واسه این حواشیت!
اصلآ حاشیه ات رو بیشتر دوست دارم. ممنون که در مورد سپندارمذگان روشنگری کردی!

http://c-g-jung.blogspot.com - nima_gh1980@yahoo.com

خودم
چهارشنبه، ۲ اسفندماه ۱۳۸۵، ۰:۰۰ صبح

دوستاني كه لينك دادن لطفا بگن تا لينكشونو دو سه روز ديگه اضافه كنم. سپيده جان من كامنتها رو هر شب چك مي كنم و مي خونم. فرصت آپديت و تغيير لينكدوني نبوده!... ممنون از همه

http://www.hamed-bd.com/weblog - hamed_bidi@yahoo.com

سپيده
دوشنبه، ۳۰ بهمنماه ۱۳۸۵، ۶:۵۲ بعدازظهر

"من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد وقتي از پنجره ميبينم حوري، دختر بالغ همسايه پاي كمياب ترين نارون روي زمين فقه مي خواند."
سلاااااااام....
اين شعري كه نوشتم هيچ ربطي نداشت ولي نوشتم (شايدم داشت). واقعاً عاااااااااااالي بود... دقت به خيلي چيزا... اين پستت منو ناخود آگاه ياد وبلاگ شادي (از روي كلمات به سادگي گذر نكنيم) انداخت... يادته؟
نميدونم چرا ولي با وجود اينكه هيچ خبر نميدي آپ كردي ولي يه حسي منو اينجا مي كشونه!!
خوش به حالت كه ميري مسافرتو ... حافظيه و...... خلاصه دلمو آب كردي!!
فاصله بين آپ هات خيلي طولاني ميشه ولي هر وقت بيايي ما مشتاق نوشته هات هستيم... اميدوارم اين شرايطي كه نتيجه اش برات مهمه به خوبي سپري بشه!
به جز گالري خيلي چيزاي ديگه هم هست كه بايد راه بيفته مثل قالب ساز!!
راستي شما كامنت ها رو ميخوني؟؟ يادمه گفته بودم كه اسم وبم عوض شده... از "دل نوشته هاي من" به " از فلق تا شفق" اگه وقت كردي عوضش كن!
ممنون و هميشه جاري باشي....

http://www.sepidehgh.blogfa.com - sepideh_mail@yahoo.com

دسپینا
دوشنبه، ۳۰ بهمنماه ۱۳۸۵، ۱۰:۳۵ صبح

خورشيد مستطيل!
بابام می گويد:بچه که بودم ؛ هوس بستنی آلاسکا که مي کردم؛ پول که نداشتم؛ نگاهم پر

می کشيد به آسمان و توی خيال قشنگم با خورشيد داغ که گرد بود و به اندازه ی يک سکه ی ۵

ريالی بود و مثل طلا می درخشيد.يک بستنی آلاسکای خنک می خريدم! آخ که چه

کيفی داشت جگرم حال می آمد!

حالا من آن بچه ی قديم هستم! هوس بستنی شکلاتی که بکنم؛پول که نداشته باشم؛سرم

را بالا می گيرم و به آسمان دودی نگاه می کنم تا خورشيد يک سکه شود برای خريد بستنی...

مرد بستنی فروش می زند توی ذوقم و می گو يد:تو يا بالا خانه ات را اجاره داده ای يا از اصحاب

کهفی...! آخر با اين سکه چی می شه خريد؟

انگار راست می گويد.!کاشکی خورشيد مستطيل بود ! درست مثل يک اسکناس!

با آرزو های قشنگ: نيکو!!!
خیلی خوشحال شدم وقتی خوندم که نشر یه دوباره فعال شده .میدونم که منتظر مطالب من هم میمونید

- despina_aramis@yahoo.com



Copyright © 2006 Hamed-bd.com. All rights reserved. Powered by MT 3.2