آقای حامد مثل همیشه ذهنی کنجکاو و تحلیل گر اینجا را می نویسد. نوشت ات را یک دور اما با دقت خواندم. فارغ از ایسم ها و نام های بزرگ مایلم حس عریزی ام را در این رابطه بگویم. راستش را بگویم من هر دو حالت را تجربه کرده ام. من وقتی دارم شاد و سرخوش و ایمن زندگی می کنم هستی را یکپارچه تر می بینم. موقع باران و هوای ابری و دشت و گربه و رود و پرنده و حتی سوسک و آدم در ییلاق من یکی هستم با هستی و هیچ دیواری بین من و دیگری حائل نیست. مثل ژله می مانیم در هم فرو رونده و شکل گیرنده. به گواه همه ی اطرافیانم و نوشته هایم اگر خوانده باشی شان ، من نه واضع تئوری همذات پنداری که آزمون تست و کاربردی شده ی نوع انسان قائل به این اندیشه ام. ولی آدم نیچه ای هم هستم . بسیار. وقتی از تن ام بالاتر می روم و تنها با اندیشه ام و جهان غیر قابل لمس و دیدنی و انتزاع محض سرو کار دارم. موقع ریاضی و نقد. در وقت سیاست و عدالت. آنجا همه ی طبیعت و هستی و خدا در یک جبهه و آنهم جبهی من هست و آن طرف فقط آدم. آنجا دیگر همه دو طرف یکی نیست. بین ما مرز هست. ابر انسان و یا انسانی که میل به ابر شدن دارد و می شود. من در این جبهه یک شکم بر آمده ی مادرانه دارم. پرم از جنین درخت و آب و پرنده و مار و سوسک و کودک و زن و کلاغ . اما آنطرف انسان است. که در مثابل من دیگری می ماند. جون با من فرق می کند. وجه تمایز ما قدرت ناشی از آگاهی هست. هر چه آگاه تر ادل تر ، وجود تر ، ابرانسان تر و هست تر.
و اما حامد عزیز من یک وجه سوم هم دارم. تو گفته ای در خط اول نوشته ات. تو هستی و این هستی قطعی است. و هستی بقیه ی دنیا نسبی است. تجربه ی سوم من عکس این حالت را هم گهگاه برایم متبادر می کند. در این حالت که معمولا غمگینم و افسرده و بی گناه و در نادر ترین وضعیت خلقت زنانه ام ، تاریک تاریک زندگی می کنم ، مطمئنم جهان در بیرون از من وجود دارد و قطعی است و دیدنی و لمس کردنی. اما من به حضور خودم اطمینان ندارم. گاهی من مال گذشته ای فراموش شده یا آینده ای هرگز نیامده هستم. این وضعیت سوم یک خلا بزرگ است که اگر نرمند باشی برای پر کردنش می نویسی و یا شعر م یگویی و یا نقاشی می کنی. خداوندگار می شوی تا این عدم حضور خودت را با مخلوقی در زمان حال مجسم کنی.
.
.
امیدوارم خیلی از بحث مورد نظر تو دور نیفتاده باشم. غلط های کامنتم را ببخش. وقت ویرایش ندارم.
سلام ببخشید من یه سوال داشتم در رابطه با قالبساز انلاین:
من قالب رو ساختم و کدش رو وارد کردم اما وقتی توی وبلاگم عکس میذارم عکس ها شفاف نیستن دلیلش چیه؟ ایا درست میشه؟
میتونین خودتونسر بزنین.
سلام.سال خوبی برای شما و خانواده ی محترمتون ارزومندم.موفق باشید.
مگه میشه ما شما رو فراموش کنیم؟ اتفاقا از قدیم و ندیم اونایی که زن میگرفتن (یعنی تو) بقیه رو فراموش میکردن!!! خوبی خوشی سلامتی؟ بابا با کلاس بابا طراح سایت بابا مالتی مدیا!!! راستش من ارشدم اخیرا تموم شد و الان دنبال پذیرش دکترا هستم اون طرف. دعا کن سه چها تا خان رو رد کردم و سه چهار تا خان دیگه مونده!!! تا ببینم چه شود!!! شما هم که ان شالله فوقو تموم میکنی و دکترا و ایول!!! خوشم اومد فراکتا و نظریه آشوب و ... حالا وبلاگ من به دردت خورد یا نه؟ بعید میدونم!!! در مورد متنت هم باید بگم تو منطق ریاضی اثبات میشه که بعضی مسائل وجود دارن که درستن ولی قابل اثبات نیستن بعضی سوالا هستن که جوابی ندارن دوست داشتی در مورد تناقض و پارادوکس سرچ کن!!! خب عزیزم خوب و خوش و خرم و موفق باشی بای!!!
