« ماوراء | صفحه اول | سلف پرتره »
تب و لرز
یکشنبه ؛ ۱۹/شهریور/۸۵

Window, Cross, Eye

دیوانه ای! دیوانه! آخر به او چه کار داری. تو دیوانه شده ای او چه گناهی دارد. تو هوایی شده ای، اینکه او هست یا نیست به تو ربط خاصی نباید داشته باشد! چه محتاط! بشکن! آواز بزن قصه ای را که هنوز باور نداری: عشق!

همانطور که کتاب قرمز رنگ دستم است، دنبال کابل USB می گردم. باید این آهنگهای آبی را کپی کنم روی گوشیم. دارد غروب می شود و هنوز از اتاقم بیرون نزده ام. « در چشمان کیمیا خیره می شوی تا گویی چیزی مثل یک آسمان خراش سی و یک طبقه در تو فرو می ریزد و کسی اما صدای آن را نمی شنود...» به اینجای داستان که می رسم، ناخودآگاه لبخندی می زنم  با اینکه بغضم حجیم تر شده. کابل را به کامپیوتر و گوشی وصل می کنم اما کامپیوتر برای اولین بار USB را نمی شناسد! اما این آهنگها را باید همراه خودم بیرون ببرم. حال و هوای عجیبی بهم داده. مثل این داستانی که می خوانم... «چیزی درونت اتفاق می افتد که با همه جزئیاتش برای تو تازگی دارد...» فایده ای ندارد. هر چه کابل را می زنم همان پیغام را می دهد و انگار درست بشو نیست. تلفن زنگ می زند، سریع گوشی را برمی دارم اما باز هم تو نیستی. قراری هم نبود که باشی! کابل را دوباره با دقت از port دیگری زدم، اما این بار کامپیوتر برای اولین بار قفل کرد!  با اینکه دل کندن از آهنگی که در حال پخش است سخت است، اما کلید Reset را می زنم. و تا بالا بیاید ادامه کتاب قرمزرنگ را می خوانم... «آن چه تو را شگفت زده می کند، عشق نیست. عشق را می شناسی. احساست از جنس عشق نیست...» از میان اشک ها ماوس را پیدا می کنم و روی User خودم کلیک می کنم. به اندازه یک جمله طول می کشد تا برنامه ها لود شود. «بی آن که بدانی چرا، از حضور دخترک سرشار می شوی...» دوباره امتحان می کنم. اصلا سابقه نداشته اینطور اذیت کند. دوباره پس از مقداری ور رفتن کامپیوتر قفل می کند و بغضم می ترکد. با عصبانیت خاموشش می کنم و در کیس را باز می کنم. همه چیز روبه راه به نظر می رسد. CPU مثل همیشه داغ است. عرق می ریزم. روشنش می کنم و با اینکه می دانم خانه نیستی زنگ می زنم. باورم نمی شود که صدای توست! بلند فکر می کنم «مثل رسیدن به یک آرزوی محال» به سختی می توانم حرف بزنم برای همین تو تند تند حرف می زنی. وقتی در میان حرفهایت آرام می گویم «حالم خوب نیس، نه، نه، شایدم زیادی خوبم، آره، زیادی خوبم...» از صدای لرزانم می فهمی که عادی نیستم. نگاهی به کتاب قرمز و کامپیوتر و پنجره اتاقم می اندازم و در میان فیش فیش هایم صدایی در می آورم «ببخش، نباید ناراحتت می کردم. ببخش. بهتره قطع کنم...» صدای تو هم بدجوری تغییر می کند و پیشنهاد می دهی بیرون بزنم. قطع می کنم. همانطور که دست و پایم شدیدا می لرزد لباس می پوشم. کابل را از موبایل جدا می کنم و همانطور که آن موسیقی در ذهنم می پیچد بیرون می زنم...

حاشیه1 نمی دانم. شاید آسیا به نوبت است! حالا من باید شب و روزم را با اندوهی عجیب بگذرانم! همان آهنگهای فیلم Blue را می گذارم و گاهی کتابکی می خوانم و گهگاهی، چندبار در روز، پلکهای خیسم باعث می شود چیزها را مات ببینم. راستی تو حالت خوب است؟... من خودم هم نگران نیستم: این نیز بگذرد...

