مقالات

مقالات

بررسی شعر مسافر سهراب سپهری 2

* قسمت قبلی این مقاله را می توانید اینجا بخوانید.

سفر پر از سيلان بود.
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
و بوي روغن مي داد.
و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب ،
شيارهاي غريزه، و سايه هاي مجال
كنار هم بودند.

   سفری که مسافر از باغ چندسالگی آغاز کرد، حالا به قرن صنعت رسيده. به انقلابی بزرگ در شيوه زندگانی انسان: انقلاب صنعتی. حالا ديگر کودکان عراقی (خاورميانه) نسبت به شکوه گذشته‌گانشان (بابل) کورند. و سفر ضمن حرکت در زمان، به سمت غرب هم می رود: تلاطم صنعت و بوی روغن و سياهی. مسافر از هجوم حقيقت به خاکی افتاده بود که اکنون روی آنرا روغن صنعت و شيشه های خالی مشروب پوشانده بود. و اما تلاطم صنعت انسان را آرامش نداد! صنعتی که برای آرامش و رفاه اينجايی داشت دنيا را فرامی‌گرفت، تبديل به سيل متلاطمی شد که زندگی انسان را ويران کرد. و انسان به مشروب و شهوت رو آورد تا مجالی بيابد و بياسايد!

ميان راه سفر، از سراي مسلولين
صداي سرفه مي آمد.

   ۱- بيماری‌ها نيز هنوز بی درمان ماندند. ۲- راه چاره آن بود که آنانکه دچار يک همه‌گيرند، در «سرای مسلولين» زندگی را بگذرانند تا به ديگران صدمه نزنند: صورت مسئله به طرز وحشتناکی پاک شده بود! ۳- تکرار صدای «س» در اين دو خط واژآرايی زيبا و مرتبطی را شکل داده. البته بسامد «س» و «ش» در کل اين قطعه زياد است و در اين دو خط به اوج می رسد.

زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
شيار روشن "جت" ها را
نگاه مي كردند
و كودكان پي پرپرچه ها روان بودند،
سپورهاي خيابان سرود مي خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند.

   شيار روشن جت‌ها، اثر روشنی بود که جنگ بر آسمان آبی شهر گذاشته بود: زنان فاحشه کودکانشان را رها کرده بودند، و کودکان هم می دويدند، اما به کدام مقصد؟ به دنبال پرپرچه‌ها! می دويدند تا بچرخد! زندگی می‌کردند تا باشند! و همين نبودِ دورنگري، شادشان می کرد...
   اما در اين ميان سرود را از سپوران می شنيدی و به جای آن شاعران بزرگ، به برگهای مهاجر نماز می بردند. برداشتها متنوع است: برگهای مهاجر=شاعران فرهنگهای ديگر، موضوعهای زودگذر، رومانتيسيسم،...

و راه دور سفر ، از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي مي رفت،
به غربت تر يك جوی آب می‌پيوست،
به برق ساكت يك فلس،
به آشنايي يك لحن،
به بيكراني يك رنگ.

   راه سفر از ميان اين جنجالها می گذرد و دور می شود. انگار انسان در نيمه راه سفر خود، اتراق کرده و از ادامه راه بازمانده. آدم در جايی به مقابله با آهن نشسته. و راه را اگر امتداد دهيم، به حس غربت دور افتادگی جوی آب از دريا می رسيم، و انتهای راه درياست: برق ساکت يک فلس، آشنايی يک لحن، بی کرانی رنگ آبی دريا...

سفر مرا به زمين های استوايی برد.
و زير سايه آن «بانيان» سبز تنومند
چه خوب يادم هست
عبارتی که به ييلاق ذهن وارد شد:
وسيع باش، و تنها، و سر به‌زير، و سخت.
   سفر به شرق بازمی‌گردد، شرقی که لحنی آشنا دارد، مثل رسيدن به اصل، مثل رسيدن به نقطه اول... سفر به زمينهای آفتابی استوايی می‌رسد. جايی كه درختان هميشه سبزند و هيچگاه «با نشستن يک سار روی شاخه يک سرو کتاب فصل ورق» نمی خورد. چيزی فراتر از فصلها در استوای شرق می گذرد...
   نشستن در سايه «بانيان» سبز تنومند و ادراک چيزی، يادآور روشنيدگی بودا زير درخت انجير کهن و دريافت ناگهانی اوست (کلاسهای کريشنامورتی نيز گفته می شود زير چنين درختانی برگزار می‌شد). و اين قطعه دقيقا موازی با آن اتفاق بزرگ است.
   واما نکته ای که در مورد کلمه «ييلاق» به ذهنم رسيد: اينجا دوباره بر بازگشت به ابتدا تاکيد می شود. ذهن در نوسان است و در ييلاق و قشلاق. اينجا معلوم می شود که قبلا ذهن مسافر در شرق بوده و اين عبارت را دريافته؛ اما اينجا پس از سفر به غرب و بازگشت، آن را به ياد می آورد.
   عبارتی که به يیلاق ذهن وارد شد: وسيع باش، و تنها، و سربه‌زير، و سخت: نشانه های روشن يک تفکر شرقی. تفکر درونگرايی که تمام جهان را از درون فتح می کند. فکرش از عادتها دور و وسيع است. منحصر به خودش است و کسی را چون خودش و به اهميت خود واقعی اش نمی داند (تنها). شکايت و جنگ ندارد (سربه‌زير). بلکه در مقابل مشکلات ظاهری دنيا، صبور و سخت است. و اين نشانه های درختی هم هست که مسافر زير آن نشسته. و اين نشانه های سهرابی هم هست که ما به خيال خود رد پای شعرش را دنبال می کنيم...