سامان عزیز؛
1- قطعا مخاطبان من همگی تخصصی در این زمینه ها ندارند کما اینکه خودم هم ندارم! اگر اعلام و اشاراتی داشته ام برای روشنتر کردن مساله برای افرادی بود که آنها را دیدهاند یا برای اینکه منابعی باشد برای کسانی که به موضوع علاقمندند. بحث اصلا تخصصی و علمی نیست. بحث «اندیشیدن» است.
2- شاید سوال اصلی ام را خیلی پیچانده ام! سوال من بسیار روشن و ملموس است: آیا اگر دیدید کسی به کمک شما نیاز دارد به او کمک می کنید؟ آیا نژاد یا دلیل بدبختیاش تاثیری در تصمیم شما دارد؟ و اگر کمک میکنید پس چرا به راحتی یک سوسک را میکشید؟ چون ضعیفتر از ماست؟ یا چون ما که خود نیز حیوانی ناطقیم، حرفهای آن سوسک را نمی شنویم و بنابراین برای او «من» قائل نیستیم؟ باز هم تکرار می کنم: به آن بدبخت فلک زده کمک (مالی یا مادی یا معنوی یا هرچه) کنیم یا نه؟
3- فرصت کنم چیزهایی راجع به تبلیغات هم خواهم نوشت! اما در بخش مقالات. (چی فکر کردی؟! من علامهی دهرم!)
4- کامنتهایت خوب بود از متن من پراکنده تر نبود! این جمله ات دریچه تازه ای برایم باز کرد: «دو نیمی که لزوماً یک اندازه نیستند»
5- برای تنوع و در راستای دموکراسی عدد امنیتی را به هشتاد و هشت تغییر دادم! باز بگویید فاشیستم!
سال 4 ام دبیرستان(پیش دانشگاهی) معلمی داشتیم که میگفت آدمیزاد خودخواه است و اگر هم چیزی را جز خود دوست بدارد باز به خودش بر می گردد..... او درخت چناری را دوست دارد که مال حیاط خانه اش است یا در مرحله ی بعد قسمتی از منابع طبیعی کشورش است یا نهایتاً از زنجیره ی چرخش اکسیژن در کره ی محل زندگی اش است و گرنه شاید درختی در کره ای دیگر برایش آن اهمیتی را نداشته باشد که اینجا دارد...
و این شاید آن شق اولی باشد که تو به آن پرداخته ای و ذات انسان بر آن باشد....
و آن شق دیگر سخنت هم در همین مثال بالا شاید قابل ردیابی باشد.....همذات پنداری هم باز به خودخواهی مان بر می گردد....و باز رد پای "من" میان اخلاقیات دیده خواهد شد...
چند اعتراف ساده
1.من کلاً با فلسفه و حکمت شرق مشکل دارم(پای ما بسیار هم چوبین بود : )
2.متن اخیرت به سبک اشعار سهراب پر بود از اعلام و اشاره هایی که فهم اش مطالعاتی می خواست که من نداشتم : (
3.متاسفانه من در رشته مورد علاقهات یعنی «پژوهش هنر» در دانشگاه مورد علاقهات یعنی «دانشگاه هنر» درس نمی خوانم......و باور کن تو چیزهایی میدانی که ما نمیدانیم.
4.ندارد
5.اگه یه متن راجع به "تبلیغات" نوشتی فکر کنم بتونم چیزی به عنوان نظر تو بخش کامنت ها بنویسم
6.باور کن هر 2 روز یه بار میام اینجا تا نظرات دیگران و خودتو بخونم(...به هرکس ندهند: )
7.پر کردن فیلد عدد 87 برای فرستادن کامنت برای من (وشاید دیگرانی که عادت به عادت ندارند)القای حس حماقت و آب در هاون کوبیدن می کند.
8.هنوز هم معتقدم که رنگ غالب قالب ات دلمرده و بی روح است(باور کن با سرد بودن اش مشکلی ندارم)
البرز عزیز؛
اول اینکه در مورد به روز نکردنم «دلایل» زیادی هست که بیشترش را خودم هم نمی دانم اما «بهانه» همان چیزی است که شش هفت کامنت پایینتر نوشته ام: هنوز این موضوع دغدغه ذهنی من است و بسیار از دوستان خاص پاسخی نداده اند...