 کتاب سرخ رنگی که اون روز می خوندم و تکه هایی از اون رو نقل قول کردم، این بود: چند روایت معتبر، مجموعه داستان کوتاه مصطفی مستور، نشر چشمه، چاپ سوم. از طبیعی عزیز هم ممنون به خاطر اینکه این کتاب رو بهم امانت داد.

 از لطف و نظر دوستان ممنون. مطمئن باشین پس از مدتی تا عادت کنین وبلاگمو افقی بکشید، عمودیش می کنم! راستی. من چندین ماهه که تقریبا هر شب از ساعت یک- یک و نیم نیمه شب تا یکی دو ساعتی آن هستم! خوشحال میشم با دوستانی که تا اون موقع، بیدار موندن براشون عجیب نیست راجع به نوشته هام حرف بزنیم. آی دی منم که دارید دیگه.

 قسمتهای دیگر سایت رو هم دوست دارم زودتر آماده کنم. فعلا بی کار که میشم رو قالبساز آنلاین کار می کنم. بیشتر از اون طول کشید که فکرشو می کردم... تازه کفشهایم کو رو هم هنوز فرصت نشده آپدیت کنم... فعلا اوضاعم عادی نیست. ببینیم چی می شه.


نوشته شده توسط حامد ساعت 02:43
لینک مطلب
TrackBacks (0)





mansoor
پنجشنبه، ۳۰ شهریورماه ۱۳۸۵، ۵:۳۲ بعدازظهر

salam khaste nabashid ye khahesh dashtam azatun man ye sarbaz tu mantagheye mehran hastam va emkane dastresie daemi be internet ra nadaram lotf mikonid chand ta az ashare sohrab ra be maile man befrestid mamnun misham yeki az dustdarane sohrab

http://nadaram - mansoor_13611361@yahoo.com

اعظم
دوشنبه، ۲۷ شهریورماه ۱۳۸۵، ۵:۰۴ بعدازظهر

تو عاشقی ولی عشقت یه عشق معمولی نیست ...
نمی دونم اجازه داشتم اینقدر خودمونی باشم یا نه ؟
عشقت جاودان

http://www.daneyedel.persianblog.com/ - daneyedel@yahoo.com

سحر
یکشنبه، ۲۶ شهریورماه ۱۳۸۵، ۱۰:۰۱ بعدازظهر

كتاب قرمز....كتاب آبي....كتاب بنفش!!! اين كلمات عجيب اين لغت هاي نشانه دار ....چرا چرا چرا؟؟؟؟چرا تمومش نمي كني . اين نوشته هاي غير طبيعي ناشي از تب تنهاييه از من مي شنوي به نفع هر دو تونه كه كار رو تموم كني اگه بد بخت شدي هم فدا سرت ....حد اقل ما كه يه عروسي مي افتيم نه؟
(چيه نكنه نمي خواي دعوتمون كني؟از الان طرف اوني!!! زن ذليل)

- sahar_mhf@yahoo.com


مهدي.د
شنبه، ۲۵ شهریورماه ۱۳۸۵، ۹:۱۶ صبح

عجب وبلاگي دارين. ماشاءالله. واسش اسفند دود كنين.

http://www.fahmira.persianblog.com - mehdidastranj@yahoo.com

پریسا
شنبه، ۲۵ شهریورماه ۱۳۸۵، ۲:۵۱ صبح

سلام.10 روز مونده وب سایتتون 4 ماهه بشه.تولدش مبارک!
چندتاشو خودم.خیلی قشنگ بود.همشو میخونم.بازم به وبلاگ ما بیاین خوشحال میشیم.
بای تا بعد.

http://www.parshad.blogfa.com -

zahra
شنبه، ۲۵ شهریورماه ۱۳۸۵، ۲:۳۸ صبح

سلام.
نمی دونم چی بگم. ولی انگار نوبت تو شده.

http://alamat-soal.persianblog.com -

حامد
جمعه، ۲۴ شهریورماه ۱۳۸۵، ۲:۵۲ صبح

حتما باید یه اسکریپت بذارم که هشدار بده حتما اسمتونو حداقل باید وارد کنید؟! لطفا نام خود را بنویسید!

http://www.hamed-bd.com/weblog - hamed_bidi@yahoo.com


پنجشنبه، ۲۳ شهریورماه ۱۳۸۵، ۵:۲۹ بعدازظهر

salam ...faghat mikhastam nahsi 13 ro begiram. akhe manfi dar manfi +mishe...