من از مصاحبت آفتاب می آيم،
کجاست سايه؟

  در قطعه قبلی ديديم که مسافر به سرزمين آفتاب (شرق) می رسد و با اين حال، «زير سايه» درختان تنومند عبارتی مهم به ذهنش می آيد. در دوخط بعدی نيز مسافر می گويد از مصاحبت با آفتاب آمده است و در پی سايه می گردد. اين گريز از آفتاب محض و پناه به سايه در اشعار قديمی سهراب نيز سابقه دارد. خصوصا در شعر معروف «شاسوسا»، که درونمايه عمده آن به نظر گريز از آفتاب و پناه به سايه است:
« شاسوسا، شبيه تاريک من!
   به آفتاب آلوده ام.
   تاريکم کن، تاريک تاريک، شب اندامت را در من ريز...»
انگار در هجوم روشنيدگی تاب نمی آورد و به سمت خنکای آرام سايه پناه می برد، تا بتواند دمی باز از آفتاب بگويد و چيزی به ييلاق ذهنش وارد شود. سهراب در يادداشتهای خود (هنوز در سفرم) مفهوم هنر را چنين چيزی می داند:
« به رمز زيبايی ها که سفر می کني، نيمه راه، سرشاری خود را تاب نمی آوری، باز می گردی تا از ديده های راه بگويی: و هنر پيدا می شود...»

   توصيف سفری که از «باغ چندسالگي» شروع شد اينجا به پايان می رسد. از اينجا به بعد چندين قطعه وجود دارند که با «ولی...» آغاز می‌شوند...

ادمه دارد...

 (سلسله مقالات نقد و بررسی شعر بلند مسافر، اثر سهراب سپهری، در وبلاگ کفشهایم کو منتشر می شد. چند مقاله آخر را به سایت خودم انتقال داده ام. برای خواندن مقاله های قدیمیتر از همین سلسله مقالات به آرشیو وبلاگ کفشهایم کو مراجعه نمایید.)





   نظر شما؟...



آرزو ( وبسايت | ايميل )
lممنون .عالی بود. چندوقت پیش از کانال اندیشه مستندی از سهراب پخش شد که بسیار زیبا بود... بیمارستان ،تخت و ... رو نشان میداد و شرح بیماری و لحظه مرگش رو هم دوستانش گفتند. هرچه گشتم نیافتم متاسفانه :(
[8/11/1394 - 11:43]

سمیرا ( وبسايت | ايميل )
بسیار استفاده کردم سپاس
[15/4/1394 - 13:12]

وندا ( وبسايت | ايميل )
عالی بود
[8/8/1390 - 17:40]

ع.سبحانی فر ( وبسايت | ايميل )
ba salam .sharhe abyatetoon jaleb va zibast. omidvaram ke movaffagh bashid. در صورت امکان شرح شعر بیشه ی نور را برای اینجانب ارسال نمایید. با سپاس
[20/5/1389 - 15:20]

مهدی ( وبسايت | ايميل )
سلام دوست عزیز من از نرم افزار طراحی قالب شما استفاده کردم. البته لوگوی متحرک شما را برداشتم و بجای آن لینک شما را اضافه کردم. در صورت عدم رضایت برای من یادداشت بگذارید. باسپاس
[6/9/1388 - 16:56]

( وبسايت | ايميل )
وسيع باش، و تنها، و سر به‌زير، و سخت این عبارت مال نیچه است و کاملا غربی است
[15/4/1388 - 21:06]






درباره من | تالار دانشجویان | قفسه | English | ديوار يادگاري
www.Hamed-BD.com © 2003-2013
استفاده از محتوای سایت فقط با ذکر منبع مجاز است.