ضمنا فریاد مورچگان ساخته محسن است نه سمیرا!:
www.imdb.com/title/tt0949524
با تشکر از سامان عزیز که کشیک می دهد، و هنوز چیزی درباره موضوع اصلی نگفته است! سامان جان باید ببینمت...
salam
aval az hame babate type finglish mazerat mikham
mikhastam begam ke faryade moorche ha az samira makhmalbafe na mohsen
va inke chera kheyli vaghte poste jadid nazashtid? mn avalin bare saytetoon ro mibinam va khosham oomade azash
movafagh bashid
سلام! میخواستم ببینم پیام میفرسته یا نه
" و حتی اگر توهماتی مثل «انسانیت» باعث شود به فقیری کمک کنیم، در اصل به خاطر این است که «خودمان» را آرام کنیم "
من خیلی وقته به این نوع نگاه به مسئله انسانیت رسیدم!
حامد جان سلام.
هنوز جواب سوال مرا ندادی تا جواب سوالت را بدهم. ( کامنت آخرم )
سر بلند باشی.
---------------------------------
پاسخ: امیرحسین عزیز، در مورد ام تی یا ورد پرس باید بگویم هر کدام طرفدارانی دارد. البته ورژن ام تی که من استفاده می کنم سه و دو دهم است و الان ورژنهای جدیدترش که قاعدتا امکانات بیشتری دارند آمده که من ندیده ام. اما خب در اینکه ام تی امکانات خوبی دارد و در واقع با نصب پلاگ اینها می تواند داشته باشد شکی نیست. اما کار با آن و بومی سازی اش کمی مشکل است، ضمن اینکه فکر می کنم قالب مناسب فارسی هم کم برایش پیدا می شود. اما وردپرس جدیدا بیشتر طرفدار پیدا کرده که به خاطر راحتی کار با آن و قالبهای فراوان آن است. چند وقتی است که وردپرس فارسی را هم رسما خود سایت وردپرس ارائه کرده که من هم کمی با آن کار کرده ام و خیلی هم خوب است. گرچه من هنوز با طراحی قالب وردپرس کمی مشکل دارم اما خب سبکی و به روز بودن امکانات (مثل اضافه کردن ویدیو و...) و راحتی نصبش وسوسه انگیز است.
مساله این دو راهی است: پیشرفتگی و پیچیدگی، یا سادگی و راحتی؟! که ریشه اش را می توان در گرایشات فلسفی فرد یافت! یادم هست نیما قاسمی عزیز مطلبی در مورد "پیچیدگی و سادگی" داشت...
حالا جواب سوال من؟!
مدتی گذشته که دیگر کامنتی از دوستان (بالاخص برخی دوستان خاصتر) نمی بینم.
هنوز هم این موضوع دغدغه ذهنی من است و به همین بهانه هنوز به روز نکرده ام...
سلام ...
اين اولين باريه كه براي شما نظر ميذارم، واقعا خوشحالم از اينكه اينجا رو پيدا كردم،خيلي وقته كه ميام اينجا اما الان خواستم تشكر كنم،راستش اولين بار داشتم دنبال داستانهاي ماورايي ميگشتم كه يهو وبلاگتون رو پيدا كردم،
ديدم زندگي خودمون هم گاهي اوقات ميتونه خارق العاده و ماورايي باشه...
خيلي چيزا داشتم واسه گفتن اما الان نميدونم چي بگم...
بازم ممنون از ماوراي قشنگتون...
با سلام
سرویس وبلاگدهی بلاگفو راه اندازی شد
تبليغ در بلاگفو تا 10000 نمايش براي افراد و موسسات زير ( به شرط ساخت وبلاگ در بلاگفو و درج لينك وبلاگ خود در بلاگفو در بنر تبليغاتي ) رايگان است
1 - نويسندگان ، شاعران ، مولفين ، هنرمندان جهت تبليغ آثار خود 2 - ناشران كتاب 3 - مجلات دانشگاهي 4 - موسسات فرهنگي ، علمي ، مذهبي و خيريه خصوصي 5 - همايشها ، كنفرانس ها ، سمينارها و فراخوان مقالات دانشگاهها ، حوزه هاي علميه و دانشجوئي بنرها و تصاوير تبليغاتي خود را در اندازه (120 پيكسل عرض و 240 پيكسل طول) براي ما ارسال تا نسبت به نمايش آنها اقدام شود./.
ديگر سر نمي زنيد ما را ...