-

سهراب
پنجشنبه، ۲۳ شهریورماه ۱۳۸۵، ۸:۳۲ صبح

سلام دوست من . خونه جدید مبارک ... واقعا قالب زیبایی داری .... من محو شدم ... ببینم من اگر بخوام قالب خودم رو عوض کنم با کی باید صحبت کنم تا یک قالب به سلیقه خودم برام درست کنه ؟
از غیبت طولانی ام هم عذر می خوام ... سرم واقعا شلوغه ... به زودی آپ می کنم .

http://www.aflatoun.blogfa.com -

MO30
چهارشنبه، ۲۲ شهریورماه ۱۳۸۵، ۴:۴۷ بعدازظهر

گفتي دوستت دارم و رفتي . من حيرت كردم. از دور سايه هايي غريب مي آمد از جنس دل تنگي و اندوه و غربت و تنهايي و شايد عشــــــق . با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمي خواهم . ترسيدم و گريختم . رفتم تا پايان هر چه كه بود و گم شدم. و اين پيش از قصه ي لبخند تو بود.
.
.
.

- redstar_62@yahoo.com

MO30
چهارشنبه، ۲۲ شهریورماه ۱۳۸۵، ۴:۴۷ بعدازظهر

گفتي دوستت دارم و رفتي . من حيرت كردم. از دور سايه هايي غريب مي آمد از جنس دل تنگي و اندوه و غربت و تنهايي و شايد عشــــــق . با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمي خواهم . ترسيدم و گريختم . رفتم تا پايان هر چه كه بود و گم شدم. و اين پيش از قصه ي لبخند تو بود.
.
.
.

- redstar_62@yahoo.com

MO30
چهارشنبه، ۲۲ شهریورماه ۱۳۸۵، ۴:۴۵ بعدازظهر

گفتي دوستت دارم و رفتي . من حيرت كردم. از دور سايه هايي غريب مي آمد از جنس دل تنگي و اندوه و غربت و تنهايي و شايد عشــــــق . با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمي خواهم . ترسيدم و گريختم . رفتم تا پايان هر چه كه بود و گم شدم. و اين پيش از قصه ي لبخند تو بود.
.
.
.

- redstar_62@yahoo.com

MO30
چهارشنبه، ۲۲ شهریورماه ۱۳۸۵، ۴:۳۶ بعدازظهر

احتمالآ تصاوير خواب زده ي ذهنيت با واقعيت آميخته شده و مرز بين رويا و بيداري رو گم كردي!!! فكرميكني شدي يه ذره معلق تو هوا ... منتظري يه نفر پيدا بشه و فوتت كنه تو مسير درست. ولي باور كن اگه طوفان هم بياد نميتونه تو رو با سنگيني اون عشقي كه تو سينه اته تكون بده . پس عزيزم مجبوري خودت تنهايي اين مسير رو طي كني. فهميدي . فقط خودت !!!!!....

- redstar_62@yahoo.com

شيوااااااااااااااااااااااااا ماهيچ
دوشنبه، ۲۰ شهریورماه ۱۳۸۵، ۶:۳۳ بعدازظهر

حاااااااامد جوووووووونم كمك من كمي گم شدم و احساس غريبي ... ترو خدا كمك اقايي .... شيوااااااااا ماهيچ

-

دوشنبه، ۲۰ شهریورماه ۱۳۸۵، ۴:۱۵ بعدازظهر

adam vaghti sare pa vamiste donya ro nesf mikone...nesfesh samte rast .. nesfesh samte chap...ta jaye ke yadame aghl va eshgh moghabele ham boodeand .. injam age aghl samte rast bashe...eshgh chape.. hamed faghat adamaye tarsoo tarjih midan do tarafo dashte bashand .adamayee ke tavanayee istadan nadarand .. adamaye zaif adamaye.. ..hamed man be jaye to boodam mar ro lagad mikardam man jaye khodam boodam va mar ro lagad kardam..to ham lagad kon.