سلام
من هم آ÷ شدم
لطفا سر بزنید و لینک بدهید
سلام
من چند بار مطلبتون رو خوندم. در نهایت چیزایی به نظرم رسید که البته نمی دونم ، شاید اصلا نه به هم ، و نه به مطلب شما هیچ ربطی نداشته باشن.
اول اینکه چرا تو هر دو نگاه ، هستی دو نیمه؟ و "من" یه طرف قرار می گیره و "بقیه ی دنیا" در طرف دیگه. از نظر من هر دو نگاه خودخواها نه هستند. نمی تونیم بگیم هستی به اندازه ی تمامی موجودات بخش داره؟
دوم : در مورد اون حرفی که می گه شاید تمام اتفاقات و دنیای اطراف ما زاده ی توهمات باشن ، من فکر می کنم اگه این طور بود ، همه چیز بر وفق مراد ما پیش می رفت و این سوء تفاهم های هر روزه و اختلاف نظر ها دیگه وجود نداشتن. یعنی هر کس دنیا رو همون طور که دوست داشت می دید و اونوقت همه جیز خیلی عالی بود.
سوم:در فلسفه ی شرق داریم که ذات تمام موجودات یکی است. و من هم این حرف رو قبول دارم ، اما معتقدم بهره ای که موجودات مختلف از این ذات واحد بردن ، متفاوته .
ما هیچ وقت نمی تونیم فقط بر اساس ویژگی های ظاهری ، موجودات رو از نظر قدر و منزلت طبقه بندی کنیم. یعنی اگر اون چیزی رو که به عنوان روح برای تمامی موجودات(حتی اشیاء) در نظر می گیریم ، حذف کنیم ، دیگه به هیچ دلیلی نمی شه گفت که فلان موجود از اون یکی برتره. در چنین صورتی هر نوعی می تونه خودش رو برتر از انواع دیگه بدونه.
برای طبقه بندی کردن موجودات باید به روح اونها هم توجه کنیم. و من فکر می کنم این روح ، بازتاب ویژه ای از همون بهره ایه که موجودات از اون ذات واحد بردن. این ذات ، ابعاد مختلفی داره که بعضی از موجودات تنها یک بعد ، و بعضی دیگه تعداد بیشتری از اون رو به ارث بردن.
مثلا ، بعضی موجودات فقط "وجود" دارن ، بعضی دیگه "وجود " دارن و "حرکت" ، بعضی دیگه "وجود" و "حرکت" و ... و همین طور پیش می ره تا به اون موجودی می رسیم که به نسبت سایرین ، بیشترین بهره رو از این ذات برده. و در نتیجه ابعاد بیشتری از اون رو منعکس می کنه . یا حد اقل توانایی منعکس کردنش رو داره.
ما انسان ها فقط به خاطر ویژگی های ظاهری نیست که خودمون رو برتر می دونیم، بلکه به خاطر قدرت تحلیل و تفکریه که در ما هست و در سایر موجودات به این اندازه نیست. ما به دلیل بالاتر بودن قدرت تحلیل و تفکرمون (عقل) نسبت به موجودات دیگه تونستیم به اونها مسلط بشیم ،ازشون برای منافع خودمون استفاده کنیم ، می تونیم تو پدیده های عالم دست ببریم و حتی در مواردی اونهارو تحت کنترل خودمون دربیاریم و همین باعث می شه خودمون رو از سایر موجودات برتر بدونیم و این به نظر من خودخواهی نیست.(و البته عقل رو اینجا به عنوان مثال گفتم) . و اگر روزی هم موجوداتی پیدا بشن که چنین تسلطی به ما پیدا کنن ، ما نمی تونیم برتر بودن اونهارو انکار کنیم.
در نهایت هر نوعی از وجود ، نسبت به نوع دیگه یک چنین برتری ای داره . و این سلسله مراتبی رو به وجود میاره و طبق همین مراتب ، ارزش موجودات نسبت به هم متفاوت می شه. پشه در نوع خودش با ارزشه و لی وقتی در برابر یه موجود برتر یعنی انسان قرار می گیره و ایجاد مزاحمت می کنه ، کشته می شه . البته ما در اخلاق اسلامیمون هم داریم که موجودات موذی رو فقط در صورتی حق داریم بکشیم که برامون مزاحمت ایجاد کنن.
ولی دو تا انسان در صورت کلی ارزششون با هم برابره و ما صرفا به این خاطر که انسانی در برابر ما قرار گرفته ، یا زورمون (از نظر فیزیکی) بهش می رسه ، یا مزاحممونه، نمی تونیم اون رو بکشیم . مگر در موارد خاص که اون هم تابع قواعدیه.
و آخر: در کل من به این فکر می کنم که چرا ما باید ذهنمون رو درگیر نظریات و اندیشه هایی بکنیم که تبعیت از اونها منجر به افراط محض و یا تفریط محض می شه. اون کسی که ما رو آفریده ، خودش هم موقعیت ما و وظایف ما رو در شرایط مختلف ، نسبت به سایر موجودات و نسبت به جهان پیرامونمون مشخص کرده و از اونجا که به نظر من اون خودش بهتر از هر مخلوقی فلسفه ی وجود ما و سایرین رو می دونه ، پس بهترین برخوردهارو پیشنهاد می کنه.
موفق باشید.
هستی یه نیمه است :
یکی منم ، که اونیه که دوسش دارم .
یکی ام اونه ، که اونیه که دوسم داره .
ولی من که هستی ندارم ، امیدوارم اون داشته باشه ....
حالا من منم یا اون مهم هستی.
موسسه ی اندیشه
ispet.ir
سلام
وقتی توی گوگل تایپ کردم "قالب وبلاگ" هیچوقت فکر نمی کردم دوست فرزانه ی دیگری سر راهم قرار بگیرد. حامد عزیز سلام صمیمانه و گرم مرا پذیرا باش. فکر می کنم حرفهای زیادی برای گفتن و شنیدن باشد. نقدا در رابطه با بحثی که مطرح کرده ای منبعی را معرفی می کنم که حتما کمکت می کند. "درسگفتارهای فلسفه ی دکتر سید جواد طباطبایی - پدیدارشناسی روح هگل"که موسسه ی مطالعاتی اندیشه در 4دی وی دی منتشر کرده است. آدرس اینترنتی این موسسه را برایت می گذارم. آدرس وبلاگم را هم نوشته ام. برایم بنویسو منتظر آن یادداشت کوچکم که یکدنیا خوشحالم می کند.
آقای sabaghi:
دقیقا مساله همین است که چه کار کنیم که نه سیخ بسوزد و نه کباب! این شعله دو حالت بیشتر ندارد: یا خاموش و یا روشن! یعنی وقتی می بینی یک نفر دارد از بدبختی و فلاکت جان می دهد یا یک گربه حاملهی گرسنه کنار پارک از گرسنگی و سرما می میرد، ما در مورد این دو چه جور عکس العمل انجام دهیم؟ مثلا این هر دو مورد یکسان است؟ اگر نیست چرا و اگر هست چرا! و در هر دو حالت به ما چه؟! و یا چه؟...
سامان عزیز!
من هم موافقم! بیا ببینمت!
benazare man bayad har2 didgah ro besurarte kamelan dorost estefade kard ke na sikh besuze na kabab.yademun bashe khodayi ham hast ke ruhe moghadasesh dar ma damide shoe.
ba tashakor
چقدر زیبا و عمیق می نویسی آقا!
می ترسم یک روزی حساب و کتاب خرید سیب زمینی و پیاز برای من تورو از حساب رسی به امور جهان باز داره حالیش ام!
خیلی جالبه که باور کردن دیدگاه شرقی آدم رو از هر حرکتی باز می داره، حتی آزار دادن دکمه های کامپیوتر و دیدگاه غربی آدم رو تا سر حد مرگ به خود خواهی افراطی می کشونه!
من در جایی از کتاب جهان هولوگرافیک خوندم که سعی کرده بود تا باچند تا از قوانین ساده فیزیک ثابت کنه که جهان چیزی جز توده ای از امواج نیست و حتی خود ما هم جزو این توده هستیم که دچار خطای دید در محیط اطراف و در نتیجه خلق و توجیه لمس اجسام اشکال حس ها و بو ها هستیم!
امان از فلسفه ی هستی..نگاههای فیلسوفانه در ظاهر بسیار است.... اما باطن کار ..نمیدانم ..چگونه درون نگر باشم
سلام آقا حامد
كلي فسفر سوزوندم تا تونستم نوشته هاتو بخونم
حالا بايد كلي فكر كنم تا معني شو بفهمم
برام جالبه چطوري ميتوني اين مطالب رو جمع اوري كني و بنويسي
شاد باشي و زبيا
راستي قالبت خيلي جذابه
قبوليتم تبريك ميگم موفق باشي منم كارشناسي ارشد قبول شدم براي منم دعا كن
وقتی تو دانشگاه بودی با نشریه ت و کلیپات سیر می کردیم حالا که سایتتو پیدا کردم باز هم باهات سیر می کنیم دوست داشتم تا وقتی که تو دانشگاه بودی باهات برخوردی داشته باشم و حالا اگه وبلاگمو خوندی برخوردی خواهیم داشت هر چند برخوردهای مجازی خیلی مفیدتره و از این بابت خوشحالم هیچی فقط می خواستم بگم منم کاراتو دنبال می کنم
حامد جان...سلام.
همین عصر امروز بود که به اینجا دوباره سر زدم و کامنتی را که برایت می نوشتم ناگهان صفحاتش برهم خورد و ثبت نشد. خیلی ناراحت شدم. در برگیرنده حرفهایی بود که همان لحظه می آمدند و دیگر حسش تکرار نمی شد.
ولی چه بهتر...شاید دو رنگی و تضادی در کلماتش با واقعیت خودم بود.... .
من یادم هست که یکبار پیشت آمدم و کامنتی برایت گذاشتم. اما یاد ندارم که چه نوشتم. همان روزهایی بود که به زمین و زمان شکایت می کردم. روزهایی که حتی با تلخی قهوه هم تلخی اش را نمی توانم از یاد ببرم. پس خواهش می کنم از آن زمان دیگر مگو.
اما حامد جان...عذاب وجدانی که گرفتم پس از دیدن مطالبت و روحیاتت بود. تو خیلی زیبا و مقتدرانه توانستی حس و حالات بارانی ات را در لا به لای پرده های زمان به ارتعاش درآوری و تکانهای چند ریشتری به عمق احساساتم بدی.
برای این بود که من نتوانستم به زمین و زمان بگویم باران که می آید خداوند همنشین من می شود. بلکه به انها گفتم خداوند دیگر با ما هم زیان نیست... . ... .
در مورد مطلبی هم نوشتی در همان کامنت قبلی ام زیاد نوشته بودم که متاسفانه ازبین رفت و در طاقت زمان الان نیست که برایت دوباره بنویسم.
به شکرانه آشنایی دوباره ام باتو بعدها برایت زیاد خواهم نوشت.
امیدوارم که گونه هایم دوباره خیس اشکهایی نشود که با فاصله ها غرق ابهام گردد. بلکه در رویای کلمات به خواب مهمانی خدا برود.
راستی حامد جان فکر میکنم با ام تی کار می کنی. من فضا و دامینی برای وبلاگ نوسی دارم. فی سبیل الله است. یکی از دوستان لطف و مرحمتی در حقم کرده است. وردپرس فارسی روی آن نصب کرده و قصد دارم قالب وبلاگی روی آن ایجاد کنم. حال به نظر خودت کار با کدام یک بهتر است. شما که استاد هستید مرا از راهنمایی های خویش به بهره مگذارید.
موفق و پیروز باشی.
حامد جان سلام.
بردادر من از زمانی که وبلاگ کفشهایم کو را اداره می کردی دوستت داشتم. اتفاقی آمدم اینجا.
اما :
1. مبارک باشد. شاید این تبریک کمی بیجا ست... . اما به جهت اینکه به بلوغ فکری بزرگی رسیده ای. سالهای سال از تو دورم...!
2. در کشاکش زمان حس و حالاتت کمی ته احساساتم را قلقلک می دهد. حس نزدیک بودن با تو هر کسی دارد. پس دوست داشتنی هستی.
3. خیلی دلم می خواهد... . خیلی دلم می خواهد وبلاگی داشته باشم که بنویسم بدون غرض. نمی دانم چرا نمی شود.
3. خیلی دلم می خواهد با ایمیل با تو مکاتبه داشته باشم. اگر اجازه بفرمائید. منتظر جوابیه ات در همین جا هستم.
راستی...خیلی خوشحالم کردی. کمی عذاب وجدان پیدا کردم... .
... .
--------------------------------
پاسخ:
1. ممنون امیرحسین جان. لطف داری. فکر می کنم چندباری که به ماورا آمده ای خاطرم باشد: تو همانی نیستی که ماه ها پیش آمدی و از اینکه نوشته هایم همه حالت خصوصی و شخصی شده و به فکر مخاطب نیستم گلایه کرده بودی؟... شاید هم اشتباه می کنم.
2. من در خدمتم عزیز. ایمیل من را که باید داشته باشی. ایمیلم فعال است و هر روز چکش می کنم.
3. و اما در چه مورد عذاب وجدان پیدا کردی؟!
4. نظرت را در مورد این بحث نگفتی. نظر همه دوستان برایم مهم است...
هستی دو نیم است: من و بقیهی دنیا. من که خب اینطور که معلوم است وجود دارم. اما هنوز دلایل کافی برای اینکه قبول کنیم بقیهی دنیا وجود خارجی دارد نداريم.
راستش من هنوز دلايل كافي براي اينكه باور كنم من هم وجود دارم ندارم. ميشه بسطش داد براي نبودن من دليل و شاهد آورد و... كه حاضرم در موردش بحث كنم.
اما در مورد دوتا ديدگاه به نظر من در ديدگاه دوم كه فلسفه شرق باشه بازهم ميشه رگه هايي از ديدگاه اول رو پيدا كرد . من نمي تونم هيچ چيز رو بدون خودخواهي تصور كنم حتي اگه اون چيز ذات مطلق باشه. لائوتسه عقيده داره كه كشتن يك سوسك به اندازه كشتن يك انسان نكوهيده است حالا سوال اينجا است كه چرا از نظر لائوتسه كشتن يك انسان نكوهيده است؟ آيا به اين دليل نيست كه ما نبايد كسي رو به راحتي بكشيم تا به راحتي كشته نشيم؟ آيا اين به دليل خودخواهي نهفته در ذات ما نيست؟ من اگر هستي رو رعايت كنم فقط به اين دليله كه هستي مراعات منو بكنه .
اصلا اين دوتا ديدگاه سواي هم هستند . ديدگاه دوم در مورد مفعول سوال ميكنه و ديدگاه اول در مورد انگيزه . مهم نيست كه من رعايت همسايه ام رو ميكنم يا رعايت حال يك سوسك رو چيزي كه مهمه نفع شخصيه حتي اگز به روي خودمون نياريم و از ديدن بي تابي يك پرنده اداي زجر كشيدن رو در بياريم ما فقط نگران آنيم كه در چنين موقعيتي قرار نگيريم.
( راستي استاد بينشتون كي بوده؟ آدم جالبي بايد باشه)
--------------------------------
پاسخ:
خیلی ممنون از نظرات خوب و عمیقت.
1- حرفت رو در مورد اثبات وجود من کاملا درک می کنم. معیار وجود داشتن یا نداشتن باید مشخص بشه. و مثلا برای من هم خیلی جالبه که چرا ما جای «من» رو توی مغزمون می دونیم! با اینکه هیچ محدودیت مکانی نداره و اصلا اگه پنج حس رو ازمون بگیرن چه اتفاقی برای «من» می افته؟! و هزار سوال دیگه. اما مسئله اینه که به هر حال یک عامل داره این حروف رو می نویسه و فکر می کنه و سوال براش پیش میاد و خودش رو هم «جدا» و «متمایز» از بقیه «من» های دنیا و طبیعت می دونه. این عامل رو تسامحا اسمش رو می ذاریم «من». ضمن اینکه شما که طرفدار نظریه خودخواهی هستید، پس معلوم است باید وجود «خود» را بپذیریم تا فقط آن را ترجیح دهیم!
2- و اما در مورد نگاه فلسفه شرق. من بارها در مقالات و کتابهایی که غربیان نوشته اند خوانده ام که به همفکرانشان گفته اند ما هیچگاه چنین فلسفه ای را نخواهیم فهمید و فوقش می توانیم بررسی اش کنیم! چون منطق و زاویه دید آنها کاملا متفاوت است و نباید در مفاهیمشان دنبال منطق ارسطویی بود! باز منطق فازی شاید کمکمان کند چون آن هم ریشه در شرق دارد. حالا ما شاید رگه های نزدیکتری با مفاهیم آنها داشته باشیم. یک تائویست انسان یا سوسک را نمی کشد، چون دلیلی ندارد بکشدشان. چون خود را در کنار دیگر اجزای هستی می بیند. چون معتقد است چرخ یین و یانگ جهان می چرخد و همه چیز همین طور که هست کامل است. یعنی وقتی پشه نیشش می زند پشه را نمی کشد! می رود آن طرف تر می نشیند. وقتی خانه اش را سیل می برد سد نمی سازد، خانه اش را به بالای کوه می برد! در واقع درست است «انسان پیر شرقی» هم مثل ابر انسان نیچه خودخواه است، اما تعریف او از «خود» متفاوت است. در واقع «جهان» خود اوست. و همین تفاوت تعریف، نتایج متفاوتی به بار می آورد.
یادمان باشد که زمانی همچین بینشی بود که قدرتی به انسان می داد که هنوز ابر انسان نیچه با علم نتوانسته به آن قدرتها دست یابد. پدیده هایی که امروز به ناچار اسم مضحک magic یا جادو را روی آن گذاشته ایم. (تا جایی که یادم هست ریشه واژه magic به مغ باز می گردد)
3- استادمان دکتر باقری بود.
نیما جان ممنون از نظر مشروحت. البته قبول دارم که شاید اینجا برای مطرح شدن کامل این مباحث یه مقدار تنگ باشه. فکر می کنم خلاصه و مفید گفتی و بطن چیزی رو که مطرح کردم رو به راحتی درک کردی.
درسته، "صحبت از شیوه های شناخت و ادراک ماست " و اصلا بحث من هم ذات هستی نیست! چون اصلا ما احاطه ای به هستی نداریم که بخوایم ذاتش رو بشناسیم و اصلا تفاوتی هم برای ما نداره. مشکل از جایی شروع میشه که بخوایم این «شیوه شناخت» رو تو زندگی عملی و خصوصا در رفتار و اخلاقیات به کار ببریم.
دیدگاه جاندار انگارانه چیزیه که باید بازتر بشه... و البته خوب هسته مرکزی مشکل رو پیدا کردی که همون Sympathy هستش. در واقع اگر تکلیف ما با این Sympathy یا هم ذات پنداری روشن بشه بخش عمده ای از مساله روشن شده.
کتاب رو تو GoogleBooks پیدا کردم. ممنون.
درود بر حامد
بله همین طور که گفتی مدارک زیادی هست که نشون میده انسان کهن در برخی فرهنگ های بزرگ (مثل هند، ایران، چین و... ) میان انسان و هستی تمایز بنیادین نمی دیده. این نه فقط "فلسفه ی انسان کهن" بوده بلکه به نحوی در تجربه ی ادراکی انسان کهن هم ریشه داشته. امروز هم تحت برخی شرایط شکلی از ادراک رو که در اون فردیت منحل می شه یا مرزهای کمرنگ تری با محیط پیدا می کنه می شه بازسازی کرد. البته دلالت های فلسفی/هستی شناختی که انسان کهن علاقه مند بود به این دست تجربیات منتسب کنه امروز خیلی محل مناقشه هستند. ما بیشتر علاقه مندیم این دست تجربه ها رو برمبنای روانشناسی شناختی یا برخی شناخت شناسی های فلسفی توضیح بدیم تا هستی شناسی یا متافیزیک کلاسیک. در واقع، وقتی فی المثل می شه نشون داد که دیدگاه جاندارانگارانه (animstic perspective) در بطن ادراک اصیل انسان از واقعیت وجود داره و انشقاق هستی به من (به عنوان سوژه) و جز- من (طبیعت، محیط، ابژه) انشقاقی ثانویه است یعنی پس از دگرگونی هایی در ادراک ظهور می کنه، چرا باید فکر کنیم براهمایی هست که این دست تجربیات اتحادش رو با آتمن ثابت می کنه!؟ به عبارت دیگه صحبت از شیوه های شناخت و ادراک ماست تا اینکه هستی در ذات خودش چه کیفیتی داره...
با این حال همون طور که گفتی هر "نوع" ازاین ادراکات دو نوع اخلاقیات و دو نوع جهان- بینی رو اقتضا می کنه... پیشنهاد می کنم کتاب ماکس شلر (The Nature of Sympathy) رو در این مورد بخونی...
مجبورم حتما دو خطایم را تصحیح کنم.
.
هر چه آگاه تر عادل تر ، وجود تر ، ابرانسان تر و هست تر.
.....که اگر هنرمند باشی برای پر کردنش .....
------------------------------------------------------
پاسخ:
خانم ثابتی عزیز. ممنون از نظر مشروحتان. درک متقابل مفاهیم چیز شیرینی است و خوشحالم که موضوع را در میابید. و قاعدتا انسان وجودی مطلق نیست و حالتی فازی دارد. ممکن است امروز یک حس بر آن غالب شود و فردا یک منطق. و خوب توضیح داده اید این را. حالت سومتان هم حالتی عجیب اما زیباست که برای خیلی از ما آشناست.
راستی آن شکم برآمده از موجودات عالم به جز انسان مرا یاد یک اینستالیشن آرت انداخت که در نگارخانه "آن" دیدم.