-

همون امیرحسین سابق
دوشنبه، ۲۰ شهریورماه ۱۳۸۵، ۰:۲۰ بعدازظهر

1-مطلبی که آدم ساعت یک ربع به 3 صبح بنویسه از این بهتر نمی شه
2- اولین بار نیست که کابل usp موبایلت جواب نمی ده تو کافی نت که هیچ وقت جواب نمی ده
3- تو خجالت نمی کشی زنگ می زنی خونه ی دختر مردم
4- کتاب قرمزه که فعلا دست منه تو کافی نت چیه باهاش شقه میای تازه تو کلی از کتابه بد گفتی
5-ندارد نوشتم تا کم نیارم

5-

-

طبیعی
یکشنبه، ۱۹ شهریورماه ۱۳۸۵، ۹:۱۸ بعدازظهر

حاشیه ای بر متن 1-پسر: خیلی دوستت دارم می خوای چشمامو بهت بدم؟ دختر: ایش... پسر: قلبم چی؟ می خوای سینه ام را پاره کنم و قلبمو بهت بدم؟ دختر: خیلی ممنون ولی میدونی... راستش از بچگی از خون و زخم و اینجور چیزا حالم بد میشه! یه چیزه دیگه بهم بده! پسر: مثلا چی؟ دختر: از اونجایی که تو رو خیلی دوست دارم و راضی نیستم هیچ آزاری بهت برسه یه چیزی به من بده که تو رو ناراحت نکنه و بدرد منم بخوره پسر: مثلا چی؟ دختر: تمام موجودی حساب بانکیت رو!!!
حاشیه بر حاشیه2- خدا رو شکر که بالاخره یه نفر از ما تشکر کرد عقده ای شده بودیم ها.. حامد جان خیلی ممنونم( البته روتو دیگه زیاد نکن کتاب قرمزه رو هم زو وردار بیار خجالت نمیکشی دو هفته است دستت است حتما باید ابرویت را ببرم؟!!؟)

-

طبیعی
یکشنبه، ۱۹ شهریورماه ۱۳۸۵، ۹:۱۶ بعدازظهر

حاشیه ای بر متن 1-پسر: خیلی دوستت دارم می خوای چشمامو بهت بدم؟ دختر: ایش... پسر: قلبم چی؟ می خوای سینه ام را پاره کنم و قلبمو بهت بدم؟ دختر: خیلی ممنون ولی میدونی... راستش از بچگی از خون و زخم و اینجور چیزا حالم بد میشه! یه چیزه دیگه بهم بده! پسر: مثلا چی؟ دختر: از اونجایی که تو رو خیلی دوست دارم و راضی نیستم هیچ آزاری بهت برسه یه چیزی به من بده که تو رو ناراحت نکنه و بدرد منم بخوره پسر: مثلا چی؟ دختر: تمام موجودی حساب بانکیت رو!!!
حاشیه بر حاشیه2- خدا رو شکر که بالاخره یه نفر از ما تشکر کرد عقده ای شده بودیم ها.. حامد جان خیلی ممنونم( البته روتو دیگه زیاد نکن کتاب قرمزه رو هم زو وردار بیار خجالت نمیکشی دو هفته است دستت است حتما باید ابرویت را ببرم؟!!؟)

-

مریم .. خط فاصله باران
یکشنبه، ۱۹ شهریورماه ۱۳۸۵، ۱۱:۳۹ صبح

سلام ..
قالب نو مبارک !
دیر به در می آیید ولی شیرین و دلپذیر !
نوشته هاتون زیباست .. بی هیچ گونه اغراق ..
توی این فضای سایبر و بی در پیکر وجود این دست نوشته ها غنیمته ...
شاد باشید و
آواز کن قصه ای را که هنوز باور نداری : عشق !

http://www.chemanalyte.persianblog.com -

مهر
یکشنبه، ۱۹ شهریورماه ۱۳۸۵، ۶:۴۱ صبح

سلام مهربون. " ...این نیز بگذرد" ها همیشه می آیند و می گذرند، سریع تر از آنچه در تصورت داشته باشی، اما این اشکها و لرزهاست که همیشه هستند ، مانند همراهی باوفا که ازت دست بر نمی دارند و نمی گذرند.

http://solookemehr.persianblog.com - mehreshabane@yahoo.com



Copyright © 2006 Hamed-bd.com. All rights reserved. Powered by MT 3